غزل    ۴۶۳

 

سلام الله ما کر الليالی

و جاوبت المثانی و المثالی

 

علی وادی الاراک و من عليها

و دار باللوی فوق الرمال

 

دعاگوی غريبان جهانم

و ادعو بالتواتر و التوالی

 

به هر منزل که رو آرد خدا را

نگه دارش به لطف لايزالی

 

منال ای دل که در زنجير زلفش

همه جمعيت است آشفته حالی

 

ز خطت صد جمال ديگر افزود

که عمرت باد صد سال جلالی

 

تو می‌بايد که باشی ور نه سهل است

زيان مايه جاهی و مالی

 

بر آن نقاش قدرت آفرين باد

که گرد مه کشد خط هلالی

 

فحبک راحتی فی کل حين

و ذکرک مونسی فی کل حال

 

سويدای دل من تا قيامت

مباد از شوق و سودای تو خالی

 

کجا يابم وصال چون تو شاهی

من بدنام رند لاابالی

 

خدا داند که حافظ را غرض چيست

و علم الله حسبی من سالی

 

 

غزل    ۴۶۴

 

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالی

 

در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل

آيد به هيچ معنی زين خوبتر مثالی

 

شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را

هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی

 

آن دم که با تو باشم يک سال هست روزی

وان دم که بی تو باشم يک لحظه هست سالی

 

چون من خيال رويت جانا به خواب بينم

کز خواب می‌نبيند چشمم بجز خيالی

 

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت

شد شخص ناتوانم باريک چون هلالی

 

حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهی

زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالی

 

 

غزل    ۴۶۵

 

رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی

آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی

 

مسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلا

و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلی

 

می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم

می‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی

 

گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق

آن را تفضلی نه و اين را تبدلی

 

چون کرد در دلم اثر آواز عندليب

گشتم چنان که هيچ نماندم تحملی

 

بس گل شکفته می‌شود اين باغ را ولی

کس بی بلای خار نچيده‌ست از او گلی

 

حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ

دارد هزار عيب و ندارد تفضلی

 

 

غزل    ۴۶۶

 

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وين دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی

 

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

 

چون مصلحت انديشی دور است ز درويشی

هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولی

 

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولی

 

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

 

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی

 

چون پير شدی حافظ از ميکده بيرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

 

 

غزل    ۴۶۷

 

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بياور جامی

 

روزها رفت که دست من مسکين نگرفت

زلف شمشادقدی ساعد سيم اندامی

 

روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

 

مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد

که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

 

گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است

که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

 

يار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی

 

آن حريفی که شب و روز می صاف کشد

بود آيا که کند ياد ز دردآشامی

 

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

کام دشوار به دست آوری از خودکامی

 

 

غزل    ۴۶۸

 

که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی

که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

 

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم

که به همت عزيزان برسم به نيک نامی

 

تو که کيميافروشی نظری به قلب ما کن

که بضاعتی نداريم و فکنده‌ايم دامی

 

عجب از وفای جانان که عنايتی نفرمود

نه به نامه پيامی نه به خامه سلامی

 

اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

 

ز رهم ميفکن ای شيخ به دانه‌های تسبيح

که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامی

 

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

 

به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت

که لبت حيات ما بود و نداشتی دوامی

 

بگشای تير مژگان و بريز خون حافظ

که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

 

 

غزل    ۴۶۹

 

انت رواح رند الحمی و زاد غرامی

فدای خاک در دوست باد جان گرامی

 

پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت

من المبلغ عنی الی سعاد سلامی

 

بيا به شام غريبان و آب ديده من بين

به سان باده صافی در آبگينه شامی

 

اذا تغرد عن ذی الاراک طار خير

فلا تفرد عن روضها انين حمامی

 

بسی نماند که روز فراق يار سر آيد

رايت من هضبات الحمی قباب خيام

 

خوشا دمی که درآيی و گويمت به سلامت

قدمت خير قدوم نزلت خير مقام

 

بعدت منک و قد صرت ذابا کهلال

اگر چه روی چو ماهت نديده‌ام به تمامی

 

و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد

فما تطيب نفسی و ما استطاب منامی

 

اميد هست که زودت به بخت نيک ببينم

تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

 

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

 

 

غزل    ۴۷۰

 

سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی

دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی

 

چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو

ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی

 

زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 

در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست

ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

 

آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست

عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی

 

خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم

کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی

 

گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق

کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی

 

 

غزل    ۴۷۱

 

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

کجاست پيک صبا گر همی‌کند کرمی

 

قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق

چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی

 

بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده‌هاست

ز مال وقف نبينی به نام من درمی

 

حديث چون و چرا درد سر دهد ای دل

پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمی

 

طبيب راه نشين درد عشق نشناسد

برو به دست کن ای مرده دل مسيح دمی

 

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم

به آن که بر در ميخانه برکشم علمی

 

بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند

به يک پياله می صاف و صحبت صنمی

 

دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است

اگر معاشر مايی بنوش نيش غمی

 

نمی‌کنم گله‌ای ليک ابر رحمت دوست

به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی

 

چرا به يک نی قندش نمی‌خرند آن کس

که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی

 

سزای قدر تو شاها به دست حافظ نيست

جز از دعای شبی و نياز صبحدمی

 

 

غزل    ۴۷۲

 

احمد الله علی معدله السلطان

احمد شيخ اويس حسن ايلخانی

 

خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد

آن که می‌زيبد اگر جان جهانش خوانی

 

ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد

مرحبا ای به چنين لطف خدا ارزانی

 

ماه اگر بی تو برآيد به دو نيمش بزنند

دولت احمدی و معجزه سبحانی

 

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

 

برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست

بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی

 

گر چه دوريم به ياد تو قدح می‌گيريم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

 

از گل پارسيم غنچه عيشی نشکفت

حبذا دجله بغداد و می ريحانی

 

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود

کی خلاصش بود از محنت سرگردانی

 

ای نسيم سحری خاک در يار بيار

که کند حافظ از او ديده دل نورانی

 

 

غزل    ۴۷۳

 

وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی

حاصل از حيات ای جان اين دم است تا دانی

 

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت داد عيش بستانی

 

باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غير دوست بنشانی

 

زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت

عاقلا مکن کاری کورد پشيمانی

 

محتسب نمی‌داند اين قدر که صوفی را

جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

 

با دعای شبخيزان ای شکردهان مستيز

در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

 

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ

کاين همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

 

يوسف عزيزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بينم حال پير کنعانی

 

پيش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبيب نامحرم حال درد پنهانی

 

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ريزد

تيز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

 

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکن

ابروی کماندارت می‌برد به پيشانی

 

جمع کن به احسانی حافظ پريشان را

ای شکنج گيسويت مجمع پريشانی

 

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگين دل

حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانی

 

 

غزل    ۴۷۴

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی

 

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق

نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی

 

بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی

 

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی

 

ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد

که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی

 

چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است

مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی

 

دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

 

ملول از همرهان بودن طريق کاردانی نيست

بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی

 

خيال چنبر زلفش فريبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

 

 

غزل    ۴۷۵

 

گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی

چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی

 

شيرينتر از آنی به شکرخنده که گويم

ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی

 

تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه

هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانی

 

صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام

چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

 

گويی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

 

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند

بيمار که ديده‌ست بدين سخت کمانی

 

چون اشک بيندازيش از ديده مردم

آن را که دمی از نظر خويش برانی

 

 

غزل    ۴۷۶

 

نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

 

تو پيک خلوت رازی و ديده بر سر راهت

به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

 

بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را

ز لعل روح فزايش ببخش آن که تو دانی

 

من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است

اسير خويش گرفتی بکش چنان که تو دانی

 

اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم

دقيقه‌ايست نگارا در آن ميان که تو دانی

 

يکيست ترکی و تازی در اين معامله حافظ

حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی

 

 

غزل    ۴۷۷

 

دو يار زيرک و از باده کهن دومنی

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

 

من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم

اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

 

هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد

فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی

 

بيا که رونق اين کارخانه کم نشود

به زهد همچو تويی يا به فسق همچو منی

 

ز تندباد حوادث نمی‌توان ديدن

در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی

 

ببين در آينه جام نقش بندی غيب

که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی

 

از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

 

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی

 

مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ

کجاست فکر حکيمی و رای برهمنی

 

 

غزل    ۴۷۸

 

نوش کن جام شراب يک منی

تا بدان بيخ غم از دل برکنی

 

دل گشاده دار چون جام شراب

سر گرفته چند چون خم دنی

 

چون ز جام بيخودی رطلی کشی

کم زنی از خويشتن لاف منی

 

سنگسان شو در قدم نی همچو آب

جمله رنگ آميزی و تردامنی

 

دل به می دربند تا مردانه وار

گردن سالوس و تقوا بشکنی

 

خيز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

خويشتن در پای معشوق افکنی

 

 

غزل    ۴۷۹

 

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی

برگ صبوح ساز و بده جام يک منی

 

در بحر مايی و منی افتاده‌ام بيار

می تا خلاص بخشدم از مايی و منی

 

خون پياله خور که حلال است خون او

در کار يار باش که کاريست کردنی

 

ساقی به دست باش که غم در کمين ماست

مطرب نگاه دار همين ره که می‌زنی

 

می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت

خوش بگذران و بشنو از اين پير منحنی

 

ساقی به بی‌نيازی رندان که می بده

تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی

 

 

غزل    ۴۸۰

 

ای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنی

سود و سرمايه بسوزی و محابا نکنی

 

دردمندان بلا زهر هلاهل دارند

قصد اين قوم خطا باشد هان تا نکنی

 

رنج ما را که توان برد به يک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

 

ديده ما چو به اميد تو درياست چرا

به تفرج گذری بر لب دريا نکنی

 

نقل هر جور که از خلق کريمت کردند

قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی

 

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

 

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

که دعايی ز سر صدق جز آن جا نکنی

 

 

غزل    ۴۸۱

 

بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

 

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنی

 

گر از آن آدميانی که بهشتت هوس است

عيش با آدمی ای چند پری زاده کنی

 

تکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

 

اجرها باشدت ای خسرو شيرين دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

 

خاطرت کی رقم فيض پذيرد هيهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

 

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عيش که با بخت خداداده کنی

 

ای صبا بندگی خواجه جلال الدين کن

که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

 

 

غزل    ۴۸۲

 

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی

 

چوگان حکم در کف و گويی نمی‌زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

 

اين خون که موج می‌زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

 

مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا

بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

 

ترسم کز اين چمن نبری آستين گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

 

در آستين جان تو صد نافه مدرج است

وان را فدای طره ياری نمی‌کنی

 

ساغر لطيف و دلکش و می افکنی به خاک

و انديشه از بلای خماری نمی‌کنی

 

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

 

 

غزل    ۴۸۳

 

سحرگه ره روی در سرزمينی

همی‌گفت اين معما با قرينی

 

که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

که در شيشه برآرد اربعينی

 

خدا زان خرقه بيزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستينی

 

مروت گر چه نامی بی‌نشان است

نيازی عرضه کن بر نازنينی

 

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چينی

 

نمی‌بينم نشاط عيش در کس

نه درمان دلی نه درد دينی

 

درون‌ها تيره شد باشد که از غيب

چراغی برکند خلوت نشينی

 

گر انگشت سليمانی نباشد

چه خاصيت دهد نقش نگينی

 

اگر چه رسم خوبان تندخوييست

چه باشد گر بسازد با غمينی

 

ره ميخانه بنما تا بپرسم

مال خويش را از پيش بينی

 

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم اليقينی

 

 

غزل    ۴۸۴

 

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی

ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی

 

به خدايی که تويی بنده بگزيده او

که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی

 

گر امانت به سلامت ببرم باکی نيست

بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی

 

ادب و شرم تو را خسرو مه رويان کرد

آفرين بر تو که شايسته صد چندينی

 

عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار

ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بينی

 

صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم

عاشقان را نبود چاره بجز مسکينی

 

باد صبحی به هوايت ز گلستان برخاست

که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرينی

 

شيشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست

گر بر اين منظر بينش نفسی بنشينی

 

سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو

ای که منظور بزرگان حقيقت بينی

 

نازنينی چو تو پاکيزه دل و پاک نهاد

بهتر آن است که با مردم بد ننشينی

 

سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد

بلغ الطاقه يا مقله عينی بينی

 

تو بدين نازکی و سرکشی ای شمع چگل

لايق بندگی خواجه جلال الدينی

 

 

غزل    ۴۸۵

 

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی

من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

 

بوی يک رنگی از اين نقش نمی‌آيد خيز

دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

 

سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن

ای جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوی

 

دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عيش درآ و به ره عيب مپوی

 

شکر آن را که دگربار رسيدی به بهار

بيخ نيکی بنشان و ره تحقيق بجوی

 

روی جانان طلبی آينه را قابل ساز

ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی

 

گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گويد

خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوی

 

گفتی از حافظ ما بوی ريا می‌آيد

آفرين بر نفست باد که خوش بردی بوی

 

 

غزل    ۴۸۶

 

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

 

يعنی بيا که آتش موسی نمود گل

تا از درخت نکته توحيد بشنوی

 

مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوی

تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی

 

جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد

زنهار دل مبند بر اسباب دنيوی

 

اين قصه عجب شنو از بخت واژگون

ما را بکشت يار به انفاس عيسوی

 

خوش وقت بوريا و گدايی و خواب امن

کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروی

 

چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد

مخموريت مباد که خوش مست می‌روی

 

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

کای نور چشم من بجز از کشته ندروی

 

ساقی مگر وظيفه حافظ زياده داد

کشفته گشت طره دستار مولوی

 

 

غزل    ۴۸۷

 

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

 

در مکتب حقايق پيش اديب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

 

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کيميای عشق بيابی و زر شوی

 

خواب و خورت ز مرتبه خويش دور کرد

آن گه رسی به خويش که بی خواب و خور شوی

 

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

 

يک دم غريق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به يک موی تر شوی

 

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

 

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زين پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

 

بنياد هستی تو چو زير و زبر شود

در دل مدار هيچ که زير و زبر شوی

 

گر در سرت هوای وصال است حافظا

بايد که خاک درگه اهل هنر شوی

 

 

غزل    ۴۸۸

 

سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی

گفت بازآی که ديرينه اين درگاهی

 

همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان

پرتو جام جهان بين دهدت آگاهی

 

بر در ميکده رندان قلندر باشند

که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

 

خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای

دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

 

سر ما و در ميخانه که طرف بامش

به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهی

 

قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

 

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهی

 

تو دم فقر ندانی زدن از دست مده

مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی

 

حافظ خام طمع شرمی از اين قصه بدار

عملت چيست که فردوس برين می‌خواهی

 

 

غزل    ۴۸۹

 

ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی

در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

 

کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده

صد چشمه آب حيوان از قطره سياهی

 

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم

ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی

 

در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد

بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

 

باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی

مرغان قاف دانند آيين پادشاهی

 

تيغی که آسمانش از فيض خود دهد آب

تنها جهان بگيرد بی منت سپاهی

 

کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار

تعويذ جان فزايی افسون عمر کاهی

 

ای عنصر تو مخلوق از کيميای عزت

و ای دولت تو ايمن از وصمت تباهی

 

ساقی بيار آبی از چشمه خرابات

تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی

 

عمريست پادشاها کز می تهيست جامم

اينک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی

 

گر پرتوی ز تيغت بر کان و معدن افتد

ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی

 

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان

گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی

 

جايی که برق عصيان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زيبد دعوی بی‌گناهی

 

حافظ چو پادشاهت گه گاه می‌برد نام

رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی

 

 

غزل    ۴۹۰

 

در همه دير مغان نيست چو من شيدايی

خرقه جايی گرو باده و دفتر جايی

 

دل که آيينه شاهيست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن رايی

 

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرايی

 

نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابينايی

 

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروايی

 

جوی‌ها بسته‌ام از ديده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالايی

 

کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست

گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايی

 

سخن غير مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می‌ام نيست به کس پروايی

 

اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

بر در ميکده‌ای با دف و نی ترسايی

 

گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردايی

 

 

غزل    ۴۹۱

 

به چشم کرده‌ام ابروی ماه سيمايی

خيال سبزخطی نقش بسته‌ام جايی

 

اميد هست که منشور عشقبازی من

از آن کمانچه ابرو رسد به طغرايی

 

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

در آرزوی سر و چشم مجلس آرايی

 

مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد

بيا ببين که که را می‌کند تماشايی

 

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد

که می‌رويم به داغ بلندبالايی

 

زمام دل به کسی داده‌ام من درويش

که نيستش به کس از تاج و تخت پروايی

 

در آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنند

عجب مدار سری اوفتاده در پايی

 

مرا که از رخ او ماه در شبستان است

کجا بود به فروغ ستاره پروايی

 

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب

که حيف باشد از او غير او تمنايی

 

درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار

اگر سفينه حافظ رسد به دريايی

 

 

غزل    ۴۹۲

 

سلامی چو بوی خوش آشنايی

بدان مردم ديده روشنايی

 

درودی چو نور دل پارسايان

بدان شمع خلوتگه پارسايی

 

نمی‌بينم از همدمان هيچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجايی

 

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشايی

 

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شيوه بی‌وفايی

 

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگين دلان موميايی

 

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ريايی

 

رفيقان چنان عهد صحبت شکستند

که گويی نبوده‌ست خود آشنايی

 

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشايی کنم در گدايی

 

بياموزمت کيميای سعادت

ز همصحبت بد جدايی جدايی

 

مکن حافظ از جور دوران شکايت

چه دانی تو ای بنده کار خدايی

 

 

غزل    ۴۹۳

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی

 

دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند

درياب ضعيفان را در وقت توانايی

 

ديشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی

 

صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند

اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی

 

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی

 

يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی

 

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست

شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای ياد توام مونس در گوشه تنهايی

 

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست

کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی

 

زين دايره مينا خونين جگرم می ده

تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی

 

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی

 

 

غزل    ۴۹۴

 

ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآيی

هر جا که روی زود پشيمان به درآيی

 

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش

آدم صفت از روضه رضوان به درآيی

 

شايد که به آبی فلکت دست نگيرد

گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيی

 

جان می‌دهم از حسرت ديدار تو چون صبح

باشد که چو خورشيد درخشان به درآيی

 

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيی

 

در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به درآيی

 

بر رهگذرت بسته‌ام از ديده دو صد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآيی

 

حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه رو

بازآيد و از کلبه احزان به درآيی

 

 

غزل    ۴۹۵

 

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی

اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گويی

 

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بويی

 

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

تا سرو بياموزد از قد تو دلجويی

 

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد

ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رويی

 

امروز که بازارت پرجوش خريدار است

درياب و بنه گنجی از مايه نيکويی

 

چون شمع نکورويی در رهگذر باد است

طرف هنری بربند از شمع نکورويی

 

آن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد

خوش بودی اگر بودی بوييش ز خوش خويی

 

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گويی