غزلیات حافظ از شماره  ۱۸۱ تا۲۴۰ 

غزل    ۱۸۱

 

بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند

که به بالای چمان از بن و بيخم برکند

 

حاجت مطرب و می نيست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رويت چو سپند

 

هيچ رويی نشود آينه حجله بخت

مگر آن روی که مالند در آن سم سمند

 

گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش

صبر از اين بيش ندارم چه کنم تا کی و چند

 

مکش آن آهوی مشکين مرا ای صياد

شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به کمند

 

من خاکی که از اين در نتوانم برخاست

از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

 

باز مستان دل از آن گيسوی مشکين حافظ

زان که ديوانه همان به که بود اندر بند

 

 

غزل    ۱۸۲

 

حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند

 

ما بدان مقصد عالی نتوانيم رسيد

هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند

 

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عيش نگه دار و بزن جامی چند

 

قند آميخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه‌ای چند برآميز به دشنامی چند

 

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

 

عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

 

ای گدايان خرابات خدا يار شماست

چشم انعام مداريد ز انعامی چند

 

پير ميخانه چه خوش گفت به دردی کش خويش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

 

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

 

 

غزل    ۱۸۳

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

 

بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

 

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که اين تازه براتم دادند

 

بعد از اين روی من و آينه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

 

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اين‌ها به زکاتم دادند

 

هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

 

اين همه شهد و شکر کز سخنم می‌ريزد

اجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند

 

همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود

که ز بند غم ايام نجاتم دادند

 

 

غزل    ۱۸۴

 

دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

 

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشين باده مستانه زدند

 

آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه کار به نام من ديوانه زدند

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

 

شکر ايزد که ميان من و او صلح افتاد

صوفيان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

 

آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

 

کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

 

 

غزل    ۱۸۵

 

نقدها را بود آيا که عياری گيرند

تا همه صومعه داران پی کاری گيرند

 

مصلحت ديد من آن است که ياران همه کار

بگذارند و خم طره ياری گيرند

 

خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقی

گر فلکشان بگذارد که قراری گيرند

 

قوت بازوی پرهيز به خوبان مفروش

که در اين خيل حصاری به سواری گيرند

 

يا رب اين بچه ترکان چه دليرند به خون

که به تير مژه هر لحظه شکاری گيرند

 

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد

خاصه رقصی که در آن دست نگاری گيرند

 

حافظ ابنای زمان را غم مسکينان نيست

زين ميان گر بتوان به که کناری گيرند

 

 

غزل    ۱۸۶

 

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

 

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غيرت نياورد که جهان پربلا کند

 

حقا کز اين غمان برسد مژده امان

گر سالکی به عهد امانت وفا کند

 

گر رنج پيش آيد و گر راحت ای حکيم

نسبت مکن به غير که اين‌ها خدا کند

 

در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نيست

فهم ضعيف رای فضولی چرا کند

 

مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وان کو نه اين ترانه سرايد خطا کند

 

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

يا وصل دوست يا می صافی دوا کند

 

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت

عيسی دمی کجاست که احيای ما کند

 

 

غزل    ۱۸۷

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند

 

عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش

که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

 

طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک

چو درد در تو نبيند که را دوا بکند

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

 

ز بخت خفته ملولم بود که بيداری

به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند

 

بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد

مگر دلالت اين دولتش صبا بکند

 

 

غزل    ۱۸۸

 

مرا به رندی و عشق آن فضول عيب کند

که اعتراض بر اسرار علم غيب کند

 

کمال سر محبت ببين نه نقص گناه

که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند

 

ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوی

که خاک ميکده ما عبير جيب کند

 

چنان زند ره اسلام غمزه ساقی

که اجتناب ز صهبا مگر صهيب کند

 

کليد گنج سعادت قبول اهل دل است

مباد آن که در اين نکته شک و ريب کند

 

شبان وادی ايمن گهی رسد به مراد

که چند سال به جان خدمت شعيب کند

 

ز ديده خون بچکاند فسانه حافظ

چو ياد وقت زمان شباب و شيب کند

 

 

غزل    ۱۸۹

 

طاير دولت اگر باز گذاری بکند

يار بازآيد و با وصل قراری بکند

 

ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبير نثاری بکند

 

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غيب ندا داد که آری بکند

 

کس نيارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

 

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

 

شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خويش برون آيد و کاری بکند

 

کو کريمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

 

يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب

بود آيا که فلک زين دو سه کاری بکند

 

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

 

 

غزل    ۱۹۰

 

کلک مشکين تو روزی که ز ما ياد کند

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

 

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

 

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

 

يا رب اندر دل آن خسرو شيرين انداز

که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

 

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

قدر يک ساعته عمری که در او داد کند

 

حاليا عشوه ناز تو ز بنيادم برد

تا دگرباره حکيمانه چه بنياد کند

 

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنيست

فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

 

ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

 

 

غزل    ۱۹۱

 

آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من يک دم نکوکاری کند

 

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پيغام وی

وان گه به يک پيمانه می با من وفاداری کند

 

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نوميد نتوان بود از او باشد که دلداری کند

 

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

 

پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيده‌است بو

از مستيش رمزی بگو تا ترک هشياری کند

 

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود ياری چنان

سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند

 

زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم

از بند و زنجيرش چه غم هر کس که عياری کند

 

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواری کند

 

با چشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسيار طراری کند

 

 

غزل    ۱۹۲

 

سرو چمان من چرا ميل چمن نمی‌کند

همدم گل نمی‌شود ياد سمن نمی‌کند

 

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس

گفت که اين سياه کج گوش به من نمی‌کند

 

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

 

پيش کمان ابرويش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشيده است از آن گوش به من نمی‌کند

 

با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

 

چون ز نسيم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمی‌کند

 

دل به اميد روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

 

ساقی سيم ساق من گر همه درد می‌دهد

کيست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

 

دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

 

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند

تيغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

 

 

غزل    ۱۹۳

 

در نظربازی ما بی‌خبران حيرانند

من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در اين دايره سرگردانند

 

جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست

ماه و خورشيد همين آينه می‌گردانند

 

عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا

ما همه بنده و اين قوم خداوندانند

 

مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم

آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند

 

وصل خورشيد به شبپره اعمی نرسد

که در آن آينه صاحب نظران حيرانند

 

لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنين مستحق هجرانند

 

مگرم چشم سياه تو بياموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

 

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

 

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند

 

گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان

بعد از اين خرقه صوفی به گرو نستانند

 

 

غزل    ۱۹۴

 

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند

پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

 

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند

 

به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند

نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند

 

سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند

رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند

 

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند

ز رويم راز پنهانی چو می‌بينند می‌خوانند

 

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند

 

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

 

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند

که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

 

 

غزل    ۱۹۵

 

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو هوشيارانند

 

تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

 

ز زير زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

که از يمين و يسارت چه سوگوارانند

 

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببين

که از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند

 

نصيب ماست بهشت ای خداشناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند

 

نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس

که عندليب تو از هر طرف هزارانند

 

تو دستگير شو ای خضر پی خجسته که من

پياده می‌روم و همرهان سوارانند

 

بيا به ميکده و چهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کان جا سياه کارانند

 

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

 

 

غزل    ۱۹۶

 

آنان که خاک را به نظر کيميا کنند

آيا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 

دردم نهفته به ز طبيبان مدعی

باشد که از خزانه غيبم دوا کنند

 

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

هر کس حکايتی به تصور چرا کنند

 

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهديست

آن به که کار خود به عنايت رها کنند

 

بی معرفت مباش که در من يزيد عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

 

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

 

گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکايت دل خوش ادا کنند

 

می خور که صد گناه ز اغيار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ريا کنند

 

پيراهنی که آيد از او بوی يوسفم

ترسم برادران غيورش قبا کنند

 

بگذر به کوی ميکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

 

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خير نهان برای رضای خدا کنند

 

حافظ دوام وصل ميسر نمی‌شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 

 

غزل    ۱۹۷

 

شاهدان گر دلبری زين سان کنند

زاهدان را رخنه در ايمان کنند

 

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد

گلرخانش ديده نرگسدان کنند

 

ای جوان سروقد گويی ببر

پيش از آن کز قامتت چوگان کنند

 

عاشقان را بر سر خود حکم نيست

هر چه فرمان تو باشد آن کنند

 

پيش چشمم کمتر است از قطره‌ای

اين حکايت‌ها که از طوفان کنند

 

يار ما چون گيرد آغاز سماع

قدسيان بر عرش دست افشان کنند

 

مردم چشمم به خون آغشته شد

در کجا اين ظلم بر انسان کنند

 

خوش برآ با غصه‌ای دل کاهل راز

عيش خوش در بوته هجران کنند

 

سر مکش حافظ ز آه نيم شب

تا چو صبحت آينه رخشان کنند

 

 

غزل    ۱۹۸

 

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هر چه تو گويی چنان کنند

 

گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت

گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند

 

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه

گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند

 

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين

گفتا به کوی عشق هم اين و هم آن کنند

 

گفتم هوای ميکده غم می‌برد ز دل

گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

 

گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است

گفت اين عمل به مذهب پير مغان کنند

 

گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود

گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند

 

گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود

گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

 

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است

گفت اين دعا ملايک هفت آسمان کنند

 

 

غزل    ۱۹۹

 

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می‌کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار ديگر می‌کنند

 

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

 

گوييا باور نمی‌دارند روز داوری

کاين همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

 

يا رب اين نودولتان را با خر خودشان نشان

کاين همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

 

ای گدای خانقه برجه که در دير مغان

می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

 

حسن بی‌پايان او چندان که عاشق می‌کشد

زمره ديگر به عشق از غيب سر بر می‌کنند

 

بر در ميخانه عشق ای ملک تسبيح گوی

کاندر آن جا طينت آدم مخمر می‌کنند

 

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت

قدسيان گويی که شعر حافظ از بر می‌کنند

 

 

غزل    ۲۰۰

 

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند

پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند

 

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند

 

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز

باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند

 

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد

مشکل حکايتيست که تقرير می‌کنند

 

ما از برون در شده مغرور صد فريب

تا خود درون پرده چه تدبير می‌کنند

 

تشويش وقت پير مغان می‌دهند باز

اين سالکان نگر که چه با پير می‌کنند

 

صد ملک دل به نيم نظر می‌توان خريد

خوبان در اين معامله تقصير می‌کنند

 

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند

 

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

 

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

 

 

غزل    ۲۰۱

 

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زيرکان جهان از کمندشان نرهند

 

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه

هزار شکر که ياران شهر بی‌گنهند

 

جفا نه پيشه درويشيست و راهروی

بيار باده که اين سالکان نه مرد رهند

 

مبين حقير گدايان عشق را کاين قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

 

به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند

 

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

 

غلام همت دردی کشان يک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سيهند

 

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند

 

جناب عشق بلند است همتی حافظ

که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند

 

 

غزل    ۲۰۲

 

بود آيا که در ميکده‌ها بگشايند

گره از کار فروبسته ما بگشايند

 

اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشايند

 

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند

 

نامه تعزيت دختر رز بنويسيد

تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند

 

گيسوی چنگ ببريد به مرگ می ناب

تا حريفان همه خون از مژه‌ها بگشايند

 

در ميخانه ببستند خدايا مپسند

که در خانه تزوير و ريا بگشايند

 

حافظ اين خرقه که داری تو ببينی فردا

که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

 

 

غزل    ۲۰۳

 

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق ميکده از درس و دعای ما بود

 

نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان

هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود

 

دفتر دانش ما جمله بشوييد به می

که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود

 

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

کاين کسی گفت که در علم نظر بينا بود

 

دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد

و اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود

 

مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت

که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود

 

می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی

بر سرم سايه آن سرو سهی بالا بود

 

پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ار نه حکايت‌ها بود

 

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد

کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود

 

 

غزل    ۲۰۴

 

ياد باد آن که نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود

 

ياد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت

معجز عيسويت در لب شکرخا بود

 

ياد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس

جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود

 

ياد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت

وين دل سوخته پروانه ناپروا بود

 

ياد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب

آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود

 

ياد باد آن که چو ياقوت قدح خنده زدی

در ميان من و لعل تو حکايت‌ها بود

 

ياد باد آن که نگارم چو کمر بربستی

در رکابش مه نو پيک جهان پيما بود

 

ياد باد آن که خرابات نشين بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

 

ياد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست

نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

 

 

غزل    ۲۰۵

 

تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود

 

حلقه پير مغان از ازلم در گوش است

بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود

 

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زيارتگه رندان جهان خواهد بود

 

برو ای زاهد خودبين که ز چشم من و تو

راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود

 

ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از ديده روان خواهد بود

 

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد

تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود

 

بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد کرد

زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

 

 

غزل    ۲۰۶

 

پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

 

ياد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشين لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

 

پيش از اين کاين سقف سبز و طاق مينا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

 

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود

 

سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود

 

حسن مه رويان مجلس گر چه دل می‌برد و دين

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

 

بر در شاهم گدايی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

 

رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سيمين ساق بود

 

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عيبم مکن

سرخوش آمد يار و جامی بر کنار طاق بود

 

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود

 

 

غزل    ۲۰۷

 

ياد باد آن که سر کوی توام منزل بود

ديده را روشنی از خاک درت حاصل بود

 

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

 

دل چو از پير خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

 

آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است

آه از آن سوز و نيازی که در آن محفل بود

 

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

 

دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم

خم می ديدم خون در دل و پا در گل بود

 

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در اين مسله لايعقل بود

 

راستی خاتم فيروزه بواسحاقی

خوش درخشيد ولی دولت مستعجل بود

 

ديدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود

 

 

غزل    ۲۰۸

 

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بيداد کنی شرط مروت نبود

 

ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندی

آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود

 

خيره آن ديده که آبش نبرد گريه عشق

تيره آن دل که در او شمع محبت نبود

 

دولت از مرغ همايون طلب و سايه او

زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

 

گر مدد خواستم از پير مغان عيب مکن

شيخ ما گفت که در صومعه همت نبود

 

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکيست

نبود خير در آن خانه که عصمت نبود

 

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه

هر که را نيست ادب لايق صحبت نبود

 

 

غزل    ۲۰۹

 

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

ور نه هيچ از دل بی‌رحم تو تقصير نبود

 

من ديوانه چو زلف تو رها می‌کردم

هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود

 

يا رب اين آينه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثير نبود

 

سر ز حسرت به در ميکده‌ها برگردم

چون شناسای تو در صومعه يک پير نبود

 

نازنينتر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود

 

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش بجز ناله شبگير نبود

 

آن کشيدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبير نبود

 

آيتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هيچ کسش حاجت تفسير نبود

 

 

غزل    ۲۱۰

 

دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

 

هم عفاالله صبا کز تو پيامی می‌داد

ور نه در کس نرسيديم که از کوی تو بود

 

عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت

فتنه انگيز جهان غمزه جادوی تو بود

 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

 

بگشا بند قبا تا بگشايد دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

 

 

غزل    ۲۱۱

 

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

 

رسم عاشق کشی و شيوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

 

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

و آتش چهره بدين کار برافروخته بود

 

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌ديدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

 

کفر زلفش ره دين می‌زد و آن سنگين دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

 

دل بسی خون به کف آورد ولی ديده بريخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

 

يار مفروش به دنيا که بسی سود نکرد

آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

يا رب اين قلب شناسی ز که آموخته بود

 

 

غزل    ۲۱۲

 

يک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

 

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی می‌خواستم ليکن طلاق افتاده بود

 

در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير

عافيت را با نظربازی فراق افتاده بود

 

ساقيا جام دمادم ده که در سير طريق

هر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود

 

ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

 

نقش می‌بستم که گيرم گوشه‌ای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

 

گر نکردی نصرت دين شاه يحيی از کرم

کار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود

 

حافظ آن ساعت که اين نظم پريشان می‌نوشت

طاير فکرش به دام اشتياق افتاده بود

 

 

غزل    ۲۱۳

 

گوهر مخزن اسرار همان است که بود

حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

 

عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همان است که بود

 

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

 

طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد

همچنان در عمل معدن و کان است که بود

 

کشته غمزه خود را به زيارت درياب

زان که بيچاره همان دل‌نگران است که بود

 

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری

همچنان در لب لعل تو عيان است که بود

 

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سال‌ها رفت و بدان سيرت و سان است که بود

 

حافظا بازنما قصه خونابه چشم

که بر اين چشمه همان آب روان است که بود

 

 

غزل    ۲۱۴

 

ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود

تعبير رفت و کار به دولت حواله بود

 

چهل سال رنج و غصه کشيديم و عاقبت

تدبير ما به دست شراب دوساله بود

 

آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت

در چين زلف آن بت مشکين کلاله بود

 

از دست برده بود خمار غمم سحر

دولت مساعد آمد و می در پياله بود

 

بر آستان ميکده خون می‌خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر اين نواله بود

 

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچيد

در رهگذار باد نگهبان لاله بود

 

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

 

ديديم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

يک بيت از اين قصيده به از صد رساله بود

 

آن شاه تندحمله که خورشيد شيرگير

پيشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

 

 

غزل    ۲۱۵

 

به کوی ميکده يا رب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

 

حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست

به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

 

مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفت

ورای مدرسه و قال و قيل مسله بود

 

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی

ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

 

قياس کردم و آن چشم جادوانه مست

هزار ساحر چون سامريش در گله بود

 

بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کن

به خنده گفت کی ات با من اين معامله بود

 

ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش

ميان ماه و رخ يار من مقابله بود

 

دهان يار که درمان درد حافظ داشت

فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

 

 

غزل    ۲۱۶

 

آن يار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عيب بری بود

 

دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش

بيچاره ندانست که يارش سفری بود

 

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شيوه او پرده دری بود

 

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شيوه صاحب نظری بود

 

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

 

عذری بنه ای دل که تو درويشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

 

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

 

خود را بکش ای بلبل از اين رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

 

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از يمن دعای شب و ورد سحری بود

 

 

غزل    ۲۱۷

 

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

 

به گردابی چو می‌افتادم از غم

به تدبيرش اميد ساحلی بود

 

دلی همدرد و ياری مصلحت بين

که استظهار هر اهل دلی بود

 

ز من ضايع شد اندر کوی جانان

چه دامنگير يا رب منزلی بود

 

هنر بی‌عيب حرمان نيست ليکن

ز من محرومتر کی سالی بود

 

بر اين جان پريشان رحمت آريد

که وقتی کاردانی کاملی بود

 

مرا تا عشق تعليم سخن کرد

حديثم نکته هر محفلی بود

 

مگو ديگر که حافظ نکته‌دان است

که ما ديديم و محکم جاهلی بود

 

 

غزل    ۲۱۸

 

در ازل هر کو به فيض دولت ارزانی بود

تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

 

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار

گفتم اين شاخ ار دهد باری پشيمانی بود

 

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

 

بی چراغ جام در خلوت نمی‌يارم نشست

زان که کنج اهل دل بايد که نورانی بود

 

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش

رند را آب عنب ياقوت رمانی بود

 

گر چه بی‌سامان نمايد کار ما سهلش مبين

کاندر اين کشور گدايی رشک سلطانی بود

 

نيک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

خودپسندی جان من برهان نادانی بود

 

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان

نستدن جام می از جانان گران جانی بود

 

دی عزيزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شراب

ای عزيز من نه عيب آن به که پنهانی بود

 

 

غزل    ۲۱۹

 

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

 

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

 

به دور گل منشين بی شراب و شاهد و چنگ

که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

 

شد از خروج رياحين چو آسمان روشن

زمين به اختر ميمون و طالع مسعود

 

ز دست شاهد نازک عذار عيسی دم

شراب نوش و رها کن حديث عاد و ثمود

 

جهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل

ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

 

چو گل سوار شود بر هوا سليمان وار

سحر که مرغ درآيد به نغمه داوود

 

به باغ تازه کن آيين دين زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

 

بخواه جام صبوحی به ياد آصف عهد

وزير ملک سليمان عماد دين محمود

 

بود که مجلس حافظ به يمن تربيتش

هر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود

 

 

غزل    ۲۲۰

 

از ديده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز ديده چه گويم چه‌ها رود

 

ما در درون سينه هوايی نهفته‌ايم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

 

خورشيد خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهرپرور من در قبا رود

 

بر خاک راه يار نهاديم روی خويش

بر روی ما رواست اگر آشنا رود

 

سيل است آب ديده و هر کس که بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود

 

ما را به آب ديده شب و روز ماجراست

زان رهگذر که بر سر کويش چرا رود

 

حافظ به کوی ميکده دايم به صدق دل

چون صوفيان صومعه دار از صفا رود

 

 

غزل    ۲۲۱

 

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

 

چو ماه نو ره بيچارگان نظاره

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

 

شب شراب خرابم کند به بيداری

وگر به روز شکايت کنم به خواب رود

 

طريق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

بيفتد آن که در اين راه با شتاب رود

 

گدايی در جانان به سلطنت مفروش

کسی ز سايه اين در به آفتاب رود

 

سواد نامه موی سياه چون طی شد

بياض کم نشود گر صد انتخاب رود

 

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

کلاه داريش اندر سر شراب رود

 

حجاب راه تويی حافظ از ميان برخيز

خوشا کسی که در اين راه بی‌حجاب رود

 

 

غزل    ۲۲۲

 

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود

 

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا

به تجمل بنشيند به جلالت برود

 

سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست

که به جايی نرسد گر به ضلالت برود

 

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگير

حيف اوقات که يک سر به بطالت برود

 

ای دليل دل گمگشته خدا را مددی

که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد

 

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

 

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

 

 

غزل    ۲۲۳

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود

 

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

 

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود

 

هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است

برود از دل من و از دل من آن نرود

 

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

 

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

 

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد و از پی ايشان نرود

 

 

غزل    ۲۲۴

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

 

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

 

سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

 

ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

 

دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايی

که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

 

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شريعت بدين قدر نرود

 

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

 

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به درنرود

 

سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

 

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد

چو باشه در پی هر صيد مختصر نرود

 

بيار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

 

 

غزل    ۲۲۵

 

ساقی حديث سرو و گل و لاله می‌رود

وين بحث با ثلاثه غساله می‌رود

 

می ده که نوعروس چمن حد حسن يافت

کار اين زمان ز صنعت دلاله می‌رود

 

شکرشکن شوند همه طوطيان هند

زين قند پارسی که به بنگاله می‌رود

 

طی مکان ببين و زمان در سلوک شعر

کاين طفل يک شبه ره يک ساله می‌رود

 

آن چشم جادوانه عابدفريب بين

کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود

 

از ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز

مکاره می‌نشيند و محتاله می‌رود

 

باد بهار می‌وزد از گلستان شاه

و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود

 

حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين

غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود

 

 

غزل    ۲۲۶

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود وليک به خون جگر شود

 

خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

 

از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن ميانه يکی کارگر شود

 

ای جان حديث ما بر دلدار بازگو

ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

از کيميای مهر تو زر گشت روی من

آری به يمن لطف شما خاک زر شود

 

در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب

يا رب مباد آن که گدا معتبر شود

 

بس نکته غير حسن ببايد که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

اين سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

 

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

 

غزل    ۲۲۷

 

گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود

 

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حيوانی که ننوشد می و انسان نشود

 

گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض

ور نه هر سنگ و گلی لل و مرجان نشود

 

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود

 

عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شريف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

 

دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت

سببی ساز خدايا که پشيمان نشود

 

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود

 

ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه خورشيد درخشان نشود

 

 

غزل    ۲۲۸

 

گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود

پيش پايی به چراغ تو ببينم چه شود

 

يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند

گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود

 

آخر ای خاتم جمشيد همايون آثار

گر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود

 

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد

من اگر مهر نگاری بگزينم چه شود

 

عقلم از خانه به دررفت و گر می اين است

ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود

 

صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و می

تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود

 

خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت

حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود

 

 

غزل    ۲۲۹

 

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد

 

از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم

اينم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد

 

مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست

يا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد

 

زلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين

کان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد

 

چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه ره به ميانم نمی‌دهد

 

شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی

بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد

 

گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست

حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

 

 

غزل    ۲۳۰

 

اگر به باده مشکين دلم کشد شايد

که بوی خير ز زهد ريا نمی‌آيد

 

جهانيان همه گر منع من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرمايد

 

طمع ز فيض کرامت مبر که خلق کريم

گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد

 

مقيم حلقه ذکر است دل بدان اميد

که حلقه‌ای ز سر زلف يار بگشايد

 

تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت

چه حاجت است که مشاطه‌ات بيارايد

 

چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش

کنون بجز دل خوش هيچ در نمی‌بايد

 

جميله‌ايست عروس جهان ولی هش دار

که اين مخدره در عقد کس نمی‌آيد

 

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر

به يک شکر ز تو دلخسته‌ای بياسايد

 

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند

که بوسه تو رخ ماه را بيالايد

 

 

غزل    ۲۳۱

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد

 

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز

گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد

 

گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آيد

 

گفتم خوشا هوايی کز باد صبح خيزد

گفتا خنک نسيمی کز کوی دلبر آيد

 

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آيد

 

گفتم دل رحيمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآيد

 

گفتم زمان عشرت ديدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد

 

 

غزل    ۲۳۲

 

بر سر آنم که گر ز دست برآيد

دست به کاری زنم که غصه سر آيد

 

خلوت دل نيست جای صحبت اضداد

ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

 

صحبت حکام ظلمت شب يلداست

نور ز خورشيد جوی بو که برآيد

 

بر در ارباب بی‌مروت دنيا

چند نشينی که خواجه کی به درآيد

 

ترک گدايی مکن که گنج بيابی

از نظر ره روی که در گذر آيد

 

صالح و طالح متاع خويش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آيد

 

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

 

غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست

هر که به ميخانه رفت بی‌خبر آيد

 

 

غزل    ۲۳۳

 

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

 

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآيد

 

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران

بگشای لب که فرياد از مرد و زن برآيد

 

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هيچ کامی جان از بدن برآيد

 

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآيد

 

گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد

 

 

غزل    ۲۳۴

 

چو آفتاب می از مشرق پياله برآيد

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآيد

 

نسيم در سر گل بشکند کلاله سنبل

چو از ميان چمن بوی آن کلاله برآيد

 

حکايت شب هجران نه آن حکايت حاليست

که شمه‌ای ز بيانش به صد رساله برآيد

 

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت

که بی ملالت صد غصه يک نواله برآيد

 

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود

خيال باشد کاين کار بی حواله برآيد

 

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و کام هزارساله برآيد

 

نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآيد

 

 

غزل    ۲۳۵

 

زهی خجسته زمانی که يار بازآيد

به کام غمزدگان غمگسار بازآيد

 

به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم

بدان اميد که آن شهسوار بازآيد

 

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد

 

مقيم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدين رهگذار بازآيد

 

دلی که با سر زلفين او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآيد

 

چه جورها که کشيدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآيد

 

ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ

که همچو سرو به دستم نگار بازآيد

 

 

غزل    ۲۳۶

 

اگر آن طاير قدسی ز درم بازآيد

عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد

 

دارم اميد بر اين اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآيد

 

آن که تاج سر من خاک کف پايش بود

از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآيد

 

خواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز

شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد

 

گر نثار قدم يار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم بازآيد

 

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببينم که مه نوسفرم بازآيد

 

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآيد

 

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآيد

 

 

غزل    ۲۳۷

 

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آيد

فغان که بخت من از خواب در نمی‌آيد

 

صبا به چشم من انداخت خاکی از کويش

که آب زندگيم در نظر نمی‌آيد

 

قد بلند تو را تا به بر نمی‌گيرم

درخت کام و مرادم به بر نمی‌آيد

 

مگر به روی دلارای يار ما ور نی

به هيچ وجه دگر کار بر نمی‌آيد

 

مقيم زلف تو شد دل که خوش سوادی ديد

وز آن غريب بلاکش خبر نمی‌آيد

 

ز شست صدق گشادم هزار تير دعا

ولی چه سود يکی کارگر نمی‌آيد

 

بسم حکايت دل هست با نسيم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آيد

 

در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سياهت به سر نمی‌آيد

 

ز بس که شد دل حافظ رميده از همه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آيد

 

 

غزل    ۲۳۸

 

جهان بر ابروی عيد از هلال وسمه کشيد

هلال عيد در ابروی يار بايد ديد

 

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

کمان ابروی يارم چو وسمه بازکشيد

 

مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه دريد

 

نبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبيد

 

بيا که با تو بگويم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنيد

 

بهای وصل تو گر جان بود خريدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد

 

چو ماه روی تو در شام زلف می‌ديدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گرديد

 

به لب رسيد مرا جان و برنيامد کام

به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد

 

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد

 

 

غزل    ۲۳۹

 

رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد

وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد

 

صفير مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد

 

ز ميوه‌های بهشتی چه ذوق دريابد

هر آن که سيب زنخدان شاهدی نگزيد

 

مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب

به راحتی نرسيد آن که زحمتی نکشيد

 

ز روی ساقی مه وش گلی بچين امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دميد

 

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نيست برگ گفت و شنيد

 

من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت

که پير باده فروشش به جرعه‌ای نخريد

 

بهار می‌گذرد دادگسترا درياب

که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشيد

 

 

غزل    ۲۴۰

 

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد

وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گويد رسيد

 

شاهدان در جلوه و من شرمسار کيسه‌ام

بار عشق و مفلسی صعب است می‌بايد کشيد

 

قحط جود است آبروی خود نمی‌بايد فروخت

باده و گل از بهای خرقه می‌بايد خريد

 

گوييا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دميد

 

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کريمی گوييا در گوشه‌ای بويی شنيد

 

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه‌ای در نيک نامی نيز می‌بايد دريد

 

اين لطايف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وين تطاول کز سر زلف تو من ديدم که ديد

 

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد

 

تير عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

اين قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکيد