نام فرزندان دو قلو

آوا  :  صدا

گلشیفته  کسی که شیفتهٔ گل باشد.

متين

Matin محكم ، استوار ، باوقار

ونوس

Venoos الهه جمال  و زيبايي ، دختر ژوپيتر

شایان : سزاوار

شايان وشايسته

مازیار از سرداران مادی کورش بزرگ - همسنگر بابک

مازیار و مريم

 مژده مژگان مهديس مهسا مهشاد

مهشید -

مازیار و مهسان

فرنوش

كوشا : كوشيدن

نكيسا : نام نوازنده نامي دوران خسرو پرويز

سالار وشايسته

سپيده وسالار

نيكا و پارسا

نيما و نگار

نيما و نيكا  
نكيسا ونگار

متين و ثمين

رها وكوشا

هومن و هستي

آرمين و پارمين

آرمان  و  آوا

بهنود و بهنوش

امير(همايون) و هستي

كيانوش و گلنوش

نكيسا ونيكا

سال نو مبارك

با توكل به خداوند بخشنده و مهربان :

ستاره ي بختتان بالا
سپیده صبحتان تابناک
سایه عمرتان بلند
ساز زندگیتان کوک
سرزمین دلتان سبز

سلامت وجودتان برقرار

سايه حق بر سرتان

سال نو مبارک

 

سراسر دنیا را برایتان شاد شاد
وسر سراي شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومند است

احمد شيردل

زمستان 1389

عشق

 

عشق
آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.
عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.
اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '
خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.
وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."
و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او

مگسی را کشتم

مگس

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر ، یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

 

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

به يادت

به یادت میرسم شاید فراموشم بشه دنیـا چه حسی با تو همزاده که انگاری همینجایی به چشم من نیازی نیست تو ناپیـدای پیـدایی « همیشه انتظـار تـو برام همرنگ تقدیره به یاد تو که می افتم دلـم آروم میگیـره » مگه میشه تو رو نشنید مگه میشه تو رو گم کرد نگاه آسـمون خیسـه کجـائی آخرین همدرد زمیـن بـا آرزوی تو شب و روز اشو میشماره زمان دستای امروز و به فـردای تو میسپاره میون خـواب و بیداری اگـه بـا من اگـه بی من تموم جاده ها یک روز به سمت تو تموم میشن

به یادت میرسم شاید

فراموشم بشه دنیـا

چه حسی با تو همزاده

که انگاری همینجایی

 

به چشم من نیازی نیست

تو ناپیـدای پیـدایی

« همیشه انتظـار تـو

برام همرنگ تقدیره

به یاد تو که می افتم

دلـم آروم میگیـره  »

مگه میشه تو رو نشنید

مگه میشه تو رو گم کرد

نگاه آسـمون خیسـه

کجـائی آخرین همدرد

زمیـن بـا آرزوی تو

شب و روز اشو میشماره

زمان دستای امروز و

به فـردای تو میسپاره

میون خـواب و بیداری

اگـه بـا من اگـه بی من

تموم جاده ها یک روز

به سمت تو تموم میشن

دیشب آن قدر باران آمد

 

دیشب آن قدر باران آمد
که اکر بگویم یاد تو نبودم
باران با من قهر می‌کند

آن قدر از پنجره بیرون را نگاه کردم
که اگر بگویم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر می‌کند

شعرت را خواندم
آنقدر زيبا بود که اگر نگويم
زيباترين شعری بود که تا بحال خوانده ام
خودم با خودم قهر ميکنم

آن قدر دلتنگ خوابیدم
که اگر بگویم خواب تو را ندیدم
خوابت هم مرا ترک می‌گوید

 

***************************************************

 رشته ام علافی ست ، جیب هایم خالیست !!!! ...

رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم
حسرتش یک شب خواب

دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است

جانمازم نمره
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید

باید از قیمت دانش نالید
وبه آن‌ها فهماند

که من ایجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم

مگسي را كشتم

یاد تو :

 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

 

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

 

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 

هر زمان نغمه ی عشقی ست که من می شنوم

 

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

 

 

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

 

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

 

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

 

مگس

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر ، یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

 

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

 

عاشق خویش فراموش مکن

 

عاشق خویش فراموش مکن

*************************

در روزنامه ي" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیه ي عاشق"به مسابقه گذارده می شود که درباره ي" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد.
خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می فهماند که چقدر مشتاق آن دسته گل است. عاشق بدون ملاحظه، خود رابه آب می اندازد و گل را به سوی معشوقش می اندازد و می گوید "فراموشم نکن" وخود در دريا غرق ميشود و به دیار نیستی می رود، از آن پس، آن گل را "گل فراموشم مکن"می نامند.
در این مسابقه بزرگانی مثل" رشید یاسمی "و "وحید دستگردی"شرکت می کنند ولی برنده مسابقه ایرج میرزا می شود که شعر زیر را می سراید:

عاشقی، محنت بسیار کشید/تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب/که فلک دسته گلی داد به آب
نازنین چشم بشط دوخته بود/فارغ از عاشق دل سوخته بود
گفت به به چه گل رعنا ئیست/ لایق دست چو من زیبائیست
زین سخن عاشق معشوقه پرست/جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آنمایه ي ناز/ که نکویی کن و در آب انداز
باری آن عاشق بیچاره چو بط/ دل بدریا زد و افتاد بشط
دست وپایی زد و گل را بربود/سوی دلدارش پر تاب نمود
گفت کای آفت جان، سنبل تو / ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر ای دلبر من / یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن/ عاشق خویش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما / که ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد/ خوبرویان همه را خواب برد