مولانا جلال الدین محمد بلخی » رباعيات » ادا مه بخش چهارم
من بنده ی آن کسم که بیماش خوش است
جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است
گویند وفای او چه لذت دارد
ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است
---
من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بی شهرانست
راه آن شهر راه بی پایانست
رو بی سر و پا شو که سر و پا آنست
---
منصور حلاجی که اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان می رفت
درقلزم نیستی خود غوطه بخورد
آنکه پس از آن در اناالحق می سفت
---
من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است
چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید
می پنداری که گفت من گفتار است
---
من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست
---
میدان که در درون تو مثال غاریست
واندر پس آنغار عجب بازاریست
هرکس یاری گرفت و کاری بگزید
این یار نهانیست عجب یاریست
---
می گرییم زار و یار گوید زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنداری که هر دلی چون دل تست
نی نی صنما میان دلها فرقست
---
می گفت یکی پری که او ناپیداست
کان جان که مقدست است از جای کجاست
آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست
بی کام و دهان روزه گشائی او راست
---
مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که بانک طفل مهر دایه است
هرچند که آن دایه ی جان خودرایه است
مینال که ناله عشق را سرمایه است
---
ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات
ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات
---
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
جام می لعل نوش کرده بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
---
نه چرخ غلام طبع خود رایه ی ماست
هستی ز برای نیستی مایه ی ماست
اندر پس پرده ها یکی دایه ی ماست
ما آمده نیستیم این سایه ی ماست
---
نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی بیتو دمی زیستنم امکانست
اندیشه در این واقعه سرگردانست
این واقعه نیست درد بیدرمانست
---
نی بی زر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بی دل و زهره ره نگه بتوان داشت
در سنگستان قرابه آنکس ببرد
کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت
---
هان ای دل خسته روز مردانگیست
در عشق توم چه جای بیگانگیست
هر چیز که در تصرف عقل آید
بگذار کنون که وقت دیوانگیست
---
هجران خواهی طریق عشاقانست
وانکو ماهیست جای او عمانست
گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید
آن ذره که او سایه نخواهد جانست
---
هر جان عزیز کو شناسای رهست
داند که هر آنچه آید از کارگه است
بر زاده ی چرخ و چرخ چون جرم نهی
کاین چرخ ز گردیدن خود بی گنه است
---
هر جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازه ی جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست
---
هر چند به حلم یار ما جورکش است
لیکن زاری عاشقان نیز خوش است
جان عاشق چون گلستان میخندد
تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است
---
هرچند شکر لذت جان و جگر است
آن خود دگر است و شکر او دگر است
گفتم که از آن نی شکرم افزون کن
گفتا نه یقین است که آن نی شکر است
---
هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند جفا دو دوست آمال ببست
نومید نمیشود دل عاشق مست
مردم برسد بهر چه همت دربست
---
هرچند که بار آن شترها شکر است
آن اشتر مست چشم او خود دگر است
چشمش مست است و او ز چشمش بتر است
او از مستی ز چشم خود بیخبر است
---
هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است
آنجا که سراپرده ی آنخوش کیش است
از کون و مکان و کل عالم پیش است
---
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
گر تا باید خورند اینخوان برپاست
بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست
خوردند و خوردند کم نشد خوان برجاست
---
هر ذره که در هوا و در کیوانست
بر ما همه گلشن است و هم بستانست
هرچند که زر ز راههای کانست
هر قطره طلسمیست و در او عمانست
---
هر ذره که در هوا و در هامونست
نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشید خوش بیچونست
---
هر ذره و هر خیال چون بیداریست
از شادی و اندهان ما هشیاریست
بیگانه چرا نشد میان خویشان
کز باخبران بی خبری بدکاریست
---
هر روز به نو برآید آن دلبر مست
با ساغر پرفتنه ی پرشور بدست
گر بستانم قرابه ی عقل شکست
ور نستانم ندانم از دستش رست
---
هر روز حجاب بیقراران بیش است
زان درد من از قطره ی باران بیش است
آنجا که منم تا که بدانجا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است
---
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بی زارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
---
هر روز دل مرا سماع و طربیست
میگوید حسن او بر این نیز مه ایست
گویند چرا خوری تو با پنج انگشت
زیرا انگشت پنج آمد شش نیست
---
هر صورت کاید به از او امکان هست
چون بهتر از آن هست نه معشوق منست
صورتها را همه بران از دل خویش
تا صورت بیصورت آید در دست
---
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
وز دیده ی من خیال روی تو نرفت
در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
---
هشیار اگر زر و گر زرین است
اسب است ولی بهاش کم از زینست
هر کو به خرابات نشد عنین است
زیرا که خرابات اصول دینست
---
هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
خونریزی او خلاصه ی پرهیز است
خورشید چو با بنده عنایت دارد
عیبی نبود که بنده بیگه خیز است
---
یاری که به حسن از صفت افزونست
در خانه درآمد که دل تو چونست
او دامن خود کشان و دل میگفتش
دامن برکش که خانه ی پرخونست
---
یاری که به نزد او گل و خار یکیست
در مذهب او مصحف و زنار یکیست
ما را غم آن یار چرا باید خورد
کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست
---
یاری که غمش دوای هر بیمار است
او را یار است هرکه با او یار است
گویند مرا باش در کار مدام
من بی کارم ولیک او در کار است
---
یکبار به مردم و مرا کس نگریست
گر بار دگر زنده شوم دانم زیست
ای کرده تو قصد من ترا با من چیست
یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست
---
یک چشم من از روز جدائی بگریست
چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردم
گفتم نگریستی نباید نگریست
---
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
پاکی و منزهی ز نسیان و حدث
جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث
---
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج
پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن
این عشق ز کس نزاد و نی داد نتاج
---
اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر شب و روز پاک جویای صلاح
امسال چنانم که نیارم گفتن
یک سال دگر وای مرا وای صلاح
---
آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
---
آنان که محققان این درگاهند
نزد دل اهل دل چو برگ کاهند
اهل دل خاصگان شاهنشاهند
باقی همه هرچه هست خرج راهند
---
آن تازه تنی که در بلای تو بود
آغشته به خون کربلای تو بود
یارب که چه کار دارد و کارستان
آن بی کاری که از برای تو بود
---
آنجا بنشین که همنشین مردانند
تا دود کدورت ترا بنشانند
اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان
زانبیش که اندیشه کنی میدانند
---
آنجا که بهر سخن دل ما گردد
من می دانم که زود رسوا گردد
چندان بکند یاد جمال خوش تو
کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد
---
آن خوبانی که فتنه ی بتکده اند
ما را به خرابات بتان ره زده اند
کافر دل و خونخواره این ره بده اند
وز مکر چنین عابد و زاهد شده اند
---
آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد
یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد
گفتا همه آن کنم که رایت خواهد
دیدی که چه گفت و هم شنیدی که چه کرد
---
آن دل که به شاهد نهان درنگرد
کی جانب ملکت جهان درنگرد
بی زار شود ز چشم در روز اجل
کان روی رها کند به جان درنگرد
---
آندم که ز افلاک گهر ریز کند
هر ذره بسوی اصل خود خیز کند
از نخوت آن باد و زین باد هوس
هر ذره ز آفتاب پرهیز کند
---
آن ذره که جز همدم خورشید نشد
بر نقد زد و سخره ی امید نشد
عشقت به کدام سر درافتاد که زود
از باد تو رقصان چو سر بید نشد
---
آن راحت جان گرد دلم میگردد
گرد دل و جان خجلم میگردد
زین گل چو درخت سر برآرم خندان
کاب حیوان گرد گلم میگردد
---
آنرا که به ضاعت قناعت باشد
هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد
زنهار تولا مکن الا به خدای
کاین رغبت خلق نیم ساعت باشد
---
آن را که به علم و عقل افراشته اند
او را به حساب روزی انگاشته اند
وان را که سر از عقل تهی داشته اند
از مال به جای آن درانباشته اند
---
آن را که خدای ناف بر عشق برید
او داند ناله های عشاق شنید
هر جای که دانه دید زانجا برمید
پرید بدان سوی که مرغی نپرید
---
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
از رحمت و فضل اوش امداد رسد
کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب
تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد
---
آن را منگر که ذوفنون آید مرد
در عهد و وفا نگر که چون آید مرد
از عهده ی عهد اگر برون آید مرد
از هرچه صفت کنی فزون آید مرد
---
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
از عشق تو می نایدم از عشقم یاد
اسباب و علل پیش من آمد همه باد
بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد
---
آن روز که جان خرقه ی قالب پوشید
دریای عنایت از کرم میجوشید
سرنای دل از بسکه می لب نوشید
هم بر لب تو مست شد و بخروشید
جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است
گویند وفای او چه لذت دارد
ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است
---
من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بی شهرانست
راه آن شهر راه بی پایانست
رو بی سر و پا شو که سر و پا آنست
---
منصور حلاجی که اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان می رفت
درقلزم نیستی خود غوطه بخورد
آنکه پس از آن در اناالحق می سفت
---
من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است
چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید
می پنداری که گفت من گفتار است
---
من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست
---
میدان که در درون تو مثال غاریست
واندر پس آنغار عجب بازاریست
هرکس یاری گرفت و کاری بگزید
این یار نهانیست عجب یاریست
---
می گرییم زار و یار گوید زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنداری که هر دلی چون دل تست
نی نی صنما میان دلها فرقست
---
می گفت یکی پری که او ناپیداست
کان جان که مقدست است از جای کجاست
آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست
بی کام و دهان روزه گشائی او راست
---
مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که بانک طفل مهر دایه است
هرچند که آن دایه ی جان خودرایه است
مینال که ناله عشق را سرمایه است
---
ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات
ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات
---
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
جام می لعل نوش کرده بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
---
نه چرخ غلام طبع خود رایه ی ماست
هستی ز برای نیستی مایه ی ماست
اندر پس پرده ها یکی دایه ی ماست
ما آمده نیستیم این سایه ی ماست
---
نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی بیتو دمی زیستنم امکانست
اندیشه در این واقعه سرگردانست
این واقعه نیست درد بیدرمانست
---
نی بی زر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بی دل و زهره ره نگه بتوان داشت
در سنگستان قرابه آنکس ببرد
کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت
---
هان ای دل خسته روز مردانگیست
در عشق توم چه جای بیگانگیست
هر چیز که در تصرف عقل آید
بگذار کنون که وقت دیوانگیست
---
هجران خواهی طریق عشاقانست
وانکو ماهیست جای او عمانست
گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید
آن ذره که او سایه نخواهد جانست
---
هر جان عزیز کو شناسای رهست
داند که هر آنچه آید از کارگه است
بر زاده ی چرخ و چرخ چون جرم نهی
کاین چرخ ز گردیدن خود بی گنه است
---
هر جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازه ی جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست
---
هر چند به حلم یار ما جورکش است
لیکن زاری عاشقان نیز خوش است
جان عاشق چون گلستان میخندد
تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است
---
هرچند شکر لذت جان و جگر است
آن خود دگر است و شکر او دگر است
گفتم که از آن نی شکرم افزون کن
گفتا نه یقین است که آن نی شکر است
---
هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند جفا دو دوست آمال ببست
نومید نمیشود دل عاشق مست
مردم برسد بهر چه همت دربست
---
هرچند که بار آن شترها شکر است
آن اشتر مست چشم او خود دگر است
چشمش مست است و او ز چشمش بتر است
او از مستی ز چشم خود بیخبر است
---
هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است
آنجا که سراپرده ی آنخوش کیش است
از کون و مکان و کل عالم پیش است
---
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
گر تا باید خورند اینخوان برپاست
بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست
خوردند و خوردند کم نشد خوان برجاست
---
هر ذره که در هوا و در کیوانست
بر ما همه گلشن است و هم بستانست
هرچند که زر ز راههای کانست
هر قطره طلسمیست و در او عمانست
---
هر ذره که در هوا و در هامونست
نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشید خوش بیچونست
---
هر ذره و هر خیال چون بیداریست
از شادی و اندهان ما هشیاریست
بیگانه چرا نشد میان خویشان
کز باخبران بی خبری بدکاریست
---
هر روز به نو برآید آن دلبر مست
با ساغر پرفتنه ی پرشور بدست
گر بستانم قرابه ی عقل شکست
ور نستانم ندانم از دستش رست
---
هر روز حجاب بیقراران بیش است
زان درد من از قطره ی باران بیش است
آنجا که منم تا که بدانجا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است
---
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بی زارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
---
هر روز دل مرا سماع و طربیست
میگوید حسن او بر این نیز مه ایست
گویند چرا خوری تو با پنج انگشت
زیرا انگشت پنج آمد شش نیست
---
هر صورت کاید به از او امکان هست
چون بهتر از آن هست نه معشوق منست
صورتها را همه بران از دل خویش
تا صورت بیصورت آید در دست
---
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
وز دیده ی من خیال روی تو نرفت
در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
---
هشیار اگر زر و گر زرین است
اسب است ولی بهاش کم از زینست
هر کو به خرابات نشد عنین است
زیرا که خرابات اصول دینست
---
هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
خونریزی او خلاصه ی پرهیز است
خورشید چو با بنده عنایت دارد
عیبی نبود که بنده بیگه خیز است
---
یاری که به حسن از صفت افزونست
در خانه درآمد که دل تو چونست
او دامن خود کشان و دل میگفتش
دامن برکش که خانه ی پرخونست
---
یاری که به نزد او گل و خار یکیست
در مذهب او مصحف و زنار یکیست
ما را غم آن یار چرا باید خورد
کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست
---
یاری که غمش دوای هر بیمار است
او را یار است هرکه با او یار است
گویند مرا باش در کار مدام
من بی کارم ولیک او در کار است
---
یکبار به مردم و مرا کس نگریست
گر بار دگر زنده شوم دانم زیست
ای کرده تو قصد من ترا با من چیست
یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست
---
یک چشم من از روز جدائی بگریست
چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردم
گفتم نگریستی نباید نگریست
---
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
پاکی و منزهی ز نسیان و حدث
جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث
---
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج
پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن
این عشق ز کس نزاد و نی داد نتاج
---
اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر شب و روز پاک جویای صلاح
امسال چنانم که نیارم گفتن
یک سال دگر وای مرا وای صلاح
---
آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
---
آنان که محققان این درگاهند
نزد دل اهل دل چو برگ کاهند
اهل دل خاصگان شاهنشاهند
باقی همه هرچه هست خرج راهند
---
آن تازه تنی که در بلای تو بود
آغشته به خون کربلای تو بود
یارب که چه کار دارد و کارستان
آن بی کاری که از برای تو بود
---
آنجا بنشین که همنشین مردانند
تا دود کدورت ترا بنشانند
اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان
زانبیش که اندیشه کنی میدانند
---
آنجا که بهر سخن دل ما گردد
من می دانم که زود رسوا گردد
چندان بکند یاد جمال خوش تو
کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد
---
آن خوبانی که فتنه ی بتکده اند
ما را به خرابات بتان ره زده اند
کافر دل و خونخواره این ره بده اند
وز مکر چنین عابد و زاهد شده اند
---
آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد
یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد
گفتا همه آن کنم که رایت خواهد
دیدی که چه گفت و هم شنیدی که چه کرد
---
آن دل که به شاهد نهان درنگرد
کی جانب ملکت جهان درنگرد
بی زار شود ز چشم در روز اجل
کان روی رها کند به جان درنگرد
---
آندم که ز افلاک گهر ریز کند
هر ذره بسوی اصل خود خیز کند
از نخوت آن باد و زین باد هوس
هر ذره ز آفتاب پرهیز کند
---
آن ذره که جز همدم خورشید نشد
بر نقد زد و سخره ی امید نشد
عشقت به کدام سر درافتاد که زود
از باد تو رقصان چو سر بید نشد
---
آن راحت جان گرد دلم میگردد
گرد دل و جان خجلم میگردد
زین گل چو درخت سر برآرم خندان
کاب حیوان گرد گلم میگردد
---
آنرا که به ضاعت قناعت باشد
هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد
زنهار تولا مکن الا به خدای
کاین رغبت خلق نیم ساعت باشد
---
آن را که به علم و عقل افراشته اند
او را به حساب روزی انگاشته اند
وان را که سر از عقل تهی داشته اند
از مال به جای آن درانباشته اند
---
آن را که خدای ناف بر عشق برید
او داند ناله های عشاق شنید
هر جای که دانه دید زانجا برمید
پرید بدان سوی که مرغی نپرید
---
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
از رحمت و فضل اوش امداد رسد
کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب
تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد
---
آن را منگر که ذوفنون آید مرد
در عهد و وفا نگر که چون آید مرد
از عهده ی عهد اگر برون آید مرد
از هرچه صفت کنی فزون آید مرد
---
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
از عشق تو می نایدم از عشقم یاد
اسباب و علل پیش من آمد همه باد
بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد
---
آن روز که جان خرقه ی قالب پوشید
دریای عنایت از کرم میجوشید
سرنای دل از بسکه می لب نوشید
هم بر لب تو مست شد و بخروشید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:4 توسط احمد شيردل
|