گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است.

 گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است.میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد
















_________________

تصاويري از عشق كه ميليون نفر با آن گريه كردند

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

ترین ها

نگه داشتن بیشترین قاشق بر روی صورت

رکورد نگه داشتن بیشترین قاشق ها بر روی صورت را جو آلیسون(Joe Allison) از ایالت دون(Devon) در بریتانیا در 1 آوریل 2008 با نگه داشتن16 قاشق بر روی صورت خود به دست آورد.جو برای این کار از قاشق های استیل چای خوری استفاده کرد.او 5 قاشق …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین تنگ دره جهان

بزرگترین تنگدره در جهان گرند کنیون(Grand Canyon) در کنار رود کلورادو (Colorado River)در ایالت آریزونا(Arizona) در آمریکا میباشد.که 446 کیلومتر …

..................................................................................................................................................


کوچک ترین گربه جهان

مستر پیبلس(Mr. Peebles) کوچکترین گربه جهان است.که موسسه رکوردهای جهانی گینس نیز این گربه را به عنوان کوچکترین گربه جهان با 2 سال سن،یک کیلوگرم وزن و 15 سانتی متر بلندا پذیرفته است. این گربه به طور کامل در یک لیوان …

..................................................................................................................................................


قدیمی ترین قالی جهان

قالی پازیریک (Pazyryk Rug) قدیمی‌ترین قالی جهان است که در سال 1328 (1949) توسط سرگی رودنکو، باستان‌شناس روس در دره پازیریک در کنار اشیا باستانی دیگری در …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین کلیسای جهان

کلیسای سن پیتر(St. Peter’s Basilica) که در فاصله سال های 1506 تا 1626 در شهر واتیکان ساخته شد.بزرگترین کلیسای جهان است.مسات آن را چیزی در حدود 15,160 تا 20,139 متر مربع میدانند و …

..................................................................................................................................................


سمی ترین قارچ جهان

قارچی موسوم به کلاهک مرگ (نام علمی:amanita phallodies ) که به رنگ زرد زیتونی است،سمی ترین قارچ جهان میباشد.در ظرف 6 تا15 ساعت پس از مصرف،نخست باعث سرگیجه …

..................................................................................................................................................


کوتاه نام خانوادگی جهان

کوتاه ترین نام خانوادگی در میان کشور های جهان O است که در کشوره کره بسیار رایج است

پر تیراژترین روزنامه جهان

پر تیتراژ ترین روزنامه جهان روزنامه ژاپنی (یومیوری شیمبون)Yomiuri Shimbun میباشد که در سال 1874 کار خود را آغار نمود و در حال حاضر دارای تیتراژ 14/6 میلیون نسخه در روز میباشدو برای چاپ …

..................................................................................................................................................


کوتاه ترین رودخانه جهان

کوتاه ترین رودخانه جهان دی ریور (D River) نام دارد که طول آن تنها 37 متر میباشد و در شهر لینکلن سیتی در ایالت اورگان آمریکا است که دریاچه دولز لیک (Devil’s Lake ) رايكراست‌به اقیانوس آرام مرتبط میسازد…

..................................................................................................................................................


طولانی ترین غیبت یک زندانی از زندان

لئونارد فریستو به جرم کشتن دو معاون کلانتر،در سال 1920 به زندان ایالتی نوادا در شهر کارسون(در ایالت نوادا در آمریکا)افتاد.او موفق شد در 15 دسامبر 1923 از زندان فرار کند و…

..................................................................................................................................................


بلندترین موی سر جهان

بزرگترین موی سر یک انسان که مستند نیز میباشد موی سر خانم Xie Qiuping اهل چین میباشد که هنگامی که در 8 می 2004 اندازی گیری شد درازی آن 5.627 متربود.او مویش را از سال 1973 هنگامی که …

..................................................................................................................................................


کوچکترین روزنامه جهان

کوچکترین روزنامه جهان در اندازه 22*32 میلیمتر در روز جشن رکورد های جهانی گینس در شهر West Horsley در ایالت Surrey در بریتانیا توسط روزناهه first news منتشر شد .
همچنین روزنامه ی دیلی بنر…

..................................................................................................................................................


بزرگترین سیب جهان

بزرگترین سیب جهان 1,849 کیلوگرم وزن دارد که توسط Chisato Iwasaki در باغ سیبش در شهر هیروساکی در ژاپن پرورش داده شده و در 24 اکتبر 2005 به عنوان …

..................................................................................................................................................


دورترین شهر جهان از دریا

بزرگترین شهر با دورترین فاصله از آب های آزاد اورومچی (Ürümqi) (نام قدیم”تیهوا“)پایتخت منطقه خودمختار چین به نام اویغور است که 2,250 کیلومتر …

بزرگترین گالری هنری جهان

گالری هنری موسوم به “قصر زمستانی”در سن پترز بورگ در روسیه متشکل از 322 گالری فرعی است که دارای3,000,000 اثر هنری و شی عتیقه میباشد.بزرگترین گالری در جهان است.این موزه بزرگ به رنگ های سبز و سپید میباشد و دارای 1786 درب،1945 پنجره،1500 اتاق و…

..................................................................................................................................................


نخستین کشتی توربینی جهان

نخستین کشتی توربینی که توربینا(Turbinia)نام داشت در 1894در انگلستان ساخته شد.طول آن 31/6 متر(معادل 103 فوت)و قدرت توربین آن 2000 اسب بود.در نخستین سفر آزمایشی…

..................................................................................................................................................


نخستین منشور حقوق بشر جهان

استوانه کوروش بزرگ، یک استوانه سفالین پخته شده، به تاریخ ۱۸۷۸ میلادی در پی کاوش در محوطه باستانی بابل کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالی بابِل را پس از پیروزی بر ایشان توسط ایرانیان شرح داده‌است.

ترین ها

درازترین بینی جهان

مرد ۸۰ ساله ترکیه ای با ۱۴ سانتی متر بینی، صاحب درازترین بینی جهان است! این مرد اهل استان اردو در ترکیه محمت گل نام دارد و همسایگان او را با نام دده پینوکیو خطاب می کنند …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین گوشی موبایل جهان

بزرگترین گوشی موبایل جهان که در حال کار کردن نیز میباشد سامسونگ مدل SCH-r450 میباشد که دارای اندازه های 4.57 در 3.42 در 72. متر میباشد

این گوشی موبایل …

..................................................................................................................................................


درازترین سوسیس جهان

آشپزان شهر وینکوسی(Vinkovci) کرواسی در 250 کیلومتری زاگرب با تهیه و پخت یک سوسیس 530 متری رکورد درازترین سوسی جهان را به نام خود کردند …

..................................................................................................................................................


کوچک ترین اسب جهان

تامبلینا (Thumbelina)کوچک‌ترین اسب جهان است که نامش در کتاب رکوردهای جهانی گینس به ثبت رسیده است. این اسب کوچک هفت ساله(ماده) توسط مایکل گاسلینگ(Michael Goessling)در باغ‌وحش نیویورک نگهداری می‌شود …

..................................................................................................................................................


کوتاه ترین بدنساز جهان

آدیتیا رومئو دو (Aditya ‘Romeo’ Dev) هندی که به عنوان کوتاه ترین وزنه بردار و بدنساز جهان به شهرت جهانی دست یافته است،برای شغلی در هالیوود برنامه ریزی می کند.که با یک شخص با نفوذ آمریکایی نیز قرار دادی را به امضا رسانده است …

..................................................................................................................................................


نخستین زن فضانورد جهان

نخستین زن فضانورد جهان،والنتینا ولادیمیر و ونا ترشکو وا نیکولایف(Valentina Vladimirovna Tereshkova)(زاده 6 مارس 1937 در شوروی)بود که در سفینه وستوک 6 در ساعت 9 و 30 دقیقه بامداد روز 16 ژوئن 1963 به فضا رفت و پس از …

..................................................................................................................................................


طولانی ترین سخنرانی جهان

لویس کولت( Lluis Colet )مرد فرانسوی 64 ساله کاتالونیایی یک کارمند دولت محلی توانست با 124 ساعت سخن گفتن بدون وقفه ،رکورد طولانی ترین سخنرانی جهان را از آن خود کند.
وی در این مدت 124 ساعت در مورد …

طولانی ترین زمان نواختن گیتار

اندی هوک 39 ساله (Andy Hoke) ) در مدت 60 ساعت و 36 دقیقه با اجرای بیش از 1000 آهنگ در کافه Thunderbird رکورد طولانی ترین مدت زمان گیتار زدن را در جهان از آن خود کرد.
این رکورد را اندی هوک ساله نخستین بار در فوریه 2007 پس از 48 ساعت …

..................................................................................................................................................


جوان ترین استاد دانشگاه جهان

آلیا صبور(Alia Sabur)دختر ایرانی جوان ترین استاد دانشگاه در جهان میباشد،نام او در تاریخ 19 فوریه 2008رکوردهای جهانی گینس نوشته شد و پس از 291 سال …

..................................................................................................................................................


گران ترین ساعت جهان

گران ترین ساعت جهان 25 میلیون دلار ارزش دارد.
این ساعت با سه الماس به شکل قلب تزیین شده است.یک الماس صورتی 15 قیراتی،یک الماس آبی 12 قیراتی و یک الماس سپید 11 قیراتی و استفاده 163 قیرات الماس سپید و زرد برای …

..................................................................................................................................................


کوتاه ترین جنگ جهان

کوتاه ترین جنگ در تاریخ جهان جنگی ست که بین بریتانیا و کشور آفریقایی زنگبار روی داد.و نام این جنگ Angelo – Znzibar War بود.این جنگ تنها 40 دقیقه طول کشید(به گمانی دیگر نیز 38 تا 45 دقیقه). …

..................................................................................................................................................


بزرگترین سرویس دهنده ویدیویی در اینترنت

سایت یوتیوب( YouTube) که از سال 2005 کار خود را بر روی اینترنت آغاز نمود هم اکنون بزرگترین سرویس دهنده ویدیویی در اینترنت میباشد …

..................................................................................................................................................


طولانی ترین دوره بارداری یک جاندار

سمندر سیاه آلپ با نام علمی (Salamandra atra ) یک سمندر براق میباشد که در شرق و مرکز رشته کوههای آلپ و در بلندی های بالای 700 متر یافت میشود.سمندر بزرگسال …

..................................................................................................................................................


گران ترین موس جهان

گران ترین موس جهان با استفاده از 18 قیرات طلای سپید و 59 برلیان از یک الماس ساخته شده است. برلیان ها بر روی آن مانند گلی زیبا به کار رفته است.قیمت آنها چیزی در حدود …

گران ترین گوشی موبایل جهان

جواهر ساز اتریشی پیتر آلیسون(Peter Aloisson) که وی را با ساخت برخی از گوشی های موبایل گرانقیمت و ویژه میشناسیم، با به کار گیری الماس و طلا در تزیین گوشی iPhone 3G Kings Button گران ترین گوشی موبایل جهان را ساخت.این گوشی موبایل استثنایی …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین مهمانی چای و رقص در هوای آزاد

446 رقاص(223 زوج) از شهر گلسگو (Glasgow)در بریتانیا همگام شدند تا رکورد بزرگترین مهمانی چای و رقص در هوای آزاد(Outdoor Tea Dance) را بشکنند آنها در این جشن محلی یکصدا میگفتند”جشن زمستانی چای و رقص” …

..................................................................................................................................................


جوان ترین مدرس دانشگاه جهان

آمان رهمن جوان ترین مدرس کالج جهان یک پسر بچه 8 ساله هندی میباشد که به دانشجویان بزرگسال”ساخت فیلم انیمیشن با کامپیوتر” را در دانشگاه هنر های محاوره ای …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین و پیشرفته ترین تلسکوپ جهان

تلسکوپ ال‌بی‌تی (Large Binocular Telescope)(نام اصلی: پروژه کلمبوس Columbus Project)نام بزرگ‌ترین،قوی‌ترین،پیشرفته ترین و دقیق ترین تلسکوپ نوری ساخته شده در جهان است که …

..................................................................................................................................................


گران ترین اتومبیل جهان

فراری افسانه ای مدل GTO 250 در حراجی لندن به قیمت 28/7 میلیون دلار فروخته شد.و بدین ترتیب گران ترین اتومبیل جهان نام گرفت.این اتومبیل یکی از زیباترین و مشهور ترین اتومبیل های جهان و ساخت کارخانه فراری ایتالیا میباشد …

..................................................................................................................................................


سریع ترین کارت قرمز گرفته شده در فوتبال

دیوید پرات بازیکن هافبک تیم Chippenham در بازی ایی که در 27 دسامبر 2008 مقابل تیم Bashley F.C داشت 3 ثانیه پس از آغاز بازی بر روی کریس نولز(Chris Knowles ) بازیکن تیم مقابل تکلی خطرناک رفت و داور مسابقه جاستین آمی(Justin Amey) نیز بی درنگ کارتی قرمز به وی نشان داد…

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین کلکسیون هواپیماهای مدل دست ساز

بزرگترین کلکسیون هواپیماهای مدل دست ساز را آقای جان کالوسا(John Kalusa)در مدت نیم قرن پدید آورد.
این کلکسیون شامل 5829 مدل از هواپیماهایاختصاصی،تجاری،آزمایشی،جنگی،جت ها و بمب افکن ها،موشک ها،بالون ها …

بزرگ ترین آدم برفی جهان

بزرگترین آدم برفی جهان المپیا اسنو (Olympia Snowe) نام دارد.که به افتخار المپیا اسنو یک سناتور آمریکایی و نمایده مین یکی از ایالت های نیو انگلند در شمال شرقی آمریکا نامگذاری شده است …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین بابانوئل یخی جهان

مجسمه سازان یخی اهل هاربین(Harbin) مرکز استان Heilongjiang Province در شمال شرقی چین بزرگترین بابانوئل یخی جهان را برای جشنواره سازه های برفی و یخی چین در استان Heilongjiang Province ساخته اند که …

..................................................................................................................................................


دورافتاده ترین جزیره مسکونی جهان

تریستین داکونها( Tristan da Cunha) گروهی از جزیرهای آتشفشانی دور افتاده در اقیانوس اطلس میباشد که 2.816 کیلومتر از جنوب قاره آفریقا و 3.360 کیلومتر از جنوب قاره آمریکا فاصله دارد.این جزیره دورافتاده ترین جزیره مسکونی در جهان میباشد که …

..................................................................................................................................................


کوچک ترین پرنده جهان

کوچک ترین پرنده جهان مرغ پرنده زرین ، پر زنبوری یا مرغ مگس خوار( Bee Hummingbird) ، نام علمی(Mellisuga helenae) بومی کوبا میباشد.
دلیل اینکه به آنها مرغ پر زنبوری یا صدا زنبوری گفته میشود این است که …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین کژدم(عقرب)جهان

بزرگترین کژدم جهان از گونه هترومتروس سوآمردامی( Heterometrus swammerdami )بومی جنوب هند بزرگترین کژدم به شمارمیرود.که درازی آنها …

..................................................................................................................................................


طولانی ترین سرود ملی جهان

طولانی ترین سرود ملی یک کشور متعلق به یونان میباشد که از 4 قطعه از شعر سلوموس(Dionysios Solomos) تشکیل شده و دارای 158 بند میباشد…

..................................................................................................................................................


نخستین فضانورد جهان

یوری الکسی‌یویچ گاگارین (Yuri Gagarin)، کیهان‌نورد روسی و متولد ۱۸ اسفند ۱۳۱۲ (۹ مارس ۱۹۳۴) نخستین فضانورد جهان است.
یوری گاگارین در روز ۲۳ فروردین ۱۳۴۰ توسط فضاپیمای وستوک …

ترین ها

گران ترین شماره تلفن همراه جهان

گران ترین شماره تلفن همراهی که تاکنون به فروش رفته است شماره 666 6666 میباشد که در 22 می 2006 در یک حراجی نیکوکارانه در قطر و توسط شرکت کیو تل(Qtel ) با قیمت 2 میلیون 700 هزار دلار به …

..................................................................................................................................................


کوچک ترین کشور جهان

واتیکان (Vatican City) نام کشوری است مستقل که در درون شهر رم در کشور ایتالیا جای دارد. واتیکان محل اقامت پاپ، رهبر کاتولیک‌های جهان و مرکز کلیسای کاتولیک است. واتیکان با مساحتی در حدود ۴۴ هکتار، کوچکترین کشور جهان و …

..................................................................................................................................................


بلندترین آبشار جهان

آبشار آنجل (Angel Falls) بلندترین آبشار جهان است که بلندای آن به979 مترمیرسد و در میان جنگل‌های دورافتاده پارک ملی کانایما در ایالت بولیوار در جنوب شرقی کشور ونزوئلا جای دارد …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین کشور جهان

روسیه با نام رسمی فدراسیون روسیه ،بزرگترین کشور جهان است که در شمال اوراسیا قرار دارد. این کشور در آسیای شمالی و اروپای خاوری واقع است و با اقیانوس آرام شمالی و اقیانوس منجمد شمالیی ، و نیز با دریای مازندران، دریای سیاه، و دریای بالتیک مرز آبی دارد …

..................................................................................................................................................


بلندترین سگ جهان

بلندترین سگ جهان جرج غول پیکر (Giant George) نام دارد که توسط آقای دیوید ناصر در توسان آریزونا نگهداری میشود.
بلندای این سگ از نوک پنجه تا شانه هایش به 1.092 متر میرسد ،همچنین وزن این سگ غول پیکر 111 کیلوگرم است و در ماه 50 کیلوگرم خوراکی مصرف میکند …

..................................................................................................................................................


بزرگ ترین خرگوش جهان

بزرگترین خرگوش جهان که درازای ان از نوک بینی تا دمش به 1.3 متر میرسد داریوش نام دارد.
این خرگوش بزرگ تنها با 13 ماه سن وزنی در حدود 22 کیلوگرم دارد.داریوش توانست رکورد مادر خود آلیس را در زمینه بزرگترین خرگوش جهان بشکند.او در روز 12 هویج ، 6 سیب و 2 کلم میخورد …

..................................................................................................................................................


درازترین پل آبی جهان

بزرگترین پل آبی جهان با درازای 35 کیلومتر و 736 متر در چین قرار دارد که شهر جیاشینگ را به نینگبو وصل میکند.کار ساخت این پل بزرگ که هانگجو بی (Hangzhou Bay

Hangzhou Bay) نام دارد …

یک مستزاد بسیار زیبا.

یک مستزاد بسیار زیبا.

 گر حاجت خود،بری به درگاه خدا.............با صدق و صفا

حــاجـــات تـو را،کند خداوند،روا. ...........بی چون و چرا

زنهار،مبر حاجت خود،بر در خلق............بـــا جـــامۀ دلق

کـــز خلق،نیاید کرم و جود و عطا.............بی شرک و ریا

سنا

 

(وحشی بافقی)

                          یکی است

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است

حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

این همه شکوه ز سودای گرفتاران است

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است

گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم

اشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است

عشق اتش بود و خانه خرابی دارد

پیش اتش دل شمع وپر پروانه یکی است

گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است

 

عماد خراسانی

                             پاییز جان !

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ،‌چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

 

هیچکس

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
که به جان‌دادن من گریه‌ی بسیار نکرد
که مرا در نظرآورد که از غایت ناز
چین برابر و نزد و روی به دیوار نکرد
هیچ سنگین دل بی‌رحم به غیر از تو نبود
که سرود غم من در دل او کار نکرد
روح آن کشته‌ی غم شاد که تا بود دمی
یار غم بود و شکایت ز غم یار نکرد
روز مردن ز تو وحشی گله‌ها داشت ولی
رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد

(وحشی بافقی)

تا مقصد عشاق

 


تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
سد بلعجبی هست همه لازمه عشق
از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است
عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است
این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار ز خون دل باز است
این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون کاتش یاقوت گداز است
وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است

 

(وحشی بافقی)

                              از جوانی

از جوانی داغها بر سینه‌ی ما مانده است
نقش پایی چند ازان طاوس بر جا مانده است
در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر
خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است
چون نسایم دست برهم، کز شمار نقد عمر
زنگ افسوسی به دست بادپیما مانده است
می‌کند از هر سر مویم سفیدی راه مرگ
پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
نیست جز طول امل در کف مرا از عمر هیچ
از کتاب من، همین شیرازه بر جا مانده است
مطلبش از دیده‌ی بینا، شکار عبرت است
ورنه صائب را چه پروای تماشا مانده است؟

مرغ شب

 

مرغ شب آمد و در لانه تاريك خزيد نغمه اش را بدلم هديه كند بال نسيم آه . . .

 بگذار كه داغ دل من تازه شود روح را نغمه همدرد فتوحي ست عظيم

           سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

 

مرغ شب آمد و در لانه تاريك خزيد نغمه اش را بدلم هديه كند بال نسيم آه . . .

 بگذار كه داغ دل من تازه شود روح را نغمه همدرد فتوحي ست عظيم

                              از جوانی

از جوانی داغها بر سینه‌ی ما مانده است
نقش پایی چند ازان طاوس بر جا مانده است
در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر
خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است
چون نسایم دست برهم، کز شمار نقد عمر
زنگ افسوسی به دست بادپیما مانده است
می‌کند از هر سر مویم سفیدی راه مرگ
پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
نیست جز طول امل در کف مرا از عمر هیچ
از کتاب من، همین شیرازه بر جا مانده است
مطلبش از دیده‌ی بینا، شکار عبرت است
ورنه صائب را چه پروای تماشا مانده است؟

 


تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
سد بلعجبی هست همه لازمه عشق
از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است
عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است
این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار ز خون دل باز است
این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون کاتش یاقوت گداز است
وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است

 (وحشی بافقی)

هیچکس

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
که به جان‌دادن من گریه‌ی بسیار نکرد
که مرا در نظرآورد که از غایت ناز
چین برابر و نزد و روی به دیوار نکرد
هیچ سنگین دل بی‌رحم به غیر از تو نبود
که سرود غم من در دل او کار نکرد
روح آن کشته‌ی غم شاد که تا بود دمی
یار غم بود و شکایت ز غم یار نکرد
روز مردن ز تو وحشی گله‌ها داشت ولی
رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد

(وحشی بافقی)

شهریار

 

                            خمارم...

خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

خدايا خاطرات سرکش يک عمر شيدايي

گرفته در دماغي خسته چون خوابي پريشانم

خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد

خدايا اين شب‌آويزان چه مي‌خواهند از جانم

پريشان يادگاريهاي بر بادند و مي‌پيچند

به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ ريزان عالمي دارد

چه جاي من که از سردي و خاموشي ز مستانم

سه تار مطرب شوقم گسسته سيم جانسوزم

شبان وادي عشقم شکسته ناي نالانم

نه جامي کو دمد در آتش افسرده جان من

نه دودي کو برآيد از سر شوريده سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وي

به اشک توبه خوش کردم که مي‌بارد به دامانم

گره شد در گلويم ناله جاي سيم هم خالي

که من واخواندن اين پنجه‌ي پيچيده نتوانم

کجا يار و دياري ماند از بي مهري ايام

که تا آهي برد سوز و گداز من به يارانم

سرود آبشار دلکش پس قلعه‌ام در گوش

شب پائيز تبريز است در باغ گلستانم

گروه کودکان سرگشته‌ي چرخ و فلک بازي

من از بازي اين چرخ فلک سر در گريبانم

به مغزم جعبه‌ي شهر فرنگ عمر بي‌حاصل

به چرخ افتاده و گوئي در آفاقست جولانم

چه دريايي چه طوفاني که من در پيچ و تاب آن

به زورقهاي صاحب کشته‌ي سرگشته مي‌مانم

ازين شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگين

چه مي‌گويم نمي‌فهمم چه مي‌خواهم نمي‌دانم

به اشک من گل و گلزار شعر فارسي خندان

من شوريده بخت از چشم گريان ابر نيسانم

کجا تا گويدم برچين و تا کي گويدم برخيز

به خوان اشک چشم و خون دل عمريست مهمانم

فلک گو با من اين نامردي و نامردمي بس کن

که من سلطان عشق و شهريار شعر ايرانم

                                    پاییز

دوش ، از دل ِ شوریده سراغی نگرفتی
بر سینه ، غمی هشتی و داغی نگرفتی
ای چشم و چراغ ِ شب ِ تاریک ِ فریدون
افتادم و دستم به چراغی نگرفتی
پاییز ِ دل انگیز ِ سبکسایه ، گذر کرد
بر کام ِ دلم ، گوشه ی باغی نگرفتی
روزان و شبانت ، همه در مشغله بگذشت
لختی ننشستی و فراغی نگرفتی
در حسرت ِ آغوش ِ تو خون شد دل و یکروز
در بازوی ِ من ، دامن ِ راغی نگرفتی
بر گو چه شد ای بلبل ِ خوش نغمه ، که از لطف
دیگر خبر از لانه ی زاغی نگرفتی
گلزار ِ فریدونی و این طرفه که یک عمر
بوییدت و او را به دماغی نگرفتی

 

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

 

 

 دلق 

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه ای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

 

او 

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

                          

                           با توام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من

نغمه ی رباب 

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

                            امشب

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی آخر ای ماه، تو همدرد منِ مسکینی
کاهشِ جانِ تو من دارم و من می‌دانم  که تو از دوری خورشید، چه‌ها می‌بینی
چه دلی ماند و چه دینی؟ که نبردی از راه  ای سر زلف، ندانم به چه کفر و دینی
کی بر این کلبهٔ طوفان‌زده سر خواهی زد؟  ای پرستو، که پیام‌آورِ فروردینی
شهریارا! اگر آیینِ محبت باشد  چه حیاتی و چه دنیای بهشتآیینی

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

 

 

 گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا  وحشی بافقی

قصه

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا

التفاتي به اسيران بلا نيست ترا

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا

با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا

جان من اينهمه بي باک نمي‌يابد بود

فارغ از عاشق غمناک نمي‌بايد بود

همره غير به گلگشت گلستان باشي

همچو گل چند به روي همه خندان باشي

زان بينديش که از کرده پشيمان باشي

هر زمان با دگري دست و گريبان باشي

ياد حيراني ما آري و حيران باشي

جمع با جمع نباشند و پريشان باشي

به جفا سازد و سد جور براي تو کشد

ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد

غير را شمع شب تار نمي‌بايد بود

شب به کاشانه‌ي اغيار نمي‌بايد بود

يار اغيار دل‌آزار نمي‌بايد بود

همه جا با همه کس يار نمي‌بايد بود

تا به اين مرتبه خونخوار نمي‌بايد بود

تشنه‌ي خون من زار نمي‌بايد بود

موجب شهرت بي باکي و خودکامي تست

من اگر کشته شوم باعث بدنامي تست

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

ديگري جز تو مرا اينهمه آزا نکرد

هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد

آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد

هيچکس اينهمه آزار من زار نکرد

اين ستمها دگري با من بيمار نکرد

مردم ، آزار مکش از پي آزردن من

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

جان من سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است

روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است

جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

رفتن اولاست ز کوي تو ، ستادن غلط است

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

تو نه آني که غم عاشق زارت باشد

عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست

مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست

خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست

چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست

از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست

عاجزم چاره‌ي من چيست چه تدبير کنم

شرح درماندگي خود به که تقرير کنم

گل اين باغ بسي ، سرو روان بسيار است

نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است

ترک زرين کمر موي ميان بسيار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است

نه که غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است

قصد آزردن ياران موافق نکند

ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند

به کمند تو گرفتارم و مي‌داني تو

مدتي شد که در آزارم و مي‌داني تو

داغ عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو

از غم عشق تو بيمارم و مي‌داني تو

از براي تو چنين زارم و مي‌داني تو

خون دل از مژه مي‌بارم و مي‌داني تو

از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز

از زبان تو حديثي نشنودم هرگز

دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت

مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت

نکنم بار دگر ياد قد دلجويت

گوشه‌اي گيرم و من بعد نيايم سويت

سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت

ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده‌ي خويش

بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ي خويش

از سر کوي تو خودکام به ناکام روم

چند صبح آيم و از خاک درت شام روم

از پيت آيم و با من نشوي رام روم

سد دعا گويم و آزرده به دشنام روم

نبود زهره که همراه تو يک گام روم

دور دور از تو من تيره سرانجام روم

جان من اين روشي نيست که نيکو باشد

کس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد

يار شو با من بيمار چه مي‌پرهيزي

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي

بگشا لعل شکر بار چه مي‌پرهيزي

چيست مانع ز من زار چه مي‌پرهيزي

نه حديثي کني اظهار چه مي‌پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي

چين بر ابرو زن و يک بار به ما حرف مزن

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

سوز من سوخته داغ جفا مي‌داند

درد من کشته‌ي شمشير بلا مي‌داند

همه کس حال من بي سر و پا مي‌داند

مسکنم ساکن صحراي فنا مي‌داند

عاشقي همچو منت نيست خدا مي‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا مي‌داند

سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم

چاره‌ي من کن و مگذار که بيچاره شوم

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

از سر کوي تو با ديده تر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

تا نظر مي‌کني از پيش نظر خواهم رفت

نيست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

نه که اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت

لطف کن لطف که اين بار چو رفتم ، رفتم

از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم

چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم

چند در کوي تو با خاک برابر باشم

از تو چند اي بت بدکيش مکدر باشم

چند پيش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم

مي‌روم تا به سجود بت ديگر باشم

طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کي

ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم

سبزه دامن نسرين ترا بنده شوم

گره ابروي پرچين ترا بنده شوم

چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم

طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم

کيست استاد تو اينها ز که آموخته‌اي

الله ، الله ، ز که اين قاعده اندوخته‌اي

زود خود را به سر کوي عدم مي‌بينم

اينهمه جور که من از پي هم مي‌بينم

همه کس خرم و من درد و الم مي‌بينم

ديگران راحت و من اينهمه غم مي‌بينم

هستم آزرده و بسيار ستم مي‌بينم

لطف بسيار طمع دارم و کم مي‌بينم

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير

خرده بر حرف درشت من آزرده مگير

از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم

آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم

همه جا قصه‌ي درد تو روايت نکنم

پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم

خويش را شهره‌ي هر شهر و ولايت نکنم

ديگر اين قصه بي حد و نهايت نکنم

اقبال لاهوری  شمس تبریزی صائب تبریزی

 

 در طلب عشق

  تیز روم تیز روم   تا به سواران برسم

نیست شوم نیست شوم   تا برِجانا برسم

خوش شده ام خوش شده ام  پاره ی اتش شده ام

خانه بسوزم بروم    تا به بیابان برسم

خاک شوم خاک شوم   تا ز تو سر سبز شوم

آب شوم سجده کنان   تا به گلستان برسم

چون که فتادم ز فلک   ذره صفت لرزانم

ایمن و بی لرزه شوم   چونکه به پایان برسم

چرخ بود جای شرف   خاک بود جای تلف

باز رهم زین دو طرف   تا برِ سلطان برسم

عالم این خاک و هوا   گوهر کفر است و فنا

در دل کفر آمده ام   تا که به ایمان برسم

آن شه موزون جهان   عاشق موزون طلبد

شد رخ من سکۀ زر   تا که بمیزان برسم

هیچ طبیبی ندهد    بی مرضی حب و دوا

من همگی درد شوم   تا که به درمان برسم

 

(شمس الحق تبریزی)

  آمده ام تا...

  این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم

ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم

از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم

گر تیشه بر دستم رسد بتهای اذر بشکنم

گر کج بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم

گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم

چون پای بر گردون نهم نٌه چرخ چنبر بشکنم

من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم

تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم

من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام

باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

میخواهم اکنون تا که من با شمس تبریزی رسم

میجویمش با دام ها تا دام دیگر بشکنم

 (شمس تبریزی)

 نعره ی عشق

 نعره زد عشق كه: «خونين جگرى پيدا شد»
حُسن لرزيد كه: «صاحب نظرى پيدا شد»

فطرت آشفت كه: «از خاك جهانِ مجبور
خودگرى، خودشكنى، خودنگرى پيدا شد»

خبرى رفت ز گردون به شبستان ازل:
«حذر اى پردگيان! پرده درى پيدا شد»

آرزو بى‏خبر از خويش به آغوش حيات
چشم واكرد و جهان دگرى پيدا شد

زندگى گفت كه: «در خاك تپيدم همه عمر
تا از اين گنبد ديرينه درى پيدا شد»

اقبال لاهوری

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم
آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

 صائب تبریزی

 

تورا، نیلوفری دیدم ، به چشمان تماشایی

تا ابد برای من


بوی باران ، بوی تو


تورا، نیلوفری دیدم ، به چشمان

 تماشایی
مرا مجذوب خود کردی ، به یک لبخند

 رویایی

جان جهان دوش کجا بوده‌ای   

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم                             دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر           هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی اَر به روی ما نکنی حکم از آن توست         بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سَری است با تو که گر خلق روزگار           دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من                از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینْت بوالعجب                 در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب                نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان                      چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان از قفای کس                       آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی كه در این حلقه کمند                چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

 

ما گدایان خیل سلطانیم              شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبُوَد             هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند               ره به جای دگر نمی‌دانیم

چون دلارام می‌زند شمشیر            سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار           زر فشانند و ما سر افشانیم

هر گلی نو كه در جهان آید              ما به عشقش هزاردستانیم

تنگ‌چشمان نظر به میوه كنند          ما تماشاکنان بُستانیم

تو به سیمای شخص می‌نگری         ما در آثار صُنع حیرانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست             در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی‌وجود صحبت یار                   همه عالم به هیچ نستانیم

 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم              به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او          نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم          نه پای عقل که در دامن قرار کشم

چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو              چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب‌خورده ساقی ز جام صافی وصل                ضرورت است که دردسر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید            کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

سعدی شیرازی (سده ۷)

 

الهی آتش عشقم به جان زن            شرر زآن شعله‌ام بر استخوان زن

ز شوقم برفروز از آتش عشق          در آن آتش دلم پروانه‌سان زن

 

هزاران غم به دل اندوته دیرم           به سینه آتشی افروته دیرم

به یك آه سحرگاه از دل تنگ            هزاران مدعی را سوته دیرم

باباطاهر (سده ۴ و ۵)

 

جان جهان دوش کجا بوده‌ای           نی غلطم در دل ما بوده‌ای

آه که من دوش چه سان بوده‌ام         آه که تو دوش که را دیده‌ای

رشک برم کاش قبا بودمی              چون که در آغوش قبا بوده‌ای

زَهره ندارم که بگویم تو را              بی من بیچاره کجا بوده‌ای

آینه‌ای رنگ تو عکس کسی است             تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست         در حرم لطف خدا بوده‌ای

 

 

حكايت دل

حكايت دل

سرو چمان

سلام، امروز غزلی از خواجه شيراز، حافظ را که جناب شجريان در کنسرت سوييس، در دستگاه ماهور اجرا و در كاست سرو چمان عرضه كرده است تقديم مي‌كنم:


سرو چمان من چرا ميل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود، ياد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که اين سياه کج، گوش به من نمی‌کند **

تا دل هرزه‌گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پيش کمان ابرويش لابه همی کنم ولی
گوش کشيده‌است از آن، گوش به من نمی‌کند **

با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسيم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمی‌کند **

دل به اميد روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سيم ساق من گر همه درد می‌دهد
کيست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند **

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
بعد از اين خرقه صوفی به گرو نستانند **


 

خلوت یار

سلام، غزلی از حافظ :


خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدايا که در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

همای گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطی کم از زغن باشد

بيان شوق چه حاجت که حال آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را
غريب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد **


 

 

مهجوری عشاق

سلام، امروز غزلی از حافظ را تقديمتان می‌کنم:


ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
عاشقان را ز بر خويش جدا می‌داری

تشنه باديه راهم به زلالی درياب
به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن
به ازين دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا مي‌داری

ای مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصير خود افتادی ازين در محروم
از که می‌نالی و فرياد که را می‌داری

حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه اميد عطا می‌داری **


 

داد از اين بی‌درديها خدايا

سلام، بی‌ترديد نام جواد را ميشناسيد


هردمی چون نی از دل نالان شکوه‌ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهی است از دل خونين
لحظه‌های عمر بی‌سامان می‌رود سنگين
اشک خون‌آلوده‌ام دامان می‌کند رنگين

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان

بهار مردمی‌ها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از اين دم سردی‌ها خدايا

نه اميدی در دل من که گشايد مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من

نه همزبان دردآگاهی که ناله‌ای خورد با آهی
داد از اين بی‌درديها خدايا

نه صفايی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شويد

که بگويم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
وای از اين بی همرازی خدايا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد

دل نهم ز بی‌شکيبی
با فسون خودفريبی

چه فسون نافرجامی
به اميد بی‌انجامی
وای از اين افسون‌سازی خدايا

 

جان جهان


شعر مولوی:

جان جهان دوش کجا بوده‌ای
نی غلطم در دل ما بوده‌ای

آه که من دوش چه سان بوده‌ام
آه که تو دوش که را بوده‌ای

رشک برم کاش قبا بودمی
چون که در آغوش قبا بوده ای

زهره ندارم که بگويم تو را
بی من بيچاره کجا بوده ای

آينه‌ای رنگ تو عکس کسيست
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای


...و ۲ دوبيتی از باباطاهر:

هزاران غم به دل اندوته ديرم ( هزاران غم به دل اندوخته دارم)
به سينه آتشی افروته ديرم ( به سینه آتشی افروخته دارم)

به يک آه سحرگاه از دل تنگ
هزاران مدعی را سوته ديرم


الهی آتش عشقم به جان زن
شرر زان شعله ام بر استخوان زن

ز شوقم برفروز از آتش عشق
در آن آتش دلم پروانه سان زن  

 

چالش

سلام،
در اين چند ساله اخير واژه چالش خيلی به گوش همه ما خورده. اوايل شايد دقيقا نمی‌دانستيم که معنای آن چيست؟ اما امروز طيفی وسيع از معانی را برای اين واژه کوتاه و زيبا می‌شناسيم.
نمی‌دانم بايد در حق مترجمانی که اين واژه را در معادل سازی واژه Challenge به كار برده اند دعا كرد

  شعری از سعدی

ما گدايان خيل سلطانيم
شهربند هوای جانانيم

بنده را نام خويشتن نبود
هرچه ما را لقب دهند، آنيم

گر برانند و گر ببخشايند
ره به جای دگر نمي‌دانيم

چون دلارام می‌زند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم

دوستان در هوای صحبت يار
زر فشانند و ما سر افشانيم

ای خداوند عقل و دانش و رای
عيب ما را مکن که نادانيم **

هر گلی نو که در جهان آيد
ما به عشقش هزاردستانيم

تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشا کنان بستانيم

تو به سيمای شخص می‌نگری
ما در آثار صنع حيرانيم

هرچه گفتيم جز حکايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم

سعديا بی وجود صحبت يار
همه عالم به هيچ نستانيم

ترک جان عزيز بتوان گفت
ترک يار عزيز نتوانيم **


شعر و شجریان (1)

سلام، امیدوارم مرا به جمع خود بپذیرید.

تلاش می کنم در این وبلاگ، ضمن بیان دغدغه های ذهنی خودم، به مرور اشعاری بپردازم که استاد شجریان از آنها در اجرای آثار آوازی خود استفاده کرده است.

ترديدي نيست كه نام آقاي محمدرضا شجريان در آسمان هنر موسيقي ايران تا هميشه تاريخ خواهد درخشيد. چراكه آثار ايشان نه تنها از حيث آواز, كه از حيث قوت موسيقايي و از آن مهمتر, انتخاب اشعار, كم نظير و ارزشمند است. عموم كساني كه نيوشنده آثار اين استاد گرانمايه بوده‌اند, تصديق مي كنند كه در برخي موارد شيوه صحيح خواندن اشعار بزرگاني چون حافظ, سعدي, مولانا و... را از ميان آوازهاي شجريان آموخته يا دريافته‌اند. نوروزهاي دهه گذشته را به خاطر بياوريد و كارتهاي تبريك نوروزي را كه بازتاب اشعار آوازهاي شجريان است و مثالهايي از اين دست فراوانند.

در طول ساليان ماضي, نام محمدرضا شجريان (كه خود را خاك راه مردم ايران زمين مي‌خواند), بسيار در رسانه‌ها و محافل بازتاب داشته است. مواضع سياسي, اجتماعي و فرهنگي او، احيانا كم لطفي هايي كه در حق اصحاب فرهنگ كرده است و صدالبته كم لطفي هايي كه بر او رفته, همواره با نامش قرين بوده است. اما به گمانم يك زاويه ديگر نيز با نام شجريان پيوند خورده و كمتر بدان توجه شده است.
آيا شجريان در آثار خود, عمده ترين وزن را به موسيقي مي دهد و بر اساس قالبهاي آن اشعارش را انتخاب مي كند يا برعكس؟ اساسا انتخاب شعر براي اين استاد آواز ايراني در چه جايگاهي است؟ من نمي خواهم پاسخ قطعي به اين پرسشها بدهم و البته صلاحيت آن را نيز ندارم. ليكن به عنوان شنونده مجموعه آثار استاد محمدرضا شجريان, بر اين باورم كه او در انتخاب اشعار آوازهايش با وسواس و دقت عمل مي نمايد و معمولا همانگونه كه در آثار خود گوشه هاي موسيقي اصيل ايراني را موشكافانه احيا مي نمايد, اشعار نغز و پرمغز شاعران بزرگ ايران زمين را نيز بر سر زبانها مي اندازد. گمان مي كنم كه شجريان نه تنها بر گردن مردمان امروز و فردا, كه بر گردن شعراي سلف نيز حقي بزرگ دارد و آن يادآوري اشعار آنان, ترغيب مردم به خواندن اشعارشان و خصوصا صحيح خواندن و درك معاني بلند آنهاست. و من هرچه به خزانه شعريم مراجعه مي كنم, در مي يابم كه عموما اشعاري را در حافظه خود دارم كه از نفس گرم اين استاد بزرگ آواز ايراني به يادگار گرفته ام.
مدتهاست كه در انديشه گردآوري اشعاري هستم كه استاد شجريان در آثار خود آنها را زمزمه كرده است. و مي پندارم تحليل محتواي اين مجموعه, در زمان خودش ارزشمند خواهد شد. چندين بار دست به كار شدم تا اين مجموعه را پس از گردآوري منتشر نمايم ولي...
و اينك چه گستره اي مناسب تر از اينترنت كه بتوان آن خيالات را رنگ و بوي واقعي بخشيد؟...
... از اين پس سعي مي كنم در كنار مطالب خودم اشعاري را كه توسط استاد محمدرضا شجريان در هريك از آثارش ارائه شده, با عنوان (شعر و شجريان) عرضه نمايم. شيوه اين كار چنين است:
1ـ در هر نوبت يك شعر را به طور كامل مي نگارم. سعي خواهم كرد از همان نسخه اي كه استاد بدان استناد كرده استفاده نمايم.
2ـ از آنجا كه عموما يك شعر به طور كامل در قطعات موسيقايي آقاي شجريان عرضه نشده, در مقابل ابياتي كه سروده شده ولي از سوي اين استاد نامي خوانده نشده است, علامت **
مي گذارم تا ابيات منتخب ايشان قابل تشخيص باشد.
3ـ در ابتداي معرفي هر شعر ضمن اشاره به منبع آن, تلاش مي كنم كاست شعر مذكور را نيز با ذكر مشخصاتي كه در دسترس هست, ارائه نمايم.
4ـ بخشي از آثار استفاده شده از طرف آقاي شجريان تصانيف هستند كه در مورد آن نيز به نحوي مناسب عمل خواهم كرد.
5ـ ترديد ندارم كه با بضاعت اندك من, امكان دسترسي به همه آثار استاد وجود ندارد. چنانچه در اين راه از راهنمايي و همراهي با من دريغ نورزيد, سپاسگزار خواهم بود و چنانچه آثار قديمي يا منتشر نشده و ... ايشان را برايم ارسال نماييد با نام شما و رعايت امانت, معرفي خواهم كرد.
6ـ زادراه من, حمايت و هدايت شما خوانندگان سخن سنج و نكته دان است كه قطعا آن را از من مسكين دريغ نمي فرماييد.

امروز به ثبت يکی از اشعار خوانده شده توسط آقای شجريان می‌پردازم.
شعر از سعدی عليه الرحمه است و در کاست نوا به صورت مرکب خوانی اجرا شده است.


بگذار تا مقابل روی تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم نیست بوالعجب
در حلقه‌ایم با تو چون حلقه بر دریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم

نه بوی مهر می شنویم، از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگرکس بپروریم

ما خود نمی رویم دوان از قفای کس
زان می برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغريم  




 

شعر و شجریان (2)

سلام
استاد شجريان در كاست نوا كه به صورت مركب خواني در شور، بيات ترك و سه گاه اجرا شده شعري از استاد سخن سعدي را زمزمه كرده است كه تقديمتان مي‌كنم:


غم زمانه خورم يا فراق يار كشم
به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم

نه قوتي كه توانم کناره جستن ازو
نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم

نه دست صبر كه در آستين عقل برم
نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

ز دوستان زجفا سير گشته مردي نيست
جفاي دوست زنم، گرنه مردوار كشم**

چو مي‌توان به صبوري كشيد جور عدو
چرا صبور نباشم كه جور يار كشم

شراب خورده ساقي ز جام صافي وصل
ضرورتست كه درد سر خمار كشم

گلي چو روي تو گر در چمن به دست آرم
كمينه ديده سعديش پيش خار كشم


 

مستزاد بسیار زیبا

 مستزاد بسیار زیبا

 گر حاجت خود،بری به درگاه خدا.............با صدق و صفا

حــاجـــات تـو را،کند خداوند،روا. ...........بی چون و چرا

زنهار،مبر حاجت خود،بر در خلق............بـــا جـــامۀ دلق

کـــز خلق،نیاید کرم و جود و عطا.............بی شرک و ریا

حسین منزوی 1383 فوت نمودند

 

 

عشق گلی است که دو باغبان دارد، عاشق و معشوق

 

چون تو، موجی بیقرار ای عشق، در عالم نبود.

 هفت دریا پیش طوفان تو جز شبنم نبود

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آن جا که باید دل به دریا زد همینجاست

زنی که صاعقه وار آنک ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

 

هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت

کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت

 

نام من عشق است، آیا می شناسیدم؟

زخمی ام، زخمی سراپا، می شناسیدم؟

 

افسانه ها میدان عشاق بزرگند

ما عاشقان کوچک بی داستانیم

 

انسان را به تحیر و تحسین وامی دارد. آن جا که می گوید:

دو چشم داشت دو سبز- آبی بلاتکلیف

که در دوراهی دریا- چمن مردد بود

زنجیر فراوان فراوان اما

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

( که البته بیتی از یک رباعی است)

 

سفر به خیر گل من که می روی با باد

ز دیده می روی اما نمی روی از یاد

کدام دشت و دمن، یا کدام باغ و چمن

کجاست مقصدت ای گل، کجاست مقصد باد؟

نسیم بوی تو را می برد به همره خود

که با غرور به گل های باغ سر بزند

مخاطب قرار می دهد و می گوید:

چون تو موجی بی قرار ای عشق در عالم نبود

هفت دریا پیش توفان تو جز شبنم نبود

هنگام که از عشق چون دوست و رفیقی نزدیک صحبت می کند:

همواره عشق بی خبر از راه می رسد

چونان مسافری که به ناگاه می رسد

تفسیر خود را از عشق بیان می کند:

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

که به عمری نتوان دست در آثارش برد

عشق که منصور سر دارش برد

و عاقبت به مقصد و مقصود خویش می رسد و چونان منصور، خود را عشق می پندارد و فریاد بر می آورد که:

نام من عشق است آیا می شناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا می شناسیدم؟

من همان دیایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا می شناسیدم.

در کف فرهاد تیشه من نهادم من

مکن بریدم بیستون را، می شناسیدم.

و نهایتا خود را و عشق را وجودی واحد می پندارد و می گوید:

چنان گرفته تو را بازوان پیچکی ایم

که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکی ام

و می دانیم عشق نام گیاهی است که در عربی به آن عشقه و احتمالا در فارسی به آن پیچک می گویند که به هر جا می رسد، می پیچد. مثلا وقتی به گیاه دیگری می رسد دور آن می پیچد و تقریبا آن را در اختیار خویش می گیرد.

مرغ شب

 

مرغ شب آمد و در لانه تاريك خزيد نغمه اش را بدلم هديه كند بال نسيم آه . . .

 بگذار كه داغ دل من تازه شود روح را نغمه همدرد فتوحي ست عظيم

           سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

              چشم دل باز کن که جان بینی

چشم دل باز کن که جان بینی

 آنچه نادیدنی هست آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

 همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

 گردش در آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

 آنجه خواهد دلت آن همان بینی

بی سر و پا گدای آنجا را

 سر ز ملک حهان گران بینی

هم در آن پا برهنه جمعی را

 پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه قومی را

 بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین فشان بینی

دل هر ذره ئی که بشکافی

 آفتابیش در میان بینی

هرچه داری گر به عشق دهی

 کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی گر به آتش عشق

 عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات در گذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوشت آن شنوی

 وآنچه نادیده چشمت آن بینی

تا به جائی رساندت که یکی

 از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل وجان

 تا به عین الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لا اله الا هو

 هاتف اصفهانی

 

عیش

عیش

 

عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

حافظ

                        سرمست

 

من از که باک دارم ؟ خاصه که یار بامن

از سوزنی چه ترسم ؟و آن ذوالفقار با من

کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان

کی غم خورم دل من؟وان غمگسار با من

تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا

در من کجا رسد دی ؟ وان نوبهار با من

از تب چرا خروشم ؟ عیسی طبیب هوشم

وز سگ چرا هراسم ؟ میر شکار با من

در بزم چون نیایم ؟ ساقیم می شکاند

چون شهر ها نگیرم؟وان شهریار با من

در خم خسروانی می بهر ماست جوشان

اینجا چه کار دارد رنج خمار با من؟

با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم

عذرم چه حاجت آید ؟ و آن خوش عیار با من

من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت

اندر کنار بختم وان خوش کنار با من

ای ناطقه ی معربد از گفت سیر گشتم

خاموش کن وگر نی مدار با من

 

مولانا

 

                            مستان

گفت ما اول فرشته بوده ایم راه طاعت را به جان پیموده ایم

سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را محرم بدیم

پیشه اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود

در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن

ما هم از مستان این می بوده ایم عاشقان درگه وی بوده ایم

ناف ما به مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند

روز نیکو دیده ایم از روزگار آب رحمت خورده ایم اندر بهار

دیوان مثنوی معنوی دفتر دوم

                            امشب

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی آخر ای ماه، تو همدرد منِ مسکینی
کاهشِ جانِ تو من دارم و من می‌دانم  که تو از دوری خورشید، چه‌ها می‌بینی
چه دلی ماند و چه دینی؟ که نبردی از راه  ای سر زلف، ندانم به چه کفر و دینی
کی بر این کلبهٔ طوفان‌زده سر خواهی زد؟  ای پرستو، که پیام‌آورِ فروردینی
شهریارا! اگر آیینِ محبت باشد  چه حیاتی و چه دنیای بهشتآیینی

                            خمارم...

 

خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

خدايا خاطرات سرکش يک عمر شيدايي

گرفته در دماغي خسته چون خوابي پريشانم

خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد

خدايا اين شب‌آويزان چه مي‌خواهند از جانم

پريشان يادگاريهاي بر بادند و مي‌پيچند

به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ ريزان عالمي دارد

چه جاي من که از سردي و خاموشي ز مستانم

سه تار مطرب شوقم گسسته سيم جانسوزم

شبان وادي عشقم شکسته ناي نالانم

نه جامي کو دمد در آتش افسرده جان من

نه دودي کو برآيد از سر شوريده سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وي

به اشک توبه خوش کردم که مي‌بارد به دامانم

گره شد در گلويم ناله جاي سيم هم خالي

که من واخواندن اين پنجه‌ي پيچيده نتوانم

کجا يار و دياري ماند از بي مهري ايام

که تا آهي برد سوز و گداز من به يارانم

سرود آبشار دلکش پس قلعه‌ام در گوش

شب پائيز تبريز است در باغ گلستانم

گروه کودکان سرگشته‌ي چرخ و فلک بازي

من از بازي اين چرخ فلک سر در گريبانم

به مغزم جعبه‌ي شهر فرنگ عمر بي‌حاصل

به چرخ افتاده و گوئي در آفاقست جولانم

چه دريايي چه طوفاني که من در پيچ و تاب آن

به زورقهاي صاحب کشته‌ي سرگشته مي‌مانم

ازين شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگين

چه مي‌گويم نمي‌فهمم چه مي‌خواهم نمي‌دانم

به اشک من گل و گلزار شعر فارسي خندان

من شوريده بخت از چشم گريان ابر نيسانم

کجا تا گويدم برچين و تا کي گويدم برخيز

به خوان اشک چشم و خون دل عمريست مهمانم

فلک گو با من اين نامردي و نامردمي بس کن

که من سلطان عشق و شهريار شعر ايرانم

 

                           

                            پاییز

دوش ، از دل ِ شوریده سراغی نگرفتی
بر سینه ، غمی هشتی و داغی نگرفتی
ای چشم و چراغ ِ شب ِ تاریک ِ فریدون
افتادم و دستم به چراغی نگرفتی
پاییز ِ دل انگیز ِ سبکسایه ، گذر کرد
بر کام ِ دلم ، گوشه ی باغی نگرفتی
روزان و شبانت ، همه در مشغله بگذشت
لختی ننشستی و فراغی نگرفتی
در حسرت ِ آغوش ِ تو خون شد دل و یکروز
در بازوی ِ من ، دامن ِ راغی نگرفتی
بر گو چه شد ای بلبل ِ خوش نغمه ، که از لطف
دیگر خبر از لانه ی زاغی نگرفتی
گلزار ِ فریدونی و این طرفه که یک عمر
بوییدت و او را به دماغی نگرفتی

 

فریدون توللی

                          یکی است

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است

حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

این همه شکوه ز سودای گرفتاران است

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است

گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم

اشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است

عشق اتش بود و خانه خرابی دارد

پیش اتش دل شمع وپر پروانه یکی است

گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است

 

عماد خراسانی

                             پاییز جان !

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ،‌چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

 

هیچکس

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
که به جان‌دادن من گریه‌ی بسیار نکرد
که مرا در نظرآورد که از غایت ناز
چین برابر و نزد و روی به دیوار نکرد
هیچ سنگین دل بی‌رحم به غیر از تو نبود
که سرود غم من در دل او کار نکرد
روح آن کشته‌ی غم شاد که تا بود دمی
یار غم بود و شکایت ز غم یار نکرد
روز مردن ز تو وحشی گله‌ها داشت ولی
رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد

(وحشی بافقی)

تا مقصد عشاق

 


تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
سد بلعجبی هست همه لازمه عشق
از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است
عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است
این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار ز خون دل باز است
این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون کاتش یاقوت گداز است
وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است

 

(وحشی بافقی)

                              از جوانی

از جوانی داغها بر سینه‌ی ما مانده است
نقش پایی چند ازان طاوس بر جا مانده است
در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر
خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است
چون نسایم دست برهم، کز شمار نقد عمر
زنگ افسوسی به دست بادپیما مانده است
می‌کند از هر سر مویم سفیدی راه مرگ
پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
نیست جز طول امل در کف مرا از عمر هیچ
از کتاب من، همین شیرازه بر جا مانده است
مطلبش از دیده‌ی بینا، شکار عبرت است
ورنه صائب را چه پروای تماشا مانده است؟

قلب

 

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.
ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .
پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟
مر جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت ..
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود

قصه

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا

التفاتي به اسيران بلا نيست ترا

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا

با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا

جان من اينهمه بي باک نمي‌يابد بود

فارغ از عاشق غمناک نمي‌بايد بود

همره غير به گلگشت گلستان باشي

همچو گل چند به روي همه خندان باشي

زان بينديش که از کرده پشيمان باشي

هر زمان با دگري دست و گريبان باشي

ياد حيراني ما آري و حيران باشي

جمع با جمع نباشند و پريشان باشي

به جفا سازد و سد جور براي تو کشد

ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد

غير را شمع شب تار نمي‌بايد بود

شب به کاشانه‌ي اغيار نمي‌بايد بود

يار اغيار دل‌آزار نمي‌بايد بود

همه جا با همه کس يار نمي‌بايد بود

تا به اين مرتبه خونخوار نمي‌بايد بود

تشنه‌ي خون من زار نمي‌بايد بود

موجب شهرت بي باکي و خودکامي تست

من اگر کشته شوم باعث بدنامي تست

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

ديگري جز تو مرا اينهمه آزا نکرد

هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد

آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد

هيچکس اينهمه آزار من زار نکرد

اين ستمها دگري با من بيمار نکرد

مردم ، آزار مکش از پي آزردن من

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

جان من سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است

روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است

جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

رفتن اولاست ز کوي تو ، ستادن غلط است

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

تو نه آني که غم عاشق زارت باشد

عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست

مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست

خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست

چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست

از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست

عاجزم چاره‌ي من چيست چه تدبير کنم

شرح درماندگي خود به که تقرير کنم

گل اين باغ بسي ، سرو روان بسيار است

نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است

ترک زرين کمر موي ميان بسيار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است

نه که غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است

قصد آزردن ياران موافق نکند

ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند

به کمند تو گرفتارم و مي‌داني تو

مدتي شد که در آزارم و مي‌داني تو

داغ عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو

از غم عشق تو بيمارم و مي‌داني تو

از براي تو چنين زارم و مي‌داني تو

خون دل از مژه مي‌بارم و مي‌داني تو

از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز

از زبان تو حديثي نشنودم هرگز

دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت

مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت

نکنم بار دگر ياد قد دلجويت

گوشه‌اي گيرم و من بعد نيايم سويت

سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت

ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده‌ي خويش

بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ي خويش

از سر کوي تو خودکام به ناکام روم

چند صبح آيم و از خاک درت شام روم

از پيت آيم و با من نشوي رام روم

سد دعا گويم و آزرده به دشنام روم

نبود زهره که همراه تو يک گام روم

دور دور از تو من تيره سرانجام روم

جان من اين روشي نيست که نيکو باشد

کس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد

يار شو با من بيمار چه مي‌پرهيزي

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي

بگشا لعل شکر بار چه مي‌پرهيزي

چيست مانع ز من زار چه مي‌پرهيزي

نه حديثي کني اظهار چه مي‌پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي

چين بر ابرو زن و يک بار به ما حرف مزن

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

سوز من سوخته داغ جفا مي‌داند

درد من کشته‌ي شمشير بلا مي‌داند

همه کس حال من بي سر و پا مي‌داند

مسکنم ساکن صحراي فنا مي‌داند

عاشقي همچو منت نيست خدا مي‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا مي‌داند

سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم

چاره‌ي من کن و مگذار که بيچاره شوم

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

از سر کوي تو با ديده تر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

تا نظر مي‌کني از پيش نظر خواهم رفت

نيست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

نه که اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت

لطف کن لطف که اين بار چو رفتم ، رفتم

از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم

چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم

چند در کوي تو با خاک برابر باشم

از تو چند اي بت بدکيش مکدر باشم

چند پيش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم

مي‌روم تا به سجود بت ديگر باشم

طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کي

ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم

سبزه دامن نسرين ترا بنده شوم

گره ابروي پرچين ترا بنده شوم

چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم

طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم

کيست استاد تو اينها ز که آموخته‌اي

الله ، الله ، ز که اين قاعده اندوخته‌اي

زود خود را به سر کوي عدم مي‌بينم

اينهمه جور که من از پي هم مي‌بينم

همه کس خرم و من درد و الم مي‌بينم

ديگران راحت و من اينهمه غم مي‌بينم

هستم آزرده و بسيار ستم مي‌بينم

لطف بسيار طمع دارم و کم مي‌بينم

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير

خرده بر حرف درشت من آزرده مگير

از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم

آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم

همه جا قصه‌ي درد تو روايت نکنم

پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم

خويش را شهره‌ي هر شهر و ولايت نکنم

ديگر اين قصه بي حد و نهايت نکنم

 

آمده ام تا...

 

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم

ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم

از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم

گر تیشه بر دستم رسد بتهای اذر بشکنم

گر کج بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم

گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم

چون پای بر گردون نهم نٌه چرخ چنبر بشکنم

من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم

تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم

من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام

باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

میخواهم اکنون تا که من با شمس تبریزی رسم

میجویمش با دام ها تا دام دیگر بشکنم

 

(شمس تبریزی)

 

نعره ی عشق

 

نعره زد عشق كه: «خونين جگرى پيدا شد»
حُسن لرزيد كه: «صاحب نظرى پيدا شد»

فطرت آشفت كه: «از خاك جهانِ مجبور
خودگرى، خودشكنى، خودنگرى پيدا شد»

خبرى رفت ز گردون به شبستان ازل:
«حذر اى پردگيان! پرده درى پيدا شد»

آرزو بى‏خبر از خويش به آغوش حيات
چشم واكرد و جهان دگرى پيدا شد

زندگى گفت كه: «در خاك تپيدم همه عمر
تا از اين گنبد ديرينه درى پيدا شد»

اقبال لاهوری

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم
آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

 

صائب تبریزی

          در طلب عشق

 

                                            در طلب عشق

 

تیز روم تیز روم   تا به سواران برسم

نیست شوم نیست شوم   تا برِجانا برسم

خوش شده ام خوش شده ام  پاره ی اتش شده ام

خانه بسوزم بروم    تا به بیابان برسم

خاک شوم خاک شوم   تا ز تو سر سبز شوم

آب شوم سجده کنان   تا به گلستان برسم

چون که فتادم ز فلک   ذره صفت لرزانم

ایمن و بی لرزه شوم   چونکه به پایان برسم

چرخ بود جای شرف   خاک بود جای تلف

باز رهم زین دو طرف   تا برِ سلطان برسم

عالم این خاک و هوا   گوهر کفر است و فنا

در دل کفر آمده ام   تا که به ایمان برسم

آن شه موزون جهان   عاشق موزون طلبد

شد رخ من سکۀ زر   تا که بمیزان برسم

هیچ طبیبی ندهد    بی مرضی حب و دوا

من همگی درد شوم   تا که به درمان برسم

 

(شمس الحق تبریزی)

 

 

اردو

 اردو 1
تعریف اردو
«اردو» مسافرتی است دسته جمعی با هدفی معیّن و مشخص همچون: کسب دانایی، توانایی، سازگاری اجتماعی و تفریح.
اردو، یعنی سازگاری فعالانه در یک زندگی دسته جمعی و اردوگاه به مکانی گفته می شود که، جمعی از افراد برای مدت محدود مطابق شرایط زمان و مکان، در آن به سر می برند.
«اردو» واژه ای است عربی و به معنای «لشگرگاه» به کار می رود. فرهنگ عمید واژة «اردو» را چنین معنا کرده است: «اردو» محل تجمع افراد برای تمرین و تفریح است، همچنین به محلی که ورزشکاران یا پیشاهنگان گرد هم آیند نیز اطلاق می شود.
در اصطلاح: «اردو» فعالیتی سازمان یافته، نظام مند و هدفمند است که به صورت گروهی با برنامه های معین، تحت نظارت و هدف مربی در محیطی خارج از محدودۀ فعالیت های روزمره برگزاری می گردد. گرایش غالب اردو آموزشی و پرورشی است. البته در فضایی کاملاً متنوع، مساعد، بانشاط و با هدف تربیت و سازندگی.
اهداف اردو
  کسب تجربه و افزایش مهارت های زندگی اجتماعی
 افزایش روحیه تعاون و مشارکت جویی
گسترش خلاقیت های علمی، هنری، ورزشی و کشف استعداد های نهفته
 آشنایی با معارف و مفاهیم اخلاقی و آداب اسلامی
 آشنایی با فعالیت های گروهی و تقویت روحیه ی نظم پذیری اجتماعی و همزیستی اسلامی
 آمادگی افراد برای مقاومت در برابر مشکلات و تنگناها
 ایجاد فرصت برای قبول مسئولیت و شخصیت پذیری
پرداختن به تفریحات سالم برای تخلیه ی فشارها و هیجان های روحی و درونی
تقویت بنیه ی اخلاقی، اعتقادی، ایمان، اراده و خود باوری درونی سازی، احترام به قوانین و رعایت مقررات
 ایجاد حس رقابت توام با رفاقت
 غنی سازی اوقات فراغت بر پایه ی ارزشهای اخلاقی و دینی
آشنایی با تاریخ و تمدن کهن اسلامی، ایرانی و شخصیتهای برجسته ی دینی، علمی، فرهنگی و سیاسی.                                          
فواید اردو
1- تقویت روحیه ی جمع پذیری و قانون مندی و برخورداری از نظام معین .
2- آشنایی با دوستان جدید و انس و الفت با آنان .
3- آشنایی با فرهنگ های بومی شهرها .
4- آشنایی با شخصیت های مذهبی، فرهنگی، موثر و تاریخ ساز .
5- آشنایی با اماکن زیارتی، باستانی، سیاحتی و فر هنگی .
6- کسب تجربه و مهارت های زندگی دسته جمعی .
7- دیدن شهر های جدید، اماکن زیارتی و تفریحی .
8- تقویت روحیه ی اعتماد به نفس و همزیستی در شرایط خارج از زندگی معمولی خانوادگی .
9- ایجاد انس و الفت بین بچه ها .
10- تقویت روحیه ی دینی .
11-  محل شناخت و آزمایش دوستان؛ حضرت علی(ع) می فرماید: السَفَر میزانُ الأخلاق[2]؛ مسافرت وسیله سنجش اخلاق است.
12-  عبرت و پند گرفتن از پیشینیان .
13- برانگیختن حسّ دوستی و صمیمیت .
14-  بازشناسی توان شخصی نقش خویش .
15-  تمرین زندگی مستقل از خانواده .
 آداب سفر
در اسلام سفر رفتن برای کسب معرفت و دانش اندوزی و پند گیری از شگفتی های طبیعت و آثار باقی مانده از امت های گذشته و بهره گیری از پیشرفت های عمل دیگران و برآوردن نیازهای جامعه اسلامی و تقویت دانش مسلمین نه تنها مطلوب می باشد، بلکه در برخی موارد لازم و ضروری است.
از آنجا که اسلام برای تمام کارهای انسان، چه فردی و چه اجتماعی قوانین و آدابی دارد، برای سفر نیز
 آداب و احکام ویژه ای قائل است که در این جا به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1- انتخاب همسفر مناسب؛ پیامبر(ص) می فرماید: الرفیق ثُمَ السَفر[3]؛ اول رفیق بعد سفر).
2- همراه داشتن توشه کافی
3- صدقه دادن در ابتدای سفر؛ امام صادق(ع) فرمود: سفرت را با صدقه آغاز کن.[4]
4- خداحافظی با بستگان و دوستان
5- خواندن سوره حمد، توحید، قدر، ناس، فلق و آیة الکرسی[5]. خواندن دعای سفر:
«اللّهم اجعَل مَسیری عِبَراً و صَمتی تَفکّراً و کلامی ذکراً؛ خدایا ! مسیرم را مایه عبرت، سکوتم را اندیشه و سخنم را یاد خود قرار ده».
6- یاری دادن به همسفران و دستگیری از ضعیفان.
7- هماهنگی با همسفران و پرهیز از تک روی.
8- خوش رفتاری و خوش رویی با همسفران.
9- حفظ پول و وسایل خود.
10- استفاده از فرصت ها.
11- پرهیز از پرخوری.
12- محافظت بر نماز و انجام آن در اوقاتِ فضیلت و بدون تأخیر، مهمترین وظیفه ای است که در آداب سفر مورد تأکید قرار گرفته است. حضرت علی (ع) فرمود: « نباید کسی به سفری برود که خوف آن را داشته باشد که بر دین یا نمازش لطمه ای وارد شود».[6]
13- آوردن سوغاتی به هنگام بازگشت از سفر برای زن و فرزندان؛ امام صادق (ع) فرمود: «هر مقدار که توان مالی دارید برای زن و فرزند خود هدیه بیاورید».
14- وارد هر شهر یا روستایی شدید دعای زیر را بخوانید:
«اللّهمَ بارکَ لنا فیها ؛ خدایا این مکان قرار بده.»[7] سپس این دعا را بخوانید:
اللّهمَّ اِنّی اَسئَلُکَ خیرَها و اَعوذُ بِک مِنْ شَرَّها و حَبَّبنا اِلی اَهلِها وَ حَبِّب صالِحی اَهلِها اِلَیناه.[8]
خداوندا ! از تو می خواهم خیر این مکان را و به تو پناه می برم از شرّ این مکان و محبوب ساز ما را در میان اهالی این محل و صالحان این مکان را برای ما محبوب ساز.

نیازهای شرکت کنندگان در اردو
وسایل مورد نیاز هر شرکت کننده در اردو باید متناسب با فصل و محل و نوع اردو باشد. مسواک و خمیر دندان، حولۀ دستی، لباس ورزشی، دفتر و قلم، لیوان و بشقاب و قاشق، مُهر نماز، همراه داشتنِ پول مقدار لازم، صابون، لباس اضافی، وسایل شنا و حولۀ حمام.

وظایف مربیان
همراهی با دانش آموزان در مسیرهای اردو .
تهیۀ لیست اسامی و مشخصات دانش آموزان.
نظارت دقیق و مستمر بر رفتارهای دانش آموزان.
تحویل گرفتن وسایل و امانت های دانش آموزان.
توجه دادن دانش آموزان به چگونگی زندگی اردویی و لزوم رعایت مقررات اردو.
 
آیین نامۀ اردو
 حفظ و نگهداری امکانات و فضای سبز اردوگاه بر همه لازم است.
 ورود و خروج دانش آموزان شرکت کننده ، تنها با مجوز رسمی مسئولان می باشد.
 استحمام فقط در زمان های اعلام شده صورت گیرد.
 در صورت دارابودن سابقة بیماری خاص، هماهنگی با مربی مربوطه ضروری است.
در زمان انجام فعالیت های اردویی، از حضور در محل اسکان اکیداً خودداری گردد.
 استفاده از لباس رسمی در زمان انجام فعالیت ها لازم است.
 برای حضور در برنامه ها حداقل پنج دقیقه قبل از زمان اجرای برنامه در محل مربوطه حضور به هم رسانید.
 هنگام اقامة نماز جماعت و مراسم عبادی، از انجام هر گونه فعالیت دیگر خودداری کنید.
 در اردو فعالیت ها بر اساس سازماندهی سر گروه خود بوده و پیروی از سلسله مراتب در طول اردو لازم است.
 هنگام بروز مشکل از ارتباط مستقیم با مسئولان اردوگاه خودداری گردد و هماهنگی لازم با مربی صورت گیرد.
 هر روز پس از صرف صبحانه نظافت فردی و اجتماعی ضروری است.
 نگهداری از وسایل شخصی به عهدة فرد می باشد و لازم است از همراه داشتن اشیای قیمتی خودداری شود.

 توصیه هایی برای شرکت کنندگان در اردو
 در همۀ برنامه های اردو، فعالانه شرکت کنید و از گوشه گیری و تک روی بپرهیزید.
 به موقع استراحت کنید تا در مسابقه ها ، بازی ها و فعالیتهای گروهی کامل شرکت نمایید.
 برنامه های عبادی را جدی بگیرید و با شرکت به موقع در نمازهای جماعت، بر نیروی معنوی خود بیفزایید.
 دوستی و صمیمیت و یکرنگی در اردو، یک اصل است. کینه و دلگیری و ناراحتی را فراموش کنید.
 از شوخی های جلف و بی فایده بپرهیزید و با طنزها و لطیفه های ناب که نژاد و قوم خاصی را مورد تمسخر قرار نمی دهد، به محفل خود گرمی ببخشید.
 دو اصل بسیار مهم «نظم» و «اخلاق» را جدی بگیرید تا در زندگی آیندۀ خود موفق باشید.
 به توصیه های مربیان اردو دقیقاً عنایت کنید و از تجربه های آنان بهره بگیرید.
 به مقررات اردو احترام گذاشته و به آنها عمل کنید.
 فرصت را غنیمت شمرده، از تمامی لحظات اردو به خوبی استفاده کنید.
 مسئولیت خود را در اردو به دقت و با شایستگی انجام دهید.
 حق دیگران را رعایت کنید.
 با لباس و پوشش مناسب در کلیۀ فعالیت های اردویی شرکت کنید.
 از وسایل شخصی خود محافظت کنید.

 ایمنی در مسیر اردو
برای تأمین ایمنی در طول مسیر باید نکات زیر را در نظر گرفت:
در انتخاب مسیر، باید مطمئن ترین و بی خطر ترین راه را بر گزید.
لازم است آمار دقیق و اسامی افراد را به همراه داشته باشیم تا در فرصت های مناسب بتوانیم از آنان آمار بگیریم.
لازم است امداد گری آشنا به فوریت های پزشکی همراه با تجهیزات مناسب را به خدمت بگیریم .
اصول بهداشتی، همچون: بهداشت، تغذیه و نظافت استراحتگاههای طول مسیر را رعایت کنیم .
بهتر است در طول شب حرکت نکنیم و برنامه حرکت را بین ساعات 6 صبح تا 9 شب تنظیم کنیم .
در فاصله های مناسب ، زمانی را برای رفع خستگی و پاسخ به نیازهای طبیعی افراد در مکانی توقف کنیم.
 سرگرمی های داخل اتوبوس  
در اتوبوس می توان سرگرمی های مختلفی اجرا نمود مانند موارد زیر:
خواندن سرودهای جمعی
ذکر نکته ها و پیام های کوتاه به وسیله مربی همراه .
لطیفه گویی به وسیله مربیان و دانش آموزان .
یکی از برنامه های سازنده در طول مسیر پرسش های کتبی است:
چند نمونه از پرسشهای قرآنی
سؤال: برای هر یک از اصول دین یک آیه یا سوره قرآن ذکر نمایید؟
جواب: توحید، سوره اخلاص، عدل، سوره ق آیه 29 و نحل آیه 90* نبوت، سوره قصص، انبیا و طه *امامت، سوره مائده، معاد، سوره قیامت
سؤال: چهار سفر دریایی را از قرآن ذکر کنید:
جواب: سفر نوح، حضرت موسی با خضر، سفر حضرت موسی در کودکی، سفر دریایی حضرت یونس
می توانید داخل اتوبوس دسته جمعی این شعر را بخوانید:
شکم گرسنه
ای شکم گشنه من هی واسه چی صدا می دی
قار می کنی قور می کنی                                            سفارش غذا می دی
نمی دونی زبیخ وبن خراب ،وضع مالیه جای غذا بخور هوا، که جیب بنده خالیه
ای دلک گشنه، بخور گرسنگی صدا نکن یکی به دو ، تو بی جهت ،با من بینوا نکن
 
معماهای شهرها و کشورها  
نام کشورها را بگویید تا بچه ها پایتخت آن کشورها را بگویند.
آن چیست که شهری به شهر دیگر می رود ولی مسافر نمی برد؟ جاده
دو شهر از استان خراسان جنوبی که به معنای خاک است، کدامند؟ تربت حیدریه و تربت جام
 
صلوات با نام های چهارده معصوم(ع)
دم به دم بر همه دم به علی شیر خدا ساقی کوثر اولین برج امامت صلوات
دخت نبی یار علی پشت ولایت صلوات
کیاست ، با سیاست با سخاوت با کرامت صلوات با ،شجاعت صلوات
دم به دم بر همه دم بر گل خوشبوی علی باقر گلزار علوم نبوی کاشف اسرار مکرر صلوات
دم به دم بر همه دم باب الحوائج نهمین گوهر عصمت، هفتمین ماه ولایت به امام موسی کاظم صلوات
 دم به دم بر همه دم شمس دل آرای علی را رضوی را ملک سلک رضا را به خراسان صلوات
دم به دم بر همه دم چهره و سیمای جواد آن مرد زیبای رضا صاحب جود و کرم و حب ولا را صلوات
دم به دم بر همه دم نام فرح بخش علی، پور جواد را صلوات.
دم به دم بر همه دم حُسن حسن بن علی عسگری را صلوات.
دم به دم بر همه دم صاحب دم قائم دین مهدی منتظر منتقم و حجت حق را صلوات.[9]
 
اردوگاه
مراسم افتتاحیه
مراسم افتتاحیه هم رسمیت دادن به برگزاری اردو وهم توجیه برنامه ها و مقررات اردو برای شرکت کنندگان .
برنامه های افتتاحیه عبارتند از:
قرائت قرآن
مراسم پرچم و خواندن سرود جمهوری اسلامی
خوش آمد گویی و توضیح برنامه های اردو به وسیله مسئول اردو و بیان تذکرات لازم .
اجرای برنامه های شاد همچون بیان احساسات به زبانهای محلی ، اجرای سرود ، نمایش و....

 چند نکته در اردوگاه باید مد نظر گرفته شود
معرفی مسئولان اردوگاه به بچه های اردو
گروه بندی های اردو برای کنترل و نظارت بهتر ، بر دانش آموزان و شرکت کنندگان در اردو لازم است آنها به گروهها و دسته های کوچک تر تقسیم شوند.
برنامه غذایی اردو گاه
بیدار باش : در ساعت خاصی باید بچه های اردو بیدار شوند.
برای بیدار باش نماز صبح این نکات لازم است:
از گذاشتن برنامه های طولانی شامگاهی خود داری کنید.
برای سهولت بیدار باش بهتر است نیم ساعت بعد از اذان بچه ها را بیدار کنید.
بهتر است مسئولان زودتر از خواب برخیزند و نوار قرآن با صدای آرام پخش کنند.
خوب است از آنان که به صورت خود جوش در نماز صبح شرکت می کنند تقدیر شود.

 تذکرات اردویی:
با خط خوش نوشته و در محلی که قابل دید است نصب کنید.
1- نماز را در اول وقت برگزار نمایید.
 2- شئونات اسلامی را رعایت کنید.
3- نظافت را رعایت کنید.
4- خوش اخلاقی را سرلوحه رفتار خود قراردهید.
5- به حق و حقوق دیگران احترام بگذارید.
6- شوخی های نامناسب نداشته باشید .
7- گوشه گیر نباشید و در رقابت های مختلف شرکت کنید.
8- در نماز جماعت فعالانه شرکت کنید.
9- برای یکدیگر مزاحمت ایجاد نکنید.
10- گل و گیاه و امکانات اردوگاه را از بین نبرید.
11- از اموال و وسایل خود مراقبت کنید.
12- بی اجازه از محوطه اردوگاه خارج نشوید.
 13- از فرصت ها به درستی استفاده کنید.
14- از اسراف بپرهیزید.
15- نسبت به بدی های یکدیگر گذشت داشته باشید.
16- اعمال و رفتار خوب دیگران را سر مشق خود قراردهید.
 
برگزاری نماز جماعت
نماز جماعت که یکی از معنوی ترین برنامه های اردویی است، باید به گونه ای شایسته برگزار گردد. برای بهتر برگزار شدن نماز جماعت کارهایی مانند تزیین نماز خانه و پاکسازی آن و نیز پاشیدن عطر و گلاب به سر روی نماز گزاران باید انجام گیرد.

 احکام اردو
اردو یکی از بهترین جاهایی است که می توان احکام را برای دانش آموزان آموزش داد. موضوعات متناسب با فضاهای اردویی به شرح زیر است:
احکام اردو برای بچه های مقطع راهنمایی: طهارت، وضو، واجبات نماز، نماز جماعت، تیمم، قبله، نماز مسافر.
احکام اردو برای نوجوانان دبیرستانی:
لزوم شناخت احکام ، تقلید، نماز مسافر، نماز جماعت، احکام سفر، جنابت ، غسل، حق الناس مانند (تصرف در باغ و  میوه مردم ، تیمم ، قبله ، نوار و موسیقی).
احکام برای اردوی دختران: علاوه بر موضوعات فوق، موضوعات زیر پیشنهاد می شود :رعایت حجاب و پوشش ، آرایش و زینت، ارتباط با نامحرمان و....
 
نکاتی در مورد شنا
یکی از برنامه های جذاب و متنوع در اردو، شنا کردن در استخر و دریا می باشد، ولی این امر رعایت نکات ایمنی دارد که در اثر سهل انگاری و عدم رعایت این نکات ایمنی دارد که در اثر سهل انگاری و عدم رعایت این نکات مشکلاتی را به وجود می آورد.
از هل دادن یکدیگر به داخل استخر و هر نوع شوخی خطرناک چه در داخل وچه در خارج از آب خودداری کنید.
قبل از ورود به استخر دوش بگیرید و بدن خود را با آب و صابون بشویید.
در آبهای آلوده شنا نکنید و پس از پایان شنا مجدداً  دوش بگیرید و گوش و زیر بغل خود را کاملاً خشک کنید.
با شکم سیر و بلافاصله پس از صرف غذا شنا نکنید .
 
برنامه های فرهنگی اردو
1- تشکیل جلسات مناظره
 پرسش و پاسخ میان مربیان و دانش آموزان در موضوعاتی همچون مسائل اعتقادی، اجتماعی، سیاسی و... .
2- اجرای مسابقه
در اردو می توان مسابقاتی برگزار نمود که به چند نمونه از آنها اشاره می شود
الف) مسابقه حفظ سوره ای از قرآن
ب) مسابقه کتاب خوانی
ج) خاطره نویسی
د) مقاله نویسی و بی نقطه نویسی
ه) حفظ حدیث
 اجرای مسابقة قرآن
اجرای برنامة مسابقة قرآن به چند صورت قابل اجراست:
1- مشاعره قرآنی با نام سوره ها
2- مشاعره قرآنی با آیات قرآن
3- به من بگو ضد مرا:
قریب: بعید لیل: نهار
یسر: عسر مفسد: مصلح
خیر: شر   غیب: شهادت
بشیر: نذیر     نور: ظلمت
ظاهر: باطن شاکر: کفور
 
سؤال های قرآنی سفر
سؤال: نام سفر فضایی پیامبر(ص) در قرآن چیست؟
جواب: معراج
سؤال: نام سفر معنوی روزانه مسلمانان چیست؟
جواب: نماز
سؤال: نام اردوی سالانه مسلمانان چیست؟
جواب: حج
سؤال: نام اردوی هفتگی مسلمانان چیست؟
جواب: نماز جمعه
سؤال: نام آخرین  سفر انسان چیست؟
جواب: سفر مرگ
سؤال: سریع ترین سفر در قرآن کریم چیست؟
جواب: تخت بلقیس که با یک چشم بر هم زدن، آصف بن برخیا را به دربار حضرت سلیمان آورد.    
 سؤال: چهار پیامبر که در قرآن سفر دریایی داشتند چیست؟
جواب: حضرت نوح(ع) ، موسی(ع) ، خضر(ع) و یونس(ع) .
 
پرسش های قرآنی برای دختران
سؤال: در کدام سوره قرآن حجاب و پوشش مطرح شده است؟
جواب: نور و احزاب
سؤال: پوشش کامل بر چه زنانی تا حدی لازم نیست؟
جواب: زنان سالخورده[10]
سؤال: کدام سوره برای دختران مناسب تر است؟
جواب: سوره نور
سؤال: در برابر چه کسانی حجاب و پوشش کامل لازم نیست؟
جواب: مَحرم ها، کودکان، دیوانگان، سالخوردگان[11]
سؤال: کدام سوره به نام یک دختر است؟
جواب: مریم
سؤال: از کدام زن در قرآن به عنوان رهبر یک سرزمین یاد شده است؟
جواب: بلقیس
سؤال: بر کدام زن در قرآن وحی نازل شده است؟
جواب: مادر حضرت موسی(ع)
سؤال: کدام دختر در قرآن دارای مقام عصمت بود؟
جواب: حضرت مریم و حضرت زهرا(س)[12]
سؤال: کدام دختر در قرآن مظهر حیا بود؟
جواب: صفورا دختر شعیب
  
سؤالات قرآنی درباره حیوانات
سؤال: کدام پرنده است که معلم انسان ها محسوب می شود؟
جواب: کلاغ[13]
سؤال: نام پرنده ی نامه رسان چیست؟
جواب: هدهد
سؤال: به کدام حیوان تهمت زدند؟
جواب: گرگ «در داستان حضرت یوسف(ع)»
سؤال: به کدام حیوان وحی شد؟
جواب: زنبور عسل
سؤال: کدام حیوان با همنشینی انسان آبرومند شد؟
جواب: سگ اصحاب کهف
سؤال: کدام حیوان از پیامبر اسلام محافظت نمود؟
جواب: عنکبوت
سؤال: نام حیواناتی که همنام سوره هایی از قرآن است ذکر نمایید؟
جواب: بقره، نمل، فیل، نحل و عنکبوت
 
سؤالات هوش
سؤال: بند پوتین چند تا سوراخ دارد؟
جواب: بند پوتین سوراخ ندارد.
سؤال: چهارمین روز هفته چهارشنبه است یا چارشنبه؟
جواب: سه شنبه
سؤال: آن چیست که گذاشتن و برداشتن آن حرام است؟
جواب: کلاه
 
بیان خاطرات اردویی
لطیفه
پسر تنبل
مردی پسر تنبلی داشت، به او گفت: پسر جان! برو توی حیاط ببین باران می آید؟
در این موقع گربه ای وارد شد، پسر گفت: بابا! دست به آن گربه بزن اگر تر باشد باران می آید
پدر: برو سنگ نیم کیلویی را بیاور .
پسر: من این گربه را وزن کرده ام درست نیم کیلو است .
پدر: برو متر را بیاور.پسردم این گربه دقیقا نیم متر است.
پدر: برو از همسایه دیگ را بگیر و بیاور
پسر: فرض کنید من همسایه ام و دیگ را خودم لازم دارم!

تشویق های اردویی
تشویق قرآنی: اللهم صل و سلم ، وزد و بارک ، علی رسول الله و اله الاطهار.
تشویق های محلی
ïمعمولی: خوبه، خیلی خوب
اصفهانی: خوبست خوبست، خیلی خوبست
یزدی: خش خش ، خیلی خشه
ترکی: ساقل ، ساقل ، چخ ساقل
عربی اصیل: جید ، جید ، جدا جید
عربی خوزستانی: زین ، زین، یکش زین
 لری: خوه ، خوه، خیلی خوه
کرمانی: ماشی، ماشی، ماشی ماش ماشا الله همش نخوری ایشا الله
انگلیسی: گود، گود، وری گود
 
بازی و سرگرمی های اردو
تعریف بازی
هرگونه فعالیت جسمی یا ذهنی هدف داری که در اوقات فراغت در جهت کسب لذت ، تمدد اعصاب، آرام بخشی جسمی یا ذهن بازیگر و اقناع نیازهای آنی یا دراز مدت فرد یا گروه چه به صورت انفرادی یا گروهی انجام گیرد بازی نامیده می شود.
چند نمونه بازی
شماره معکوس
در این قسمت شرکت کنندگان با یک نفس از عدد 50 یا بالاتر به صورت معکوس تا عدد 1 را می شمارند. هر کدام از آنها که بتوانند تا آخر بشمارد برنده محسوب می شود.
بی نقطه نویسی
از دانش آموزان بخواهید جمله های نقطه دار را بدون نقطه بنویسند. هر کدام از آنها بتواند سریعتر انجام دهد برنده محسوب می شود.
نوشتن از چپ به راست
از دانش آموزان بخواهید جمله ای را از چپ به راست بنویسند.
مسابقه ی جمله نویسی یا چشم بسته
چشم های دانش آموزان را ببندید و از آنها بخواهید که پای تابلو رفته و جمله ای را بنویسند.
مسابقه حدیث خوانی
کلمات حدیث یا سخن آموزنده ای را جدا جدا روی کارت هایی نوشته و آنها را مخلوط نمایید و از شرکت کنندگان در مسابقه بخواهید آن را درست کنار هم قراردهند.
برخی از شعارهای مناسب اردو عبارتند از:
1-  نماز تبسم روح است.
2- اردو تمرین زندگی است.
3- گل چیدن هنر نیست ، گل کاشتن هنر است.
4- گل زدن خوب ، گل بودن بهتر.
5- زیبنده ترین هدیه به معبود نماز است.
6- ارزنده ترین زینت زن ، حفظ حجاب است.
7- ای جوان برخیز، گاه پویش است.
8- مقدمتان گرامی.
9- ورزش ، سلامتی ، شادمانی.
10- الهی! من لی غیرک.
11- فکر کن ، تصمیم بگیر ، عمل کن.
12- جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار مهدی (عج).
13- کجا با این عجله ؟ بسم الله یادت نره .
14- اگر چشم ، دریای هوس شود قایق گناه در آن حرکت می کند.
15- حسد سوهان روح است.
16- همه کوچه های شیطان ، بن بست است.
17- دنیا، کنکور بهشت است.
18- لبخند یادت نره.
19- پروردگارا ! هرگز پایمان را از مسجد و چشممان را از کتاب و پیشانیمان را از خاک در برابر خدا بیگانه مساز.
20- شعار اردو چیه؟ چهار عمل اصلیه. خوبی ها را تقسیم کنیم، کینه ها را تفریق کنیم، ایثارها را ضرب ، نیروها را جمع کنیم.
 
شعر برای سرود
روز های اردو
روزهای شیرینیه روزهای اردو، آره روزهای اردو.
شبای قشنگیه شبهای اردو ، آره شبهای اردو.
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه .
کلبه های با صفا همسایه هستن .
دور تا دورش ، بچه ها خندون نشستند، آره خندون نشستن.
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه .
از دل و جون دوست داریم مربیارو ، آره مربیارو.
از اونا یاد می گیرم مهر صفا رو، آره مهر و صفا رو .
بچه ها بچه ها ، بچه ها شاد شاد باشین همیشه.
شادیها را ثبت کنین تو دفتراتون ، آره تو دفتراتون.
بنویسید همه خاطره هاتون ، آره خاطره هاتون .
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه.
همگی پیدا کنین دوستای تازه ، آره دوستای تازه .
دوست با وفایی که اهل نمازه ، آره اهل نمازه .
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه.
 
صلوات بر محمد(ص)
صلوات را خدا گفت جبرئیل بارها گفت، در مدح مصطفی گفت، صل علی محمد صلوات بر محمد(ص).
موسی که زد عصا را بر فرق سنگ خارا ، می خواند این دعا را، والشمس والضحی را صل علی محمد صلوات بر محمد (ص).
عیسی که در فلک بود ، هم صحبت ملک بود ، می خواند این دعا را، والشمس والضحی را ، صل علی محمد صلوات بر محمد (ص).
تو آسمون نوشته، رو بال هر فرشته، صل علی محمد صلوات بر محمد.
 
ابا صالح کجایی
اباصالح دلم سامان نداره مگه هجران تو پایان نداره
اباصالح اباصالح کجایی کجایی یوسف زهرا کجایی
اباصالح بیا دردم دوا کن مرا با دیدنت حاجت روا کن
اباصالح بیا صبرم تمام شد ز شوق روی تو دل مبتلا شد
اباصالح فقیرم من فقیرم بده دستی که دامانت بگیرم
اباصالح بیا بنما عنایت زنم با سینه ی  خسته صدایت
خدایا تا ظهور دولت یار عزیزم  خامنه ای را نگه دار
 
اختتامیه
مراسم اختتامیه
اردو باید در زمان مشخصی پایان یابد و با جشن اختتامیه، دستاوردهای آن مورد توجه قرارگیرد.
برنامه های اختتامیه به ترتیب زیر است:
1- قرائت قرآن
2- سخنرانی یکی از شخصیت ها منطقه یا مسئول اردوگاه درباره دستاوردهای اردوی مورد نظر و سایر مطالب و تذکراتی که تناسب مکانی و زمانی با اردو دارد.
3- تقدیر از مسئولان و شرکت کنندگان
4- مناسب است در مراسم اختتامیه ، مجری ذکر خیری از خوبی های همه افراد به میان بیاورد و صفات مثبت دانش آموزان را ذکر کند.
5- اهدا جوایز به مسئولان و دانش آموزان برتر
6- تذکرات اختتامیه
7- لازم است در پایان اردو از یکدیگر طلب حلالیت کنیم.
8- لازم است وسایل خود را جمع نموده و چیزی در اردوگاه جا نگذاریم .
9- لازم است دانش آموزان قبل از حرکت ، به دستشویی بروند تا در بین راه دچار مشکل نشوند .
10- قبل از اینکه بچه ها سوار اتوبوس شوند ، باید حضور و غیاب شوند تا کسی جا نماند.
11- لازم است وسایل اردوگاه را به مسئولان اردوگاه تحویل دهیم و اتاق یا آسایشگاه خود را تمیز نماییم .
12- قبل از حرکت خوب است صدقه بدهیم.
 
سرود اختتامیه
سرود وداع
زمان وداع عزیزان رسیده                           کنون وقت اردو به پایان رسیده
چه بد شد که اردو به پایان رسیده               بود بس که مشکل ز یاران بریدن
به مقصد رسان این عزیزان                          الهی الهی کرم کن ز احسان
جمیع عزیزان زهر جای استان                     شود یاورتان خداوند سبحان
زمان سپاس فراوان رسیده                         شدند رهسپار ، عزیزان همراه
 
هدیه سفر
بهترین سوغات سفر ، تحول و دگرگونی در دل و جان است .
برای خرید از بازار و تهیه سوغات ، توجه به نکات زیر لازم است:
در خرید سوغاتی عجله نکنید زیرا ممکن است سوغاتی بهتری تهیه نمایید.
در حین خرید سعی کنید تخفیف بگیرید.
چیزی در سفر تهیه نمایید که در شهرتان کمتر است تا تازگی داشته باشد .
سعی کنید همه پولتان را خرج نکنید. چه بسا جنس مناسبتری پیدا کنید و نیاز مبرم به پول داشته باشید.
در صورت امکان برای همه اعضای خانواده خود سوغاتی تهیه نمایید.
 ***
 
[1] برگرفته از کتاب چگونه اردو برگزار کنیم؟ محمود اکبری.
[2] شرح نهج البلاغة ابن ابی حدید، ج20، ص294.
[3] وسائل الشیعه، ج8، ص299.
[4] وسائل الشیعه، ج8، ص299.
[5] عروة الوثقی، ج2، کتاب الحج فی آداب السفر.
[6] وسائل الشیعه، ج8، ص249.
[7] مجمع الزوائد، ج10، ص134.
[8] بحارالانوار، ج73، ص254.
[9] - حیدر پور
[10] سوره ی نور، آیۀ 60.
[11] سوره نور، 31.
[12] سوره ی آل عمران، آیه 41.
 [13] سوره ی مائده، آیه 31.

اردو

 اردو 1
تعریف اردو
«اردو» مسافرتی است دسته جمعی با هدفی معیّن و مشخص همچون: کسب دانایی، توانایی، سازگاری اجتماعی و تفریح.
اردو، یعنی سازگاری فعالانه در یک زندگی دسته جمعی و اردوگاه به مکانی گفته می شود که، جمعی از افراد برای مدت محدود مطابق شرایط زمان و مکان، در آن به سر می برند.
«اردو» واژه ای است عربی و به معنای «لشگرگاه» به کار می رود. فرهنگ عمید واژة «اردو» را چنین معنا کرده است: «اردو» محل تجمع افراد برای تمرین و تفریح است، همچنین به محلی که ورزشکاران یا پیشاهنگان گرد هم آیند نیز اطلاق می شود.
در اصطلاح: «اردو» فعالیتی سازمان یافته، نظام مند و هدفمند است که به صورت گروهی با برنامه های معین، تحت نظارت و هدف مربی در محیطی خارج از محدودۀ فعالیت های روزمره برگزاری می گردد. گرایش غالب اردو آموزشی و پرورشی است. البته در فضایی کاملاً متنوع، مساعد، بانشاط و با هدف تربیت و سازندگی.
اهداف اردو
  کسب تجربه و افزایش مهارت های زندگی اجتماعی
 افزایش روحیه تعاون و مشارکت جویی
گسترش خلاقیت های علمی، هنری، ورزشی و کشف استعداد های نهفته
 آشنایی با معارف و مفاهیم اخلاقی و آداب اسلامی
 آشنایی با فعالیت های گروهی و تقویت روحیه ی نظم پذیری اجتماعی و همزیستی اسلامی
 آمادگی افراد برای مقاومت در برابر مشکلات و تنگناها
 ایجاد فرصت برای قبول مسئولیت و شخصیت پذیری
پرداختن به تفریحات سالم برای تخلیه ی فشارها و هیجان های روحی و درونی
تقویت بنیه ی اخلاقی، اعتقادی، ایمان، اراده و خود باوری درونی سازی، احترام به قوانین و رعایت مقررات
 ایجاد حس رقابت توام با رفاقت
 غنی سازی اوقات فراغت بر پایه ی ارزشهای اخلاقی و دینی
آشنایی با تاریخ و تمدن کهن اسلامی، ایرانی و شخصیتهای برجسته ی دینی، علمی، فرهنگی و سیاسی.                                          
فواید اردو
1- تقویت روحیه ی جمع پذیری و قانون مندی و برخورداری از نظام معین .
2- آشنایی با دوستان جدید و انس و الفت با آنان .
3- آشنایی با فرهنگ های بومی شهرها .
4- آشنایی با شخصیت های مذهبی، فرهنگی، موثر و تاریخ ساز .
5- آشنایی با اماکن زیارتی، باستانی، سیاحتی و فر هنگی .
6- کسب تجربه و مهارت های زندگی دسته جمعی .
7- دیدن شهر های جدید، اماکن زیارتی و تفریحی .
8- تقویت روحیه ی اعتماد به نفس و همزیستی در شرایط خارج از زندگی معمولی خانوادگی .
9- ایجاد انس و الفت بین بچه ها .
10- تقویت روحیه ی دینی .
11-  محل شناخت و آزمایش دوستان؛ حضرت علی(ع) می فرماید: السَفَر میزانُ الأخلاق[2]؛ مسافرت وسیله سنجش اخلاق است.
12-  عبرت و پند گرفتن از پیشینیان .
13- برانگیختن حسّ دوستی و صمیمیت .
14-  بازشناسی توان شخصی نقش خویش .
15-  تمرین زندگی مستقل از خانواده .
 آداب سفر
در اسلام سفر رفتن برای کسب معرفت و دانش اندوزی و پند گیری از شگفتی های طبیعت و آثار باقی مانده از امت های گذشته و بهره گیری از پیشرفت های عمل دیگران و برآوردن نیازهای جامعه اسلامی و تقویت دانش مسلمین نه تنها مطلوب می باشد، بلکه در برخی موارد لازم و ضروری است.
از آنجا که اسلام برای تمام کارهای انسان، چه فردی و چه اجتماعی قوانین و آدابی دارد، برای سفر نیز
 آداب و احکام ویژه ای قائل است که در این جا به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1- انتخاب همسفر مناسب؛ پیامبر(ص) می فرماید: الرفیق ثُمَ السَفر[3]؛ اول رفیق بعد سفر).
2- همراه داشتن توشه کافی
3- صدقه دادن در ابتدای سفر؛ امام صادق(ع) فرمود: سفرت را با صدقه آغاز کن.[4]
4- خداحافظی با بستگان و دوستان
5- خواندن سوره حمد، توحید، قدر، ناس، فلق و آیة الکرسی[5]. خواندن دعای سفر:
«اللّهم اجعَل مَسیری عِبَراً و صَمتی تَفکّراً و کلامی ذکراً؛ خدایا ! مسیرم را مایه عبرت، سکوتم را اندیشه و سخنم را یاد خود قرار ده».
6- یاری دادن به همسفران و دستگیری از ضعیفان.
7- هماهنگی با همسفران و پرهیز از تک روی.
8- خوش رفتاری و خوش رویی با همسفران.
9- حفظ پول و وسایل خود.
10- استفاده از فرصت ها.
11- پرهیز از پرخوری.
12- محافظت بر نماز و انجام آن در اوقاتِ فضیلت و بدون تأخیر، مهمترین وظیفه ای است که در آداب سفر مورد تأکید قرار گرفته است. حضرت علی (ع) فرمود: « نباید کسی به سفری برود که خوف آن را داشته باشد که بر دین یا نمازش لطمه ای وارد شود».[6]
13- آوردن سوغاتی به هنگام بازگشت از سفر برای زن و فرزندان؛ امام صادق (ع) فرمود: «هر مقدار که توان مالی دارید برای زن و فرزند خود هدیه بیاورید».
14- وارد هر شهر یا روستایی شدید دعای زیر را بخوانید:
«اللّهمَ بارکَ لنا فیها ؛ خدایا این مکان قرار بده.»[7] سپس این دعا را بخوانید:
اللّهمَّ اِنّی اَسئَلُکَ خیرَها و اَعوذُ بِک مِنْ شَرَّها و حَبَّبنا اِلی اَهلِها وَ حَبِّب صالِحی اَهلِها اِلَیناه.[8]
خداوندا ! از تو می خواهم خیر این مکان را و به تو پناه می برم از شرّ این مکان و محبوب ساز ما را در میان اهالی این محل و صالحان این مکان را برای ما محبوب ساز.

نیازهای شرکت کنندگان در اردو
وسایل مورد نیاز هر شرکت کننده در اردو باید متناسب با فصل و محل و نوع اردو باشد. مسواک و خمیر دندان، حولۀ دستی، لباس ورزشی، دفتر و قلم، لیوان و بشقاب و قاشق، مُهر نماز، همراه داشتنِ پول مقدار لازم، صابون، لباس اضافی، وسایل شنا و حولۀ حمام.

وظایف مربیان
همراهی با دانش آموزان در مسیرهای اردو .
تهیۀ لیست اسامی و مشخصات دانش آموزان.
نظارت دقیق و مستمر بر رفتارهای دانش آموزان.
تحویل گرفتن وسایل و امانت های دانش آموزان.
توجه دادن دانش آموزان به چگونگی زندگی اردویی و لزوم رعایت مقررات اردو.
 
آیین نامۀ اردو
 حفظ و نگهداری امکانات و فضای سبز اردوگاه بر همه لازم است.
 ورود و خروج دانش آموزان شرکت کننده ، تنها با مجوز رسمی مسئولان می باشد.
 استحمام فقط در زمان های اعلام شده صورت گیرد.
 در صورت دارابودن سابقة بیماری خاص، هماهنگی با مربی مربوطه ضروری است.
در زمان انجام فعالیت های اردویی، از حضور در محل اسکان اکیداً خودداری گردد.
 استفاده از لباس رسمی در زمان انجام فعالیت ها لازم است.
 برای حضور در برنامه ها حداقل پنج دقیقه قبل از زمان اجرای برنامه در محل مربوطه حضور به هم رسانید.
 هنگام اقامة نماز جماعت و مراسم عبادی، از انجام هر گونه فعالیت دیگر خودداری کنید.
 در اردو فعالیت ها بر اساس سازماندهی سر گروه خود بوده و پیروی از سلسله مراتب در طول اردو لازم است.
 هنگام بروز مشکل از ارتباط مستقیم با مسئولان اردوگاه خودداری گردد و هماهنگی لازم با مربی صورت گیرد.
 هر روز پس از صرف صبحانه نظافت فردی و اجتماعی ضروری است.
 نگهداری از وسایل شخصی به عهدة فرد می باشد و لازم است از همراه داشتن اشیای قیمتی خودداری شود.

 توصیه هایی برای شرکت کنندگان در اردو
 در همۀ برنامه های اردو، فعالانه شرکت کنید و از گوشه گیری و تک روی بپرهیزید.
 به موقع استراحت کنید تا در مسابقه ها ، بازی ها و فعالیتهای گروهی کامل شرکت نمایید.
 برنامه های عبادی را جدی بگیرید و با شرکت به موقع در نمازهای جماعت، بر نیروی معنوی خود بیفزایید.
 دوستی و صمیمیت و یکرنگی در اردو، یک اصل است. کینه و دلگیری و ناراحتی را فراموش کنید.
 از شوخی های جلف و بی فایده بپرهیزید و با طنزها و لطیفه های ناب که نژاد و قوم خاصی را مورد تمسخر قرار نمی دهد، به محفل خود گرمی ببخشید.
 دو اصل بسیار مهم «نظم» و «اخلاق» را جدی بگیرید تا در زندگی آیندۀ خود موفق باشید.
 به توصیه های مربیان اردو دقیقاً عنایت کنید و از تجربه های آنان بهره بگیرید.
 به مقررات اردو احترام گذاشته و به آنها عمل کنید.
 فرصت را غنیمت شمرده، از تمامی لحظات اردو به خوبی استفاده کنید.
 مسئولیت خود را در اردو به دقت و با شایستگی انجام دهید.
 حق دیگران را رعایت کنید.
 با لباس و پوشش مناسب در کلیۀ فعالیت های اردویی شرکت کنید.
 از وسایل شخصی خود محافظت کنید.

 ایمنی در مسیر اردو
برای تأمین ایمنی در طول مسیر باید نکات زیر را در نظر گرفت:
در انتخاب مسیر، باید مطمئن ترین و بی خطر ترین راه را بر گزید.
لازم است آمار دقیق و اسامی افراد را به همراه داشته باشیم تا در فرصت های مناسب بتوانیم از آنان آمار بگیریم.
لازم است امداد گری آشنا به فوریت های پزشکی همراه با تجهیزات مناسب را به خدمت بگیریم .
اصول بهداشتی، همچون: بهداشت، تغذیه و نظافت استراحتگاههای طول مسیر را رعایت کنیم .
بهتر است در طول شب حرکت نکنیم و برنامه حرکت را بین ساعات 6 صبح تا 9 شب تنظیم کنیم .
در فاصله های مناسب ، زمانی را برای رفع خستگی و پاسخ به نیازهای طبیعی افراد در مکانی توقف کنیم.
 سرگرمی های داخل اتوبوس  
در اتوبوس می توان سرگرمی های مختلفی اجرا نمود مانند موارد زیر:
خواندن سرودهای جمعی
ذکر نکته ها و پیام های کوتاه به وسیله مربی همراه .
لطیفه گویی به وسیله مربیان و دانش آموزان .
یکی از برنامه های سازنده در طول مسیر پرسش های کتبی است:
چند نمونه از پرسشهای قرآنی
سؤال: برای هر یک از اصول دین یک آیه یا سوره قرآن ذکر نمایید؟
جواب: توحید، سوره اخلاص، عدل، سوره ق آیه 29 و نحل آیه 90* نبوت، سوره قصص، انبیا و طه *امامت، سوره مائده، معاد، سوره قیامت
سؤال: چهار سفر دریایی را از قرآن ذکر کنید:
جواب: سفر نوح، حضرت موسی با خضر، سفر حضرت موسی در کودکی، سفر دریایی حضرت یونس
می توانید داخل اتوبوس دسته جمعی این شعر را بخوانید:
شکم گرسنه
ای شکم گشنه من هی واسه چی صدا می دی
قار می کنی قور می کنی                                            سفارش غذا می دی
نمی دونی زبیخ وبن خراب ،وضع مالیه جای غذا بخور هوا، که جیب بنده خالیه
ای دلک گشنه، بخور گرسنگی صدا نکن یکی به دو ، تو بی جهت ،با من بینوا نکن
 
معماهای شهرها و کشورها  
نام کشورها را بگویید تا بچه ها پایتخت آن کشورها را بگویند.
آن چیست که شهری به شهر دیگر می رود ولی مسافر نمی برد؟ جاده
دو شهر از استان خراسان جنوبی که به معنای خاک است، کدامند؟ تربت حیدریه و تربت جام
 
صلوات با نام های چهارده معصوم(ع)
دم به دم بر همه دم به علی شیر خدا ساقی کوثر اولین برج امامت صلوات
دخت نبی یار علی پشت ولایت صلوات
کیاست ، با سیاست با سخاوت با کرامت صلوات با ،شجاعت صلوات
دم به دم بر همه دم بر گل خوشبوی علی باقر گلزار علوم نبوی کاشف اسرار مکرر صلوات
دم به دم بر همه دم باب الحوائج نهمین گوهر عصمت، هفتمین ماه ولایت به امام موسی کاظم صلوات
 دم به دم بر همه دم شمس دل آرای علی را رضوی را ملک سلک رضا را به خراسان صلوات
دم به دم بر همه دم چهره و سیمای جواد آن مرد زیبای رضا صاحب جود و کرم و حب ولا را صلوات
دم به دم بر همه دم نام فرح بخش علی، پور جواد را صلوات.
دم به دم بر همه دم حُسن حسن بن علی عسگری را صلوات.
دم به دم بر همه دم صاحب دم قائم دین مهدی منتظر منتقم و حجت حق را صلوات.[9]
 
اردوگاه
مراسم افتتاحیه
مراسم افتتاحیه هم رسمیت دادن به برگزاری اردو وهم توجیه برنامه ها و مقررات اردو برای شرکت کنندگان .
برنامه های افتتاحیه عبارتند از:
قرائت قرآن
مراسم پرچم و خواندن سرود جمهوری اسلامی
خوش آمد گویی و توضیح برنامه های اردو به وسیله مسئول اردو و بیان تذکرات لازم .
اجرای برنامه های شاد همچون بیان احساسات به زبانهای محلی ، اجرای سرود ، نمایش و....

 چند نکته در اردوگاه باید مد نظر گرفته شود
معرفی مسئولان اردوگاه به بچه های اردو
گروه بندی های اردو برای کنترل و نظارت بهتر ، بر دانش آموزان و شرکت کنندگان در اردو لازم است آنها به گروهها و دسته های کوچک تر تقسیم شوند.
برنامه غذایی اردو گاه
بیدار باش : در ساعت خاصی باید بچه های اردو بیدار شوند.
برای بیدار باش نماز صبح این نکات لازم است:
از گذاشتن برنامه های طولانی شامگاهی خود داری کنید.
برای سهولت بیدار باش بهتر است نیم ساعت بعد از اذان بچه ها را بیدار کنید.
بهتر است مسئولان زودتر از خواب برخیزند و نوار قرآن با صدای آرام پخش کنند.
خوب است از آنان که به صورت خود جوش در نماز صبح شرکت می کنند تقدیر شود.

 تذکرات اردویی:
با خط خوش نوشته و در محلی که قابل دید است نصب کنید.
1- نماز را در اول وقت برگزار نمایید.
 2- شئونات اسلامی را رعایت کنید.
3- نظافت را رعایت کنید.
4- خوش اخلاقی را سرلوحه رفتار خود قراردهید.
5- به حق و حقوق دیگران احترام بگذارید.
6- شوخی های نامناسب نداشته باشید .
7- گوشه گیر نباشید و در رقابت های مختلف شرکت کنید.
8- در نماز جماعت فعالانه شرکت کنید.
9- برای یکدیگر مزاحمت ایجاد نکنید.
10- گل و گیاه و امکانات اردوگاه را از بین نبرید.
11- از اموال و وسایل خود مراقبت کنید.
12- بی اجازه از محوطه اردوگاه خارج نشوید.
 13- از فرصت ها به درستی استفاده کنید.
14- از اسراف بپرهیزید.
15- نسبت به بدی های یکدیگر گذشت داشته باشید.
16- اعمال و رفتار خوب دیگران را سر مشق خود قراردهید.
 
برگزاری نماز جماعت
نماز جماعت که یکی از معنوی ترین برنامه های اردویی است، باید به گونه ای شایسته برگزار گردد. برای بهتر برگزار شدن نماز جماعت کارهایی مانند تزیین نماز خانه و پاکسازی آن و نیز پاشیدن عطر و گلاب به سر روی نماز گزاران باید انجام گیرد.

 احکام اردو
اردو یکی از بهترین جاهایی است که می توان احکام را برای دانش آموزان آموزش داد. موضوعات متناسب با فضاهای اردویی به شرح زیر است:
احکام اردو برای بچه های مقطع راهنمایی: طهارت، وضو، واجبات نماز، نماز جماعت، تیمم، قبله، نماز مسافر.
احکام اردو برای نوجوانان دبیرستانی:
لزوم شناخت احکام ، تقلید، نماز مسافر، نماز جماعت، احکام سفر، جنابت ، غسل، حق الناس مانند (تصرف در باغ و  میوه مردم ، تیمم ، قبله ، نوار و موسیقی).
احکام برای اردوی دختران: علاوه بر موضوعات فوق، موضوعات زیر پیشنهاد می شود :رعایت حجاب و پوشش ، آرایش و زینت، ارتباط با نامحرمان و....
 
نکاتی در مورد شنا
یکی از برنامه های جذاب و متنوع در اردو، شنا کردن در استخر و دریا می باشد، ولی این امر رعایت نکات ایمنی دارد که در اثر سهل انگاری و عدم رعایت این نکات ایمنی دارد که در اثر سهل انگاری و عدم رعایت این نکات مشکلاتی را به وجود می آورد.
از هل دادن یکدیگر به داخل استخر و هر نوع شوخی خطرناک چه در داخل وچه در خارج از آب خودداری کنید.
قبل از ورود به استخر دوش بگیرید و بدن خود را با آب و صابون بشویید.
در آبهای آلوده شنا نکنید و پس از پایان شنا مجدداً  دوش بگیرید و گوش و زیر بغل خود را کاملاً خشک کنید.
با شکم سیر و بلافاصله پس از صرف غذا شنا نکنید .
 
برنامه های فرهنگی اردو
1- تشکیل جلسات مناظره
 پرسش و پاسخ میان مربیان و دانش آموزان در موضوعاتی همچون مسائل اعتقادی، اجتماعی، سیاسی و... .
2- اجرای مسابقه
در اردو می توان مسابقاتی برگزار نمود که به چند نمونه از آنها اشاره می شود
الف) مسابقه حفظ سوره ای از قرآن
ب) مسابقه کتاب خوانی
ج) خاطره نویسی
د) مقاله نویسی و بی نقطه نویسی
ه) حفظ حدیث
 اجرای مسابقة قرآن
اجرای برنامة مسابقة قرآن به چند صورت قابل اجراست:
1- مشاعره قرآنی با نام سوره ها
2- مشاعره قرآنی با آیات قرآن
3- به من بگو ضد مرا:
قریب: بعید لیل: نهار
یسر: عسر مفسد: مصلح
خیر: شر   غیب: شهادت
بشیر: نذیر     نور: ظلمت
ظاهر: باطن شاکر: کفور
 
سؤال های قرآنی سفر
سؤال: نام سفر فضایی پیامبر(ص) در قرآن چیست؟
جواب: معراج
سؤال: نام سفر معنوی روزانه مسلمانان چیست؟
جواب: نماز
سؤال: نام اردوی سالانه مسلمانان چیست؟
جواب: حج
سؤال: نام اردوی هفتگی مسلمانان چیست؟
جواب: نماز جمعه
سؤال: نام آخرین  سفر انسان چیست؟
جواب: سفر مرگ
سؤال: سریع ترین سفر در قرآن کریم چیست؟
جواب: تخت بلقیس که با یک چشم بر هم زدن، آصف بن برخیا را به دربار حضرت سلیمان آورد.    
 سؤال: چهار پیامبر که در قرآن سفر دریایی داشتند چیست؟
جواب: حضرت نوح(ع) ، موسی(ع) ، خضر(ع) و یونس(ع) .
 
پرسش های قرآنی برای دختران
سؤال: در کدام سوره قرآن حجاب و پوشش مطرح شده است؟
جواب: نور و احزاب
سؤال: پوشش کامل بر چه زنانی تا حدی لازم نیست؟
جواب: زنان سالخورده[10]
سؤال: کدام سوره برای دختران مناسب تر است؟
جواب: سوره نور
سؤال: در برابر چه کسانی حجاب و پوشش کامل لازم نیست؟
جواب: مَحرم ها، کودکان، دیوانگان، سالخوردگان[11]
سؤال: کدام سوره به نام یک دختر است؟
جواب: مریم
سؤال: از کدام زن در قرآن به عنوان رهبر یک سرزمین یاد شده است؟
جواب: بلقیس
سؤال: بر کدام زن در قرآن وحی نازل شده است؟
جواب: مادر حضرت موسی(ع)
سؤال: کدام دختر در قرآن دارای مقام عصمت بود؟
جواب: حضرت مریم و حضرت زهرا(س)[12]
سؤال: کدام دختر در قرآن مظهر حیا بود؟
جواب: صفورا دختر شعیب
  
سؤالات قرآنی درباره حیوانات
سؤال: کدام پرنده است که معلم انسان ها محسوب می شود؟
جواب: کلاغ[13]
سؤال: نام پرنده ی نامه رسان چیست؟
جواب: هدهد
سؤال: به کدام حیوان تهمت زدند؟
جواب: گرگ «در داستان حضرت یوسف(ع)»
سؤال: به کدام حیوان وحی شد؟
جواب: زنبور عسل
سؤال: کدام حیوان با همنشینی انسان آبرومند شد؟
جواب: سگ اصحاب کهف
سؤال: کدام حیوان از پیامبر اسلام محافظت نمود؟
جواب: عنکبوت
سؤال: نام حیواناتی که همنام سوره هایی از قرآن است ذکر نمایید؟
جواب: بقره، نمل، فیل، نحل و عنکبوت
 
سؤالات هوش
سؤال: بند پوتین چند تا سوراخ دارد؟
جواب: بند پوتین سوراخ ندارد.
سؤال: چهارمین روز هفته چهارشنبه است یا چارشنبه؟
جواب: سه شنبه
سؤال: آن چیست که گذاشتن و برداشتن آن حرام است؟
جواب: کلاه
 
بیان خاطرات اردویی
لطیفه
پسر تنبل
مردی پسر تنبلی داشت، به او گفت: پسر جان! برو توی حیاط ببین باران می آید؟
در این موقع گربه ای وارد شد، پسر گفت: بابا! دست به آن گربه بزن اگر تر باشد باران می آید
پدر: برو سنگ نیم کیلویی را بیاور .
پسر: من این گربه را وزن کرده ام درست نیم کیلو است .
پدر: برو متر را بیاور.پسردم این گربه دقیقا نیم متر است.
پدر: برو از همسایه دیگ را بگیر و بیاور
پسر: فرض کنید من همسایه ام و دیگ را خودم لازم دارم!

تشویق های اردویی
تشویق قرآنی: اللهم صل و سلم ، وزد و بارک ، علی رسول الله و اله الاطهار.
تشویق های محلی
ïمعمولی: خوبه، خیلی خوب
اصفهانی: خوبست خوبست، خیلی خوبست
یزدی: خش خش ، خیلی خشه
ترکی: ساقل ، ساقل ، چخ ساقل
عربی اصیل: جید ، جید ، جدا جید
عربی خوزستانی: زین ، زین، یکش زین
 لری: خوه ، خوه، خیلی خوه
کرمانی: ماشی، ماشی، ماشی ماش ماشا الله همش نخوری ایشا الله
انگلیسی: گود، گود، وری گود
 
بازی و سرگرمی های اردو
تعریف بازی
هرگونه فعالیت جسمی یا ذهنی هدف داری که در اوقات فراغت در جهت کسب لذت ، تمدد اعصاب، آرام بخشی جسمی یا ذهن بازیگر و اقناع نیازهای آنی یا دراز مدت فرد یا گروه چه به صورت انفرادی یا گروهی انجام گیرد بازی نامیده می شود.
چند نمونه بازی
شماره معکوس
در این قسمت شرکت کنندگان با یک نفس از عدد 50 یا بالاتر به صورت معکوس تا عدد 1 را می شمارند. هر کدام از آنها که بتوانند تا آخر بشمارد برنده محسوب می شود.
بی نقطه نویسی
از دانش آموزان بخواهید جمله های نقطه دار را بدون نقطه بنویسند. هر کدام از آنها بتواند سریعتر انجام دهد برنده محسوب می شود.
نوشتن از چپ به راست
از دانش آموزان بخواهید جمله ای را از چپ به راست بنویسند.
مسابقه ی جمله نویسی یا چشم بسته
چشم های دانش آموزان را ببندید و از آنها بخواهید که پای تابلو رفته و جمله ای را بنویسند.
مسابقه حدیث خوانی
کلمات حدیث یا سخن آموزنده ای را جدا جدا روی کارت هایی نوشته و آنها را مخلوط نمایید و از شرکت کنندگان در مسابقه بخواهید آن را درست کنار هم قراردهند.
برخی از شعارهای مناسب اردو عبارتند از:
1-  نماز تبسم روح است.
2- اردو تمرین زندگی است.
3- گل چیدن هنر نیست ، گل کاشتن هنر است.
4- گل زدن خوب ، گل بودن بهتر.
5- زیبنده ترین هدیه به معبود نماز است.
6- ارزنده ترین زینت زن ، حفظ حجاب است.
7- ای جوان برخیز، گاه پویش است.
8- مقدمتان گرامی.
9- ورزش ، سلامتی ، شادمانی.
10- الهی! من لی غیرک.
11- فکر کن ، تصمیم بگیر ، عمل کن.
12- جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار مهدی (عج).
13- کجا با این عجله ؟ بسم الله یادت نره .
14- اگر چشم ، دریای هوس شود قایق گناه در آن حرکت می کند.
15- حسد سوهان روح است.
16- همه کوچه های شیطان ، بن بست است.
17- دنیا، کنکور بهشت است.
18- لبخند یادت نره.
19- پروردگارا ! هرگز پایمان را از مسجد و چشممان را از کتاب و پیشانیمان را از خاک در برابر خدا بیگانه مساز.
20- شعار اردو چیه؟ چهار عمل اصلیه. خوبی ها را تقسیم کنیم، کینه ها را تفریق کنیم، ایثارها را ضرب ، نیروها را جمع کنیم.
 
شعر برای سرود
روز های اردو
روزهای شیرینیه روزهای اردو، آره روزهای اردو.
شبای قشنگیه شبهای اردو ، آره شبهای اردو.
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه .
کلبه های با صفا همسایه هستن .
دور تا دورش ، بچه ها خندون نشستند، آره خندون نشستن.
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه .
از دل و جون دوست داریم مربیارو ، آره مربیارو.
از اونا یاد می گیرم مهر صفا رو، آره مهر و صفا رو .
بچه ها بچه ها ، بچه ها شاد شاد باشین همیشه.
شادیها را ثبت کنین تو دفتراتون ، آره تو دفتراتون.
بنویسید همه خاطره هاتون ، آره خاطره هاتون .
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه.
همگی پیدا کنین دوستای تازه ، آره دوستای تازه .
دوست با وفایی که اهل نمازه ، آره اهل نمازه .
بچه ها بچه ها بچه ها شاد شاد باشین همیشه.
 
صلوات بر محمد(ص)
صلوات را خدا گفت جبرئیل بارها گفت، در مدح مصطفی گفت، صل علی محمد صلوات بر محمد(ص).
موسی که زد عصا را بر فرق سنگ خارا ، می خواند این دعا را، والشمس والضحی را صل علی محمد صلوات بر محمد (ص).
عیسی که در فلک بود ، هم صحبت ملک بود ، می خواند این دعا را، والشمس والضحی را ، صل علی محمد صلوات بر محمد (ص).
تو آسمون نوشته، رو بال هر فرشته، صل علی محمد صلوات بر محمد.
 
ابا صالح کجایی
اباصالح دلم سامان نداره مگه هجران تو پایان نداره
اباصالح اباصالح کجایی کجایی یوسف زهرا کجایی
اباصالح بیا دردم دوا کن مرا با دیدنت حاجت روا کن
اباصالح بیا صبرم تمام شد ز شوق روی تو دل مبتلا شد
اباصالح فقیرم من فقیرم بده دستی که دامانت بگیرم
اباصالح بیا بنما عنایت زنم با سینه ی  خسته صدایت
خدایا تا ظهور دولت یار عزیزم  خامنه ای را نگه دار
 
اختتامیه
مراسم اختتامیه
اردو باید در زمان مشخصی پایان یابد و با جشن اختتامیه، دستاوردهای آن مورد توجه قرارگیرد.
برنامه های اختتامیه به ترتیب زیر است:
1- قرائت قرآن
2- سخنرانی یکی از شخصیت ها منطقه یا مسئول اردوگاه درباره دستاوردهای اردوی مورد نظر و سایر مطالب و تذکراتی که تناسب مکانی و زمانی با اردو دارد.
3- تقدیر از مسئولان و شرکت کنندگان
4- مناسب است در مراسم اختتامیه ، مجری ذکر خیری از خوبی های همه افراد به میان بیاورد و صفات مثبت دانش آموزان را ذکر کند.
5- اهدا جوایز به مسئولان و دانش آموزان برتر
6- تذکرات اختتامیه
7- لازم است در پایان اردو از یکدیگر طلب حلالیت کنیم.
8- لازم است وسایل خود را جمع نموده و چیزی در اردوگاه جا نگذاریم .
9- لازم است دانش آموزان قبل از حرکت ، به دستشویی بروند تا در بین راه دچار مشکل نشوند .
10- قبل از اینکه بچه ها سوار اتوبوس شوند ، باید حضور و غیاب شوند تا کسی جا نماند.
11- لازم است وسایل اردوگاه را به مسئولان اردوگاه تحویل دهیم و اتاق یا آسایشگاه خود را تمیز نماییم .
12- قبل از حرکت خوب است صدقه بدهیم.
 
سرود اختتامیه
سرود وداع
زمان وداع عزیزان رسیده                           کنون وقت اردو به پایان رسیده
چه بد شد که اردو به پایان رسیده               بود بس که مشکل ز یاران بریدن
به مقصد رسان این عزیزان                          الهی الهی کرم کن ز احسان
جمیع عزیزان زهر جای استان                     شود یاورتان خداوند سبحان
زمان سپاس فراوان رسیده                         شدند رهسپار ، عزیزان همراه
 
هدیه سفر
بهترین سوغات سفر ، تحول و دگرگونی در دل و جان است .
برای خرید از بازار و تهیه سوغات ، توجه به نکات زیر لازم است:
در خرید سوغاتی عجله نکنید زیرا ممکن است سوغاتی بهتری تهیه نمایید.
در حین خرید سعی کنید تخفیف بگیرید.
چیزی در سفر تهیه نمایید که در شهرتان کمتر است تا تازگی داشته باشد .
سعی کنید همه پولتان را خرج نکنید. چه بسا جنس مناسبتری پیدا کنید و نیاز مبرم به پول داشته باشید.
در صورت امکان برای همه اعضای خانواده خود سوغاتی تهیه نمایید.
 ***
 
[1] برگرفته از کتاب چگونه اردو برگزار کنیم؟ محمود اکبری.
[2] شرح نهج البلاغة ابن ابی حدید، ج20، ص294.
[3] وسائل الشیعه، ج8، ص299.
[4] وسائل الشیعه، ج8، ص299.
[5] عروة الوثقی، ج2، کتاب الحج فی آداب السفر.
[6] وسائل الشیعه، ج8، ص249.
[7] مجمع الزوائد، ج10، ص134.
[8] بحارالانوار، ج73، ص254.
[9] - حیدر پور
[10] سوره ی نور، آیۀ 60.
[11] سوره نور، 31.
[12] سوره ی آل عمران، آیه 41.
 [13] سوره ی مائده، آیه 31.

من از تراكم انبوه دود مي آيم : دكتر بهروز ياسمي

 

 عنوان : مثنوي جنگ / دكتر بهروز ياسمي
موضوع :اشعار در زمينه ايثار و شهادت
من از تراكم انبوه دود مي آيم
از انتهاي فضايي كبود مي آيم

خراب و خسته و خونين و خرد و خشم آگين
غريب و بي كس و غميگن و مات و زخم آجين

هزار فرسخِ سنگين پياده آمده ام
هزار كودكِ شيرين نهاده آمده ام

هزار فرسخِ سنگين كسي چه مي داند
هزار كودكِ شيرين كسي چه مي داند

از آن گريوه اندوه پيچ پيچ مپرس
مجال گفتن اندوه نيست هيچ مپرس

تو از سياهي سرشار شب چه مي پرسي
از آن توالي و تكرار شب چه مي پرسي

خدا كند كه نبينيد آن چه من ديدم
چگونه بود و چرا بود من نفهميدم

فقط همين كه در آن جا شب است مي دانم


و از دهانه سرخ تفنگ مي گويم

نه از كرشمه ابرو كه از گلوله سرب
نه از غزال و غزل كه از پلنگ مي گويم

نه از حكايت شيرين و گرم و بوسه و لب
كه از خشونت و دندان پلنگ مي گويم

نه از صف مژگان سياه و زلف دراز
كه از قطار بلند فشنگ مي گويم

مرا ببخش برادر غزل حرامم باد
و عشق تا به ابد از ازل حرامم باد

دگر مباد كه از واژه التماس كنم
كه التماس گدايان آس و پاس كنم

اگر دو مرتبه بازيچه خيال شوم
خدا كند كه براي هميشه لال شوم

دگر ز خون و از آتش ز جنگ مي گويم

 



تو يي كه مال و منال نهاده داني چيست
هزار فرسخ سخت پياده داني چيست

هزار كودك شيرين فقط تو مي داني
هزار جامه خونين فقط تو مي داني

ببخش اگر غزل عاشقانه مي گفتم
و از حماسه رزم شما نمي گفتم

شما كه سهمي اگر داشتيد خردل بود
شما كه كفشي اگر داشتيد تاول بود

شما كه مأمن مالوفتان سياهي شب
و روز كودكتان در پناه جدول بود

حفاظ حرمت زنها سياه چادر شب
پناه سينه مردان درخت جنگل بود

چگونه تلخ نگريم براي حال شما
شما كه آب و غذا يتان با حنضل بود

مرا ببخش برادر غزل حرامم باد
و عشق تا به ابد از ازل حرامم باد


نديده بودم اگر نه از جنگ مي گفتم
و از دهانه سرخ تفنگ مي گفتم

پلنگ بودم و بازيچه غزال شدم
درخت بودم و خاكستر زغال شدم

تو و هنوز رشادت تو و سرافشاني
من و هميشه خجالت من و پشيماني

دگر براي دلم نيست آنچه مي گويم
بجز بيان الم نيست آنچه مي گويم

براي توست برادر براي غربت تو
براي زخم كبوتر براي تربت تو

براي باغ و بهاري كه برگ بار نداشت
براي شهر شهيد كه يك مزار نداشت

براي بي كفناني كه با شرف ماندند
براي زنده دلاني كه آن طرف ماندند

دگر مباد كه از واژه التماس كنم
كه التماس گدايان آس و پاس كنم

و جان ثانيه ها به لب است مي دانم



 

 

و از دهانه سرخ تفنگ مي گويم

نه از كرشمه ابرو كه از گلوله سرب
نه از غزال و غزل كه از پلنگ مي گويم

نه از حكايت شيرين و گرم و بوسه و لب
كه از خشونت و دندان پلنگ مي گويم

نه از صف مژگان سياه و زلف دراز
كه از قطار بلند فشنگ مي گويم

مرا ببخش برادر غزل حرامم باد
و عشق تا به ابد از ازل حرامم باد

دگر مباد كه از واژه التماس كنم
كه التماس گدايان آس و پاس كنم

اگر دو مرتبه بازيچه خيال شوم
خدا كند كه براي هميشه لال شوم

 

با لعل تو سلسبيل و کوثر همه هيچ

با لعل تو سلسبيل و کوثر همه هيچ
اي با رخت انوار مه و خور همه هيچ


ديدم که همه تويي و ديگر همه هيچ
بودم همه بين، چو تيزبين شد چشمم


گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ
گفتم چشمت گفت که بر مست مپيچ


باز آوردي حکايتي پيچا پيچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوي


شکرا لک في کل مساء و صباح
حمدا لک رب نجني منک فلاح


افتح لي ابواب فتوح و فتاح
من عندک فتح کل باب ربي


نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح
رخسارهات تازه گل گلشن روح


از سايهي خار ديده گردد مجروح
نزديک به ديده گر خيالش گذرد


از درد بدان که هر گزت درد مباد
گر درد کند پاي تو اي حور نژاد


از بهر شفاعتم بپاي تو فتاد
آن دردمنست بر منش رحم آيد


در عشق تو ترک خانمان خواهم داد
در سلسلهي عشق تو جان خواهم داد


آن روز يقين بدان که جان خواهم داد
روزي که ترا ببينم اي عمر عزيز


از بهر مجردان آفاق نهاد
هر راحت و لذتي که خلاق نهاد


آسايش خويش بر دو بر طاق نهاد
هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت


در هجر زدرد ناصبوري فرياد
در وصل زانديشهي دوري فرياد


فرياد زدرد ناصبوري فرياد
افسوس ز محرومي دوري افسوس


از مسجد و دير و کعبه بيزار افتد
با کوي تو هر کرا سر و کار افتد


اسلام بدست و پاي زنار افتد
گر زلف تو در کعبه فشاند دامن


کاري بکنم که پرده از کار افتد
گر عشق دل مرا خريدار افتد


کز هر تاري هزار زنار افتد
سجادهي پرهيز چنان افشانم


کام دو جهان ترا ميسر گردد
با علم اگر عمل برابر گردد


زان روز حذر کن که ورق بر گردد
مغرور مشو به خود که خواندي ورقي


بايد که زتيغ عشق بسمل گردد
آن را که حديث عشق در دل گردد


برخيزد و گرد سر قاتل گردد
در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون


خود بر سر کوي ما طرب کم گردد
ما را نبود دلي که خرم گردد


چون بر سر کوي ما رسد غم گردد
هر شادي عالم که بما روي نهد


غم با الم تو شادماني گردد
دل از نظر تو جاوداني گردد


آتش همه آب زندگاني گردد
گر باد به دوزخ برد از کوي تو خاک


فردا به قيامت اين عمل خواهي برد
اي صافي دعوي ترا معني درد


ننگت بادا اگر چنان خواهي مرد
شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست


غبنا که درين دايرهي غم پرورد
دردا که درين زمانهي پر غم و درد


هر لحظه وداع همدمي بايد کرد
هر روز فراق دوستي بايد ديد


وز بيم حساب رويها گردد زرد
فردا که به محشر اندر آيد زن و مرد


گويم که حساب من ازين بايد کرد
من حسن ترا به کف نهم پيش روم


دلهاي پراکنده به يک جو نخرد
دل صافي کن که حق به دل مينگرد


گويي ز همه مردم عالم ببرد
زاهد که کند صاف دل از بهر خدا


وين پردهي تو پيش جهاني بدرد
گويند که محتسب گماني ببرد


دريابد قطرهاي به جاني بخرد
گويم که ازين شراب اگر محتسبست


يا مرغ بگرد سر کويت بپرد
من زنده و کس بر آستانت گذرد


کو از پس مرگ من برويت نگرد
خار گورم شکسته در چشم کسي


وز چشم ترم هميشه آذر بارد
از چهرهي عاشقانهام زر بارد


کز ابر محبتم سمندر بارد
در آتش عشق تو چنان بنشينم


اشک گلگون و چهر زردي دارد
از دفتر عشق هر که فردي دارد


قربان دلي رود که دردي دارد
بر گرد سري شود که شوريست درو


همت هوس پلاس پوشي دارد
طالع سر عافيت فروشي دارد


استغنايم سر خموشي دارد
جايي که به يک سال بخشند دو کون


ما را به سراپردهي اسرار برد
دل وقت سماع بوي دلدار برد


بردارد و خوش به عالم يار برد
اين زمزمهي مرکب مر روح تراست


وز روي تو آيينه دل روشن برد
گل از تو چراغ حسن در گلشن برد


خورشيد چو ذره نور از روزن برد
هر خانه که شمع رخت افروخت درو


خوشدل بحديثي که ز رويت گذرد
شادم بدمي کز آرزويت گذرد


بوسم کف پايي که به کويت گذرد
نازم بدو چشمي که به سويت نگرد


منت دارم ازو که بس برجا کرد
گر پنهان کرد عيب و گر پيدا کرد


کو چشم مرا به عيب من بينا کرد
تاج سر من خاک سر پاي کسيست


وز يار بدآموز حذر بايد کرد
گفتار دراز مختصر بايد کرد


و آنگاه نگار را خبر بايد کرد
در راه نگار کشته بايد گشتن


وين مفرش عاشقي دو ته بايد کرد
دردا که همه روي به ره بايد کرد


در رحمت و فضل او نگه بايد کرد
بر طاعت و خير خود نبايد نگريست


چشمت چشمم چو چشمهها پر نم کرد
قدت قدم زبار محنت خم کرد


زلفت کارم چو تار خود در هم کرد
خالت حالم چو روز من تيره نمود


احسان ترا شمار نتوانم کرد
من بي تو دمي قرار نتوانم کرد


يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مويي


و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
از واقعهاي ترا خبر خواهم کرد


با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد


کس را ز درون خويش آگاه نکرد
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد


وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت


يا اينکه بغور او رسيدي که چه کرد
آن دشمن دوست بود ديدي که چه کرد


ديدي که چه ميگفت و شنيدي که چه کرد
ميگفت همان کنم که خواهد دل تو


يعني ز همه روي بما خواهي کرد
جمعيت خلق را رها خواهي کرد


محکم مکن اين رشته که واخواهي کرد
پيوند به ديگران ندامت دارد


زهري که رسد همچو شکر بايد خورد
عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد


دريا دريا خون جگر بايد خورد
هر چند ترا بر جگر آبي نبود


يا دامن کوه و لالهزاري گيرد
عارف بچنين روز کناري گيرد
__________________

ديروز که چشم تو بمن در نگريست: شاعر : ابوسعيد ابوالخير-

 
ديروز که چشم تو بمن در نگريست
شاعر : ابوسعيد ابوالخير
خلقي بهزار ديده بر من بگريست ديروز که چشم تو بمن در نگريست
ميبايد مرد و باز ميبايد زيست هر روز هزار بار در عشق تو ام
بي يار و ديار اگر بود خود غم نيست عاشق نتواند که دمي بي غم زيست
هجران و وصال را ندانست که چيست خوش آنکه بيک کرشمه جان کرد نثار
چه پنداري که گورم از عشق تهيست گر مرده بوم بر آمده سالي بيست
آواز آيد که حال معشوقم چيست گر دست بخاک بر نهي کين جا کيست
مي‌گفتم عشق و مي‌ندانستم چيست مي‌گفتم يار و مي‌ندانستم کيست
ور عشق اينست چون توان بي او زيست گر يار اينست چون توان بي او بود
وي جان بدرآ اينهمه رعنايي چيست اي دل همه خون شوي شکيبايي چيست
ناديده به حال دوست بينايي چيست اي ديده چه مردميست شرمت بادا
آغشته به خون عاشق افگاريست اندر همه دشت خاوران گر خاريست
ما را همه در خورست مشکل کاريست هر جا که پريرخي و گل‌رخساريست
گرداب درو چو دام و کشتي نفسيست در بحر يقين که در تحقيق بسيست
هر موج اشاره‌اي ز ابروي کسيست هر گوش صدف حلقه‌ي چشميست پر آب
امن و راحت به ذلت و درويشيست رنج مردم ز پيشي و از بيشيست
گر با خرد و بدانشت هم خويشيست بگزين تنگ دستي از اين عالم
ماييم به درد عشق تا جان باقيست ما عاشق و عهد جان ما مشتاقيست
مي خون جگر مردم چشمم ساقيست غم نقل و نديم درد و مطرب ناله
زو داد مکن گرت به هر دم ستميست چون حاصل عمر تو فريبي و دميست
گردي و شراري و نسيمي و نميست مغرور مشو بخود که اصل من و تو
پيوسته نه تخم خرمي کاشتنيست دايم نه لواي عشرت افراشتنيست
جز روشني رو که نگه داشتنيست اين داشتنيها همه بگذاشتنيست
همراه درين راه درازم کس نيست دردا که درين سوز و گدازم کس نيست
اما چه کنم محرم رازم کس نيست در قعر دلم جواهر راز بسيست
چون زنده نمايد او ولي جانش نيست در سينه کسي که راز پنهانش نيست
درديست که هيچگونه درمانش نيست رو درد طلب که علتت بي‌درديست
آنجا همه کاهشست افزايش نيست در کشور عشق جاي آسايش نيست
بي جرم و گنه اميد بخشايش نيست بي درد و الم توقع درمان نيست
آگاه ز حال چهره‌ي زردم نيست افسوس که کس با خبر از دردم نيست
درياب که تا درنگري گردم نيست اي دوست براي دوستيها که مراست
از گفت نکوي بي عمل عارم نيست گفتار نکو دارم و کردارم نيست
آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست دشوار بود کردن و گفتن آسان
دردي بتر از واقعه‌ي هجران نيست هرگز المي چو فرقت جانان نيست
تو جان مني وداع جان آسان نيست گر ترک وداع کرده‌ام معذورم
ور نيز بدست هم ز تقصير تو نيست گر کار تو نيکست به تدبير تو نيست
چون نيک و بد جهان به تقدير تو نيست تسليم و رضا پيشه کن و شاد بزي
بگذر ز ولايتيکه آن زان تو نيست از درد نشان مده که در جان تو نيست
لاف از گهري زني که در کان تو نيست از بي‌خردي بود که با جوهريان
آسايش جان زار ميبايد و نيست در هجرانم قرار ميبايد و نيست
يعني که وصال يار ميبايد و نيست سرمايه‌ي روزگار مي‌بايد و نيست
کش با من و روزگار من کاري نيست جانا به زمين خاوران خاري نيست
دردادن صد هزار جان عاري نيست با لطف و نوازش جمال تو مرا
کش با من و روزگار من جنگي نيست اندر همه دشت خاوران سنگي نيست
دردادن صد هزار جان ننگي نيست با لطف و نوازش وصال تو مرا
کز خون دل و ديده برو رنگي نيست سر تا سر دشت خاوران سنگي نيست
کز دست غمت نشسته دلتنگي نيست در هيچ زمين و هيچ فرسنگي نيست
برداشتن سرم به آساني نيست کبريست درين وهم که پنهاني نيست
اين کافر را سر مسلماني نيست ايمانش هزار دفعه تلقين کردم
در کار جهان که سر به سر سوداييست اي ديده نظر کن اگرت بيناييست
تنها خو کن که عافيت تنهاييست در گوشه‌ي خلوت و قناعت بنشين
اي دوست بيا و بگذر از هرچه گذشت سيمابي شد هوا و زنگاري دشت
ور راي جفا داري اينک سر و تشت گر ميل وفا داري اينک دل و جان
آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت آنرا که قضا ز خيل عشاق نوشت
از خويش گذشته را چه دوزخ چه بهشت ديوانه‌ي عشق را چه هجران چه وصال
کو با گل نرم پرورد خار درشت هان تا تو نبندي به مراعاتش پشت
کو بر لب بحر تشنه بسيار بکشت هان تا نشوي غره به درياي کرم
وز صحبتشان کنار ميبايد داشت از اهل زمانه عار ميبايد داشت
اميد به کردگار ميبايد داشت از پيش کسي کار کسي نگشايد
دوران نشاط و کامراني بگذشت افسوس که ايام جواني بگذشت
کز جوي من آب زندگاني بگذشت تشنه بکنار جوي چندان خفتم
شب در هوس بوده و نابوده گذشت روزم به غم جهان فرسوده گذشت
القصه به فکرهاي بيهوده گذشت عمري که ازو دمي جهاني ارزد
در يست گرانبها نمي‌يارم سفت سر سخن دوست نمي‌يارم گفت
شبهاست کزين بيم نمي‌يارم خفت ترسم که به خواب در بگويم بکسي
يک موي ندانست و بسي موي شکافت دل گر چه درين باديه بسيار شتافت
آخر به کمال ذره‌اي راه نيافت گرچه ز دلم هزار خورشيد بتافت
وين شربت شوق رايگان نتوان يافت آسان آسان ز خود امان نتوان يافت
يک جرعه به صد هزار جان نتوان يافت زان مي که عزيز جان مشتاقانست
بگذاشت مرا و جستجوي تو گرفت از باد صبا دلم چو بوي تو گرفت
بوي تو گرفته بود خوي تو گرفت اکنون ز منش هيچ نمي‌آيد ياد
جان گوهر همت سر کوي تو گرفت دل عادت و خوي جنگجوي تو گرفت
آن هم طرف روي نکوي تو گرفت گفتم به خط تو جانب ما را گير
از دل هوس روي نکوي تو نرفت آني که ز جانم آرزوي تو نرفت
کس با دل خويشتن ز کوي تو نرفت از کوي تو هر که رفت دل را بگذاشت
وز ديده‌ي خون گرفته بيرون شد و رفت آن دل که تو ديده‌اي زغم خون شد و رفت
ليلي صفتي بديد و مجنون شد و رفت روزي به هواي عشق سيري ميکرد
دايم به اميد بسته مي‌دار دلت يار آمد و گفت خسته ميدار دلت
ما را خواهي شکسته ميدار دلت ما را به شکستگان نظرها باشد
جودي نه که از اصل کريمان نهمت علمي نه که از زمره‌ي انسان نهمت
يا رب بکدام تره در خوان نهمت نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب
صحت گل عشق ريخت در پيرهنت صد شکر که گلشن صفا گشت تنت
آن تب عرقي شد و چکيد از بدنت تب را به غلط در تنت افتاد گذار
از طرف بناگوش سمن سيمايت دي زلف عبير بيز عنبر سايت
سر تا پايم فداي سر تا پايت در پاي تو افتاد و بزاري مي‌گفت
روي دل مقبلان عالم سويت اي قبله‌ي هر که مقبل آمد کويت
فردا بکدام روي بيند رويت امروز کسي کز تو بگرداند روي
محراب جهانيان خم ابرويت اي مقصد خورشيد پرستان رويت
سررشته‌ي دلهاي پريشان مويت سرمايه‌ي عيش تنگ دستان دهنت
محراب نشين گوشه‌ي ابرويت زنار پرست زلف عنبر بويت
روي دل کافر و مسلمان سويت يا رب تو چه کعبه‌اي که باشد شب و روز
پندار يقين‌ها و گمانها همه هيچ اي در تو عيانها و نهانها همه هيچ
کانجا که تويي بود نشانها همه هيچ از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد
با لعل تو سلسبيل و کوثر همه هيچ اي با رخت انوار مه و خور همه هيچ
ديدم که همه تويي و ديگر همه هيچ بودم همه بين، چو تيزبين شد چشمم
گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ گفتم چشمت گفت که بر مست مپيچ
باز آوردي حکايتي پيچا پيچ گفتم زلفت گفت پراکنده مگوي
شکرا لک في کل مساء و صباح حمدا لک رب نجني منک فلاح
افتح لي ابواب فتوح و فتاح من عندک فتح کل باب ربي
نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح رخساره‌ات تازه گل گلشن روح
از سايه‌ي خار ديده گردد مجروح نزديک به ديده گر خيالش گذرد
از درد بدان که هر گزت درد مباد گر درد کند پاي تو اي حور نژاد
از بهر شفاعتم بپاي تو فتاد آن دردمنست بر منش رحم آيد
در عشق تو ترک خانمان خواهم داد در سلسله‌ي عشق تو جان خواهم داد
آن روز يقين بدان که جان خواهم داد روزي که ترا ببينم اي عمر عزيز
از بهر مجردان آفاق نهاد هر راحت و لذتي که خلاق نهاد
آسايش خويش بر دو بر طاق نهاد هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت
در هجر زدرد ناصبوري فرياد در وصل زانديشه‌ي دوري فرياد
فرياد زدرد ناصبوري فرياد افسوس ز محرومي دوري افسوس
از مسجد و دير و کعبه بيزار افتد با کوي تو هر کرا سر و کار افتد
اسلام بدست و پاي زنار افتد گر زلف تو در کعبه فشاند دامن
کاري بکنم که پرده از کار افتد گر عشق دل مرا خريدار افتد
کز هر تاري هزار زنار افتد سجاده‌ي پرهيز چنان افشانم
کام دو جهان ترا ميسر گردد با علم اگر عمل برابر گردد
زان روز حذر کن که ورق بر گردد مغرور مشو به خود که خواندي ورقي
بايد که زتيغ عشق بسمل گردد آن را که حديث عشق در دل گردد
برخيزد و گرد سر قاتل گردد در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون
خود بر سر کوي ما طرب کم گردد ما را نبود دلي که خرم گردد
چون بر سر کوي ما رسد غم گردد هر شادي عالم که بما روي نهد
غم با الم تو شادماني گردد دل از نظر تو جاوداني گردد
آتش همه آب زندگاني گردد گر باد به دوزخ برد از کوي تو خاک
فردا به قيامت اين عمل خواهي برد اي صافي دعوي ترا معني درد
ننگت بادا اگر چنان خواهي مرد شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست
غبنا که درين دايره‌ي غم پرورد دردا که درين زمانه‌ي پر غم و درد
هر لحظه وداع همدمي بايد کرد هر روز فراق دوستي بايد ديد
وز بيم حساب رويها گردد زرد فردا که به محشر اندر آيد زن و مرد
گويم که حساب من ازين بايد کرد من حسن ترا به کف نهم پيش روم
دلهاي پراکنده به يک جو نخرد دل صافي کن که حق به دل مي‌نگرد
گويي ز همه مردم عالم ببرد زاهد که کند صاف دل از بهر خدا
وين پرده‌ي تو پيش جهاني بدرد گويند که محتسب گماني ببرد
دريابد قطره‌اي به جاني بخرد گويم که ازين شراب اگر محتسبست
يا مرغ بگرد سر کويت بپرد من زنده و کس بر آستانت گذرد
کو از پس مرگ من برويت نگرد خار گورم شکسته در چشم کسي
وز چشم ترم هميشه آذر بارد از چهره‌ي عاشقانه‌ام زر بارد
کز ابر محبتم سمندر بارد در آتش عشق تو چنان بنشينم
اشک گلگون و چهر زردي دارد از دفتر عشق هر که فردي دارد
قربان دلي رود که دردي دارد بر گرد سري شود که شوريست درو
همت هوس پلاس پوشي دارد طالع سر عافيت فروشي دارد
استغنايم سر خموشي دارد جايي که به يک سال بخشند دو کون
ما را به سراپرده‌ي اسرار برد دل وقت سماع بوي دلدار برد
بردارد و خوش به عالم يار برد اين زمزمه‌ي مرکب مر روح تراست
وز روي تو آيينه دل روشن برد گل از تو چراغ حسن در گلشن برد
خورشيد چو ذره نور از روزن برد هر خانه که شمع رخت افروخت درو
خوشدل بحديثي که ز رويت گذرد شادم بدمي کز آرزويت گذرد
بوسم کف پايي که به کويت گذرد نازم بدو چشمي که به سويت نگرد
منت دارم ازو که بس برجا کرد گر پنهان کرد عيب و گر پيدا کرد
کو چشم مرا به عيب من بينا کرد تاج سر من خاک سر پاي کسيست
وز يار بدآموز حذر بايد کرد گفتار دراز مختصر بايد کرد
و آنگاه نگار را خبر بايد کرد در راه نگار کشته بايد گشتن
وين مفرش عاشقي دو ته بايد کرد دردا که همه روي به ره بايد کرد
در رحمت و فضل او نگه بايد کرد بر طاعت و خير خود نبايد نگريست
چشمت چشمم چو چشمه‌ها پر نم کرد قدت قدم زبار محنت خم کرد
زلفت کارم چو تار خود در هم کرد خالت حالم چو روز من تيره نمود
احسان ترا شمار نتوانم کرد من بي تو دمي قرار نتوانم کرد
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد گر بر تن من زفان شود هر مويي
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد از واقعه‌اي ترا خبر خواهم کرد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
کس را ز درون خويش آگاه نکرد خرم دل آنکه از ستم آه نکرد
وز دامن شعله دست کوتاه نکرد چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت
يا اينکه بغور او رسيدي که چه کرد آن دشمن دوست بود ديدي که چه کرد
ديدي که چه ميگفت و شنيدي که چه کرد ميگفت همان کنم که خواهد دل تو
يعني ز همه روي بما خواهي کرد جمعيت خلق را رها خواهي کرد
محکم مکن اين رشته که واخواهي کرد پيوند به ديگران ندامت دارد
زهري که رسد همچو شکر بايد خورد عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد
دريا دريا خون جگر بايد خورد هر چند ترا بر جگر آبي نبود
يا دامن کوه و لاله‌زاري گيرد عارف بچنين روز کناري گيرد
تا عالم شوريده قراري گيرد از گوشه‌ي ميخانه پناهي طلبد
مشتي خاک لطمه بر دريا زد من صرفه برم که بر صفم اعدا زد
شد کشته هر آنکه خويش را بر ما زد ما تيغ برهنه‌ايم در دست قضا
رضوان بعجب بماند و کف بر کف زد حورا به نظاره‌ي نگارم صف زد
ابدال زبيم چنگ در مصحف زد آن خال سيه بر آن رخ مطرف زد
وين روز جواني به شبي برخيزد گر غره به عمري به تبي برخيزد
در زير لبي به يا ربي برخيزد بيداد مکن که مردم آزاري تو
مپسند که از تو بر کس آزار رسد خواهي که ترا دولت ابرار رسد
کين هر دو بوقت خويش ناچار رسد از مرگ مينديش و غم رزق مخور
اين صورت قبر از کجا پيدا شد اين گيدي گبر از کجا پيدا شد
اين لکه‌ي ابر از کجا پيدا شد خورشيد مرا ز ديده‌ام پنهان کرد
هر اسم عطيه‌اي جدا مي‌بخشد انواع خطا گر چه خدا مي‌بخشد
يک اسم فنا يکي بقا مي‌بخشد در هر آني حقيقت عالم را
وز هستي خويش پاک مي‌بايد شد دلخسته و سينه چاک مي‌بايد شد
چون آخر کار خاک مي‌بايد شد آن به که به خود پاک شويم اول کار
شوري برخاست فتنه‌اي حاصل شد از شبنم عشق خاک آدم گل شد
يک قطره‌ي خون چکيد و نامش دل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
عقل و خرد و هوش فراموشم شد تا ولوله‌ي عشق تو در گوشم شد
سيصد ورق از علم فراموشم شد تا يک ورق از عشق تو از بر کردم
مقبول تو جز مقبل جاويد نشد از لطف تو هيچ بنده نوميد نشد
کان ذره به از هزار خورشيد نشد مهرت بکدام ذره پيوست دمي
تا آتش دل به حيلتي بنشاند صوفي به سماع دست از آن افشاند
از بهر سکون طفل مي‌جنباند عاقل داند که دايه گهواره‌ي طفل
بي‌درد کجا لذت دردي داند کي حال فتاده هرزه گردي داند
مردي بايد که قدر مردي داند نامرد به چيزي نخرد مردان را
و آن گوهر بس شريف ناسفته بماند اسرار وجود خام و ناپخته بماند
آن نکته که اصل بود ناگفته بماند هر کس به دليل عقل چيزي گفتند
اين ديده به سيل کوهساران ماند اين عمر به ابر نوبهاران ماند
انگشت گزيدني به ياران ماند اي دوست چنان بزي که بعد از مردن
جان و دل و ديده در تماشاي تواند چرخ و مه و مهر در تمناي تواند
ابجد خوانان لوح سوداي تواند ارواح مقدسان علوي شب و روز
از جمله‌ي کاينات سر يافته‌اند آنها که ز معبود خبر يافته‌اند
مردان همه از قرب نظر يافته‌اند دريوزه همي کنند مردان ز نظر
وين بارگه سپهر مينا زده‌اند زان پيش که طاق چرخ اعلا زده‌اند
بي ما رقم عشق تو بر ما زده‌اند ما در عدم آباد ازل خوش خفته
وين منطقه بر ميان جوزا بستند آن روز که نور بر ثريا بستند
عشقت به هزار رشته بر ما بستند در کتم عدم بسان آتش بر شمع
ترکيب سهي قدان موزون بستند آنروز که نقش کوه و هامون بستند
مردم سخني به پاي مجنون بستند پا بسته به زنجير جنون من بودم
و ندر طلب حور و قصور افتادند قومي ز خيال در غرور افتادند
از کوي تو دور دور دور افتادند قومي متشککند و قومي به يقين
در کاسه بجاي لوت سنگم دادند در تکيه قلندران چو بنگم دادند
ريشم بگرفتند و به چنگم دادند گفتم ز چه روي خاست اين خواري ما
اين کج کلهان مو پريشان بردند هوشم نه موافقان و خويشان بردند
والله که من ندادم ايشان بردند گويند چرا تو دل بديشان دادي
يعني ز شراب ساغري آوردند در دير شدم ماحضري آوردند
بردند مرا و ديگري آوردند کيفيت او مرا ز خود بيخود کرد
آنجا که به خلد يادگار از تو برند سبزي بهشت و نوبهار از تو برند
ايران همه فال روزگار از تو برند در چينستان نقش و نگار از تو برند
مرغان هوا ز آشيان دگرند مردان خدا ز خاکدان دگرند
فارغ ز دو کون و در مکان دگرند منگر تو ازين چشم بديشان کايشان
گويم که مزن ستيزه را بيش زند يارم همه نيش بر سر نيش زند
ميترسم از آنکه نيش بر خويش زند چون در دل من مقام دارد شب و روز
خود را به دم آه سحرگاه زند آن کس که به کوه ظلم خرگاه زند
راهي که زني ترا همان راه زند اي راهزن از دور مکافات بترس
در بند دعاي اشک ريزان باشند خوبان همه صيد صبح خيزان باشند
آهو چشمان ز تو گريزان باشند تا تو سگ نفس را به فرمان باشي
در ميکده لذت ازل مي‌بخشند در مدرسه اسباب عمل مي‌بخشند
سرمايه‌ي ايمان به سبل مي‌بخشند آنجا که بناي خانه‌ي رندانست
معشوق کرشمه‌اي که نيکوست کند عاشق همه دم فکر غم دوست کند
هر کس چيزي که لايق اوست کند ما جرم و گنه کنيم و او لطف و کرم
نقش دهن تنگ تو دشوار کند نقاش اگر ز موي پرگار کند
ترسم که نفس لب تو افگار کند آن تنگي و نازکي که دارد دهنت
از تير دعاي فقر پرهيز کند با شير و پلنگ هر که آميز کند
گر خود نبرد برنده را تيز کند آه دل درويش به سوهان ماند
ني کام و زبان که گفتگويش نکند ني ديده بود که جستجويش نکند
گر پيش سگ افگنند بويش نکند هر دل که درو بوي وفايي نبود
پيش تو فغان و ناله سودي نکند در چنگ غم تو دل سرودي نکند
سوزيم به آتشي که دودي نکند ناليم به ناله‌اي که آگه نشوي
ارواح ملايک همه رو با تو کند خواهي که خدا کار نکو با تو کند
يا راضي شو هر آنچه او با تو کند يا هر چه رضاي او در آنست بکن
يا همچو مني فکر وصال تو کند زان خوبتري که کس خيال تو کند
ايزد که تماشاي جمال تو کند شايد که به آفرينش خود نازد
شبها که به کوي تو نيايد چه کند عاشق که تواضع ننمايد چه کند
ديوانه که زنجير نخايد چه کند گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو

آتش عشق

 

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

 

اشعار مذهبی

سیّد آخِرالزّمان

;یک چند از این میان کران خواهم ;و این دهر به کام دیگران خواهم
;زین تنگ مکان به جهد بگریزم ;وسعتگه ملک لا مکان خواهم
;عون از پس پاک داور یکتا ;از سیّد آخرالزّمان خواهم
;احمد که به مهر او و آل او ;از دوزخ و آتشش امان خواهم
;یوسف گهری که چاهِ دنیا را ;از تارِ ولاش ریسمان خواهم
;آزر نَسَبی که نار دوزخ را ;بر خود ز وِلاش گلِستان خواهم
;موسی منشی که نیل شهوت را ;بر خود ز وفاش بی زیان خواهم
;تا مهر شفاعتش به من تابد ;بر جمله جهانش مهربان خواهم
;تا بِسرایم مدایح او را ;هر موی به عضو خود زبان خواهم

پیر باید

;پیر آمد که شود راه عدم را رهبر ;پیر باید بلی اندر همه جا خاصه عدم
;مصطفی نورِ هُدی قافله سالارِ وجود ;که از او تا به قِدَم نیست مگر یک دو قدم
;سیّد یثربی و خسرو مکّی که بود ;قاف تا قاف جهانش ز عبید و ز خَدَم
;سرورِها شمی و شاه قریشی کآمد ;زیر حکمش همه آفاق عرب تا به عجم
;کس به یک عمر نپیماید در خواب و خیال ;آنچه پیمود به بیداری او در یک دم
;شخص او دستخوش پنجه تقدیر به طوع ;این چنین است بلی کآمد، نامش خاتم

سپهر عالم معنی

;کنون در قبّه یزدان نبینی جز ابوالقاسم ;به شرط آن که هم یزدانت بخشد این شناسایی
;جهان را نیّر لامع، خدا را مظهر جامع ;که مانندش نهان بُد تا کنون ز آغاز پیدایی
;سپهر عالم معنی که رای اوست خورشیدی ;که هم در عالم معنی نماید عالم آرایی
;ور آتش بر خلیل اللّه گل شد باد لطف او ;دمانَد ز آتش جهل کسان گل های دانایی
;کلیم از سینه سینا تجلّی دید گر وقتی ;کند از عکس نور روی او هر سینه سینایی
;اگر داوود را آهن به دست اندر چو موم آمد ;از او چون موم شد آهن صفت دل های خارایی
;هزاران مرده دل سر بر کند از دخمه تن ها ;بر ایشان گر دمد از لعل خود بار مسیحایی
;از آن فقرش پسند آمد که در خورد جلال او ;جهان را با همه وسعت نبود امکان گنجایی

جمال محمّد

;مهر، فروغی است از جمال محمّد ;ماه کند سجده بر هِلال محمّد
;آنچه به تورات و مصحف است و به انجیل ;هست یکی آیه از کمال محمّد
;چشمه آب حیات و کوثر و زمزم ;هست یکی قطره از زلال محمّد
;عرش کند سجده گَرد فرش رهش را ;چون کند اندیشه خیال محمّد
;نیست در اندیشه ز آفتاب قیامت ;آن که کند جای در ظلال محمد
;داد از آن قوم بی حیا که کشیدند ;تیغ جفا را به قتل آل محمّد
;وای از آنان که در خرابه نشاندند ;از ره جور و جفا عیال محمّد
;«جودی» اگر بندگی کنی و اطاعت ;بهر محمّد نما و آل محمّد

همدم فقرا

;ای که فرش رهت آمد ز شرف عرش عظیم ;قد افلاک کمان پیش تو بهر تعظیم
;احمدت خواند خداوند احد زان که ندید ;فرق دیگر به میان تو و خود الاّ میم
;چشم امّید همه عالم ایجاد به توست ;بس که شخص تو کریم آمد و طبع تو سلیم
;تویی آن شاه که از امر تو در فوق فلک ;باز گردد به مقر مهر و مَه آید به دو نیم
;جان فدای تو و خُلق تو که خَلاّق جهان ;خواند، با آن عظمت خُلق نکوی تو عظیم
;خسروا ختم رسالت به تو شد زان که شدی ;فقرا را همه دم همدم و همراز و ندیم
;ریختند آتش اگر بر سرت از هر در و بام ;باز می خواستی آن قوم رهانی ز جحیم
;آن که اندر سر راه تو بیفشاندی خار ;بشکفتی تو بر او چون گل خندان و نسیم

فروغ عالم ایجاد

;که رخ نمود که اندر سپهر آینه فام ;هلال یکشبه دارد فروغ ماه تمام
;خدیو عالم امکان، محمّد عربی ;که الکن آمده نزدش کلیمْ گاه کلام
;فروغ عالم ایجاد آن که دین خدا ;از او گرفته ثبات و از او گرفته قوام
;شهی که در شب میلاد بهر سجده او ;ز طاق بتکده بر خاک ریختند اصنام
;شها تویی که ز روز ازل سپرد تو را ;کلید مخزن هر علم، عالم علاّم
;نبود نور تو گر با خلیل یار کجا ;ز بهرش آتش نمرود گشت بَرد و سلام
;الا به حکم قضا تا به عالم ایجاد ;به گردش است شب و روز چرخِ آینه فام
;رخ محبّ تو بادا سفید همچون صبح ;دل حسود تو بادا سیاه هم چون شام

در نعتِ مولا علی علیه السلام

;بر کوفه و خاک علی ای باد صبح ار بگذری ;آنجا به حقّ دوستی کز دوستان یاد آوری
;با او بگویی: کای ولی، وی سرّ احسان و یلی ;زان کیمیای مُقبلی در ده که جان می پروری
;ای قبله روح و جسد، وی بیشه دین را اَسد ;ذات تو خالی از حسد، نفس تو از تهمت بری
;کافی کفِ کوفی وطن، صافی دلِ صوفی بدن ;هم بوالوفا هم بوالحسن، هم مرتضی هم حیدری
;هستی نبی را ابن عم از روی معنی لحم و دم ;زان گونه بودی لاجرم زین گونه داری سروری
;کفر از کفت شد کاسته، دین از تو شد آراسته ;از زیر دستت خاسته صد چون جنید و چون سری
;هم کوه حلمش را کمر، هم چرخ خُلقش را قمر ;هم شاخ شرعش را ثمر، هم شهر علمش را دری
;علم از تو گشت اندوخته، شرع از تو گشت افروخته ;از ذوالفقارت سوخته، آیین کفر و کافری
;هم تیغ داری هم علَم، هم علم داری هم حکم ;هم زهد داری هم کرم، دیگر چه باشد مهتری
;روزی که یاران دگر از دور کردندی نظر ;از خیبر و باروش در کندی زهی زور آوری

* * *

;عصمتْ شعار آل تو ایمان و تقوی مال تو ;کشف حقیقت حال تو، سیر طریقت بر سری
;ای مکیان را پیش صف، وی شحنه نجد و نجف ;هستی خلافت را خلف، از مایه نیک اختری
;گر با تو کین وَرزد خسی، نامش نمی ماند بسی ;وانجا که گم گردد کسی علم تو داند رهبری
;رای تو جفت تیر شد، چون مهر عالم گیر شد ;عقل بلندت پیر شد، در کار معنی گستری
;ای گنج صد قارون تو را، گفته نبی هارون تو را ;زان دشمنِ وارون تو را، منکر شود چون سامری
;گردون گردان جای تو، خورشید خاک پای تو ;ای پرتوی از رای تو، آیینه اسکندری
;من بسته بند توام، خاک دو فرزند توام ;در عهد و پیوند توام، با داغ و طوق قنبری

میوه دل زهرا

;این آسمان صدق و در او اختر صفاست؟ ;یا روضه مقدّس فرزند مصطفاست؟
;این داغ سینه اسداللّه و فاطمه است؟ ;یا باغ میوه دل زهرا و مرتضاست؟
;ای جسم، خاک شو که بیابان محنت است ;وی چشم، آب ریز که صحرای کربلاست
;سرها بر این بساط مگر کعبه دل است؟ ;رُخ ها بر آستانه مگر قبله دعاست؟
;ای بر کنار و دوش نبی بوده منزلت ;قندیل قبّه فلکی خاک این هواست
;تو شمع خاندان رسولی به راستی ;پیش تو هم چو شمع بسوزد درون راست
;هر سال تازه می شود این درد سینه سوز ;سوزی که کم نگردد و دردی که بی دواست
;ای تشنه فرات یکی دیده باز کن ;کز آب دیده بر سر قبر تو دجله هاست
;آتش عجب که در دل گردون نیوفتاد ;در ساعتی که آن جگر تشنه آب خواست

در نعت امام صادق علیه السلام

;دین حق را کلام ناطق ;یعنی جعفر امام صادق علیه السلام
;آن قاعده دان علم اخلاق ;آن اَعلم عالمان آفاق
;فضل و شرفش چو پرتو نور ;در جمله کائنات مشهور
;او بود به بَحْرِ عشق زَوْرَقْ ;زو یافت رواجْ مَذْهَبِ حق
;گنجینه معرفت ضمیرش ;آیینه حق دلِ مُنیرش
;اسرار نهان مصطفی را ;او کرد به خلق آشکارا
;فرموده ایزد و پیمبر ;باشد ارکان دین جعفر
;صبح صادق غلام رایش ;آیینه مهر نقش پایش
;دانای ضمیر خلقِ عالم ;مقبولترین نسلِ آدم
;علمی که لدُّنی است نامش ;لفظیست ز أَبْجدِ کلامش
;در شهر و دیار هفت اقلیم ;ز اعمالِ قبیح و حسن تکریم
;از خلق شدی هر آنچه صادر ;بودی به امامِ عصر حاضر

وصف امام حسن عسکری علیه السلام

;نقد علی آن امامِ أمْجَد ;شاهَنْشَهِ دین، اَبا محمّد
;نامش ز حَسن چو رایت افراشت ;القابِ زکی و عسکری داشت
;زان شرح که سرّ کاف و نونست ;اوصاف جمیلِ او فزونست
;وصفش در ظرفِ لب نگنجد ;در صفحه روز و شب نگنجد
;علمی که معلّمش خدا بود ;در سینه شاه ازکیا بود
;ذاتش سببِ مدارِ عالم ;صدرِ اُمَم و امامِ اکرم
;فهرست رساله مکارم ;سر خیلِ مکرّمان مُکْرِم
;خورشید سپهرِ جود و احسان ;درّ یکتای دُرج ایمان
;سر خیلِ عساکرِ کرامت ;گلگونه گلشن امامت
;دانای ضمیر انس و جان بود ;راز همه کس به او عیان بود
;نقلش ز حکایت و روایات ;بودی همه معجز و کرامات

مدح امام زمان علیه السلام

;کلکِ خردَم گوهرفشانست ;تا مادح صاحب الزمانست
;در مملکت شَرَف، شهنشاه ;بر خلق زمانه، حجة اللّه
;ذاتش روحیست عاری از جسم ;با سیّد کائنات هم اسم
;آن مهتر و سرور خلایق ;این بهتر و اکبر خلایق
;از موهبت خدای واهب ;کاو راست سپاس و حمد واجب
;زان سان که به کودکی ز صفوت ;یحیی آموخت علم حکمت
;مهدی که پناه خاص و عام است ;از وقت ولادتش امام است

پدیدآورنده: اوحدی مراغه ای ـ وصال شیرازی ـ بهشتی هروی

اشعار مذهبی

پیدای پنهان

را پنهان شدی از من تو با چندین هویدایی ;کجا پنهان توانی شد که هم چون روز پیدایی
;جهان را جمله زیبایی، من از روی تو می بینم ;ولی روی تو را مثلی نمی بینم به زیبایی
;نباشد عاشقانت را هوای دیدن جنّت ;مگر وقتی که جنّت را به نور خود بیارایی
;کسی از کُنه اسرار تو آگاهی نمی یابد ;چه این دوران زیرین و چه نزدیکان بالایی
;کجا غایب شود غیبی ز علم دوربین تو ;که هم بر غیب علاّمی و هم بر عیب دانایی
;چو در بندی دری بر خلق بگشایی درِ دیگر ;فرو بستن تو را زیبد که در بندی و بگشایی
;ز پا افتادگانت را نگفتی دست می گیرم؟! ;ز پا افتاده ام اینک چه می گویی؟ چه فرمایی
;تو را رحمت فراوان است و ما لرزان ز بی برگی ;تو را اندیشه عفو است و ما ترسان ز رسوایی

* * *

;چه آب روی خواهد بود بر خاک درت ما را ;که بر دشت هوس کردیم چندین باد پیمایی
;کجا شایسته دانم شد نظرگاه الهی را ;که عمر خود تلف کردم به خود رویی و خود رایی
;بزرگان خرده می گیرند بر جرمی که رفت از من ;مسلمانان چه می کردم؟ جوانی بود و برنایی؟
;چو قارون از گران باری فرو رفتم به خاک امّا ;چو عیسی گر دهی بارم سرم بر آسمان سایی
;کریما سرگران بر من مکن گر کاهلی کردم ;ز بهر آن که در خدمت نمی دانم سبک پایی
;به تاریکی چو درماند روان «اوحدی» تنها ;روان او برون آور ز تاریکی و تنهایی
;به لطف خود قرین گردان، به جود خود زیارت کن ;زبانش را سخن گویی، ضمیرش را سخن زایی

یا رب

;یا رب نه دلم بسته غم های تو بود؟! ;چشمم شب و روز غرق نم های تو بود؟!
;بر جرم و خطای من چه می گیری خشم؟ ;چون جمله به امید کرم های تو بود

*

;یا رب جبروت پادشاهیت که دید؟! ;کُنه کرم نامتناهیت که دید؟!
;هر چند که واصلان به بیداری و خواب ;گفتند که دیدیم کماهیت که دید؟

*

;ای لاف زنان را همه بویی ز تو نه ;حاصل بجز از گفتی و گویی ز تو نه
;در هر مویی نشانه ای هست ز تو ;آن گاه نشان به هیچ رویی ز تو نه

*

بس دست خجالت چو مگس بر سر خود;;;;خواهم زدن آن روز که بازم خوانی

;تا چند گریزم و به نازم خوانی؟! ;من فاش گریزم و به رازم خوانی؟!

بر افروزنده دل

;به نام آن که ما را نام بخشید ;زبان را در فصاحت کام بخشید
;به نور خود برافروزنده دل ;به نار بیدلی سوزنده دل
;سر هر نامه ای از نام او خوش ;جهان جان ز عکس جام او خوش
;درود از ما سلام از حضرت او ;دمادم بر رسول و عترت او
;ابوالقاسم که شد عالمْ طفیلش ;فلک دهلیز چاووشان خیلش
;از این گفتن خدایا شرم دارم ;وزان حضرت به غایت شرمسارم
;ز فیض خود دلم پر نور گردان ;زبانم را ز باطل دور گردان
;ضمیرم را ز معنی بهره ور کن ;خیال فاسد از طبعم به در کن
را توفیق نیکو بندگی ده ;دلم را زنده دار و زندگی ده
;ز خود رایی تبه شد کارْ ما را ;خداوندا به خود مگذار ما را
;بپوشان آن چه ما کردیم و گفتیم ;مکن پیدا اگر چیزی نهفتیم
;بدی هایی که از ما گشت پیدا ;به روی ما میار از لطفْ فردا

همه اوست

;آن که تا بود، یار و جفت نداشت ;و آن که تا هست، خورد و خفت نداشت
;آن که مغز است و این دگرها پوست ;و آن که چون نیک بنگری همه اوست
;آن که او خارج از عبارت ماست ;ذات او فارغ از اشارت ماست
;خرد ادراک ذات او نکند ;فکر ضبط صفات او نکند
;دور و نزدیک و آشکار و نهان ;کردگار جهانیان و جهان
;هر چه کرد و کند به هر دو سرا ;کس ندارد مجال چون و چرا
;ای منزه کمالت از کم و کاست ;هر چه دور از هدایت تو نه راست
;در نهانِ نهان، نهفته رخت ;در عیان همچو گل شکفته رخت
;خالق هر چه بود و هست تویی ;آن که گشود و آن که بست تویی

دارای دو گیتی

;بینی چه رقم های شگرف است و دل آرا ;بر صفحه هستی ز خداوند تعالی
;دارای دو گیتی، مَلِک العرش خدایی ;کاو را نه نیاز است و نه اَنباز و نه همتا
;هر نوع کند نقش و خود از نقش منزّه ;هر جنس کند جفت و خود از جفت مُبرّا
;هم کار گهی هم چو زمین ساخته معمور ;هم بارگهی هم چو فلک داشته بر پا
;چه زشت و چه زیبا همه نقش قلم اوست ;نی نی نکند زشت، نگارنده زیبا

وصف خدا

;حیُّ و اَحَد و بصیر و سامع ;فرد و صمد و لطیف و جامع
;در عالم ذات، بی چه و چون ;در مملکتِ صفات، بی چون
;شاهنشه خسروان عالم ;یک کشورش اصفهانِ عالم
;او خالق و ممکناتْ مخلوق ;جز او همه کایناتْ مخلوق
;زُو پُر بُوَد از حَضیض تا اوج ;خوانای حروفِ سطرِ هر موج
;دانای سرایر ضمایر ;در دایره وجود دایر
;بُودَست مدام و هست دائم ;چون ذات به ذاتِ خویش قائم
;از پرتُوِ نورِ شمع ذاتش ;افروخته عالم صفاتش
;این نور بود که از غباری ;شد چهره فروزِ هر نگاری
;از خاک و ز آب و باد و آتش ;کرد این همه نقش های دلکش
;سبحان اللّه ز ذات جبّار ;کز هر شی ای بود نمودار
;یک ذرّه ز آفتاب او مِهر ;افروخته ماه نیز ازو چهر
;هر غنچه از او به رنگ و بویی ;هر برگ، زبان حمد گویی
;بشکُفت چو با خیال او گُل ;زد آتشِ غم به جان بلبل
;از کُنهِ صفات او که داناست ;خَسْ را چه خبر ز قعر دریاست؟

* * *

;یا رب! یا رب! مرا چه یارا ;توحیدِ تو را نمودن افشا؟
;این بس که تو را خدایْ دانم ;درسی ز محبّت تو خوانم
;کن با غم خویش آشنایم ;بیگانه نُما زِ ما سوایم
;خون دل و دیده تَرَم دِه ;از باده عشق ساغرم دِه
;آزاد کنم زِ قیدِ هَستی ;تا باز رَهَم ز بُت پرستی
;از ریشه بر آر نَخْلِ بُوْدَم ;جز غم مگذار در وجودم
;هستی ز کَفَم رُبود حاصل ;تو با منی و من از تو غافل
;افروز به دل شراره شوق ;این پرده بسوز زِ آتش ذوق
;از عالم هستیم بر آور ;بی پرده، نواست خوشْ نماتر
;از لطفِ تو چون سُخَن سرایم ;دِه رتبه نعتِ مصطفایم
;این نور چو تافت از وجودش ;کردند فرشتگان سجودش
;این کَوْن و مکان که گشت موجود ;زان ذات محمد است مقصود
;کس نیست به شوکت و جلالش ;جز شیر حق و بتول و آلش
;با ذاتِ نبی به وَجْهِ اَحْسَنْ ;خَیْر الْبَشرند چاردَه تَن
;از دولتِ مهرِشان «بهشتی» ;دارد شرفِ نکو سرشتی

سردار چهارده تن

;سردار چهارده تن پاک ;باشد سلطانِ مُلْکِ لَوْلاکَ
;آن جوهرِ گوهرِ نبوّت ;زیبنده افسر نبوت
;صبحی که شه خجسته طالع ;گردید عیان چون نجم ساطع
;از فیضِ کرامتِ ظهورش ;ظلْمَت نگذاشت نارِ نورش
;در کنگره های قَصْر کَسری ;از معجزه اش فتاد کسری
;آتشکده ای که فارس را بود ;نَه شعله در آن گذاشت، نه دود
;دریاچه ساوه خشک گردید ;وز رودِ سماوه آب جوشید
;زان هادی عالم هدایت ;زین معجزه هاست بی نهایت