غزلیات حافظ از شماره دویست و   نود و نه تا  سیصد وسی

 

غزل    ۲۹۸

 

مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق

گرت مدام ميسر شود زهی توفيق

 

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است

هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق

 

دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم

که کيميای سعادت رفيق بود رفيق

 

به ممنی رو و فرصت شمر غنيمت وقت

که در کمينگه عمرند قاطعان طريق

 

بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکايتيست که عقلش نمی‌کند تصديق

 

اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق

 

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق

 

اگر به رنگ عقيقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق

 

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببين که تا به چه حدم همی‌کند تحميق

 

 

غزل    ۲۹۹

 

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غير چه باک

 

برو به هر چه تو داری بخور دريغ مخور

که بی‌دريغ زند روزگار تيغ هلاک

 

به خاک پای تو ای سرو نازپرور من

که روز واقعه پا وامگيرم از سر خاک

 

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری

به مذهب همه کفر طريقت است امساک

 

مهندس فلکی راه دير شش جهتی

چنان ببست که ره نيست زير دير مغاک

 

فريب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل

مباد تا به قيامت خراب طارم تاک

 

به راه ميکده حافظ خوش از جهان رفتی

دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

 

 

غزل    ۳۰۰

 

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

 

مرا اميد وصال تو زنده می‌دارد

و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک

 

نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش

زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک

 

رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

 

اگر تو زخم زنی به که ديگری مرهم

و گر تو زهر دهی به که ديگری ترياک

 

بضرب سيفک قتلی حياتنا ابدا

لان روحی قد طاب ان يکون فداک

 

عنان مپيچ که گر می‌زنی به شمشيرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

 

تو را چنان که تويی هر نظر کجا بيند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

 

به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

 

 

غزل    ۳۰۱

 

ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک

 

تويی آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس

ذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک

 

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عيار زر خالص نشناسد چو محک

 

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يک

 

بگشا پسته خندان و شکرريزی کن

خلق را از دهن خويش مينداز به شک

 

چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 

چون بر حافظ خويشش نگذاری باری

ای رقيب از بر او يک دو قدم دورترک

 

 

غزل    ۳۰۲

 

خوش خبر باشی ای نسيم شمال

که به ما می‌رسد زمان وصال

 

قصه العشق لا انفصام لها

فصمت‌ها هنا لسان القال

 

مالسلمی و من بذی سلم

اين جيراننا و کيف الحال

 

عفت الدار بعد عافيه

فاسالوا حالها عن الاطلال

 

فی جمال الکمال نلت منی

صرف الله عنک عين کمال

 

يا بريد الحمی حماک الله

مرحبا مرحبا تعال تعال

 

عرصه بزمگاه خالی ماند

از حريفان و جام مالامال

 

سايه افکند حاليا شب هجر

تا چه بازند شب روان خيال

 

ترک ما سوی کس نمی‌نگرد

آه از اين کبريا و جاه و جلال

 

حافظا عشق و صابری تا چند

ناله عاشقان خوش است بنال

 

 

غزل    ۳۰۳

 

شممت روح وداد و شمت برق وصال

بيا که بوی تو را ميرم ای نسيم شمال

 

احاديا بجمال الحبيب قف و انزل

که نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال

 

حکايت شب هجران فروگذاشته به

به شکر آن که برافکند پرده روز وصال

 

بيا که پرده گلريز هفت خانه چشم

کشيده‌ايم به تحرير کارگاه خيال

 

چو يار بر سر صلح است و عذر می‌طلبد

توان گذشت ز جور رقيب در همه حال

 

بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ

که کس مباد چو من در پی خيال محال

 

قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولی

به خاک ما گذری کن که خون مات حلال

 

 

غزل    ۳۰۴

 

دارای جهان نصرت دين خسرو کامل

يحيی بن مظفر ملک عالم عادل

 

ای درگه اسلام پناه تو گشاده

بر روی زمين روزنه جان و در دل

 

تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم

انعام تو بر کون و مکان فايض و شامل

 

روز ازل از کلک تو يک قطره سياهی

بر روی مه افتاد که شد حل مسال

 

خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت

ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل

 

شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است

دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل

 

می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت

شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل

 

دور فلکی يک سره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

 

حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است

از بهر معيشت مکن انديشه باطل

 

 

غزل    ۳۰۵

 

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

 

صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث

نيم ز شاهد و ساقی به هيچ باب خجل

 

بود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم

که از سال ملوليم و از جواب خجل

 

ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم

شديم در نظر ره روان خواب خجل

 

رواست نرگس مست ار فکند سر در پيش

که شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل

 

تويی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا

که نيستم ز تو در روی آفتاب خجل

 

حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت

ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

 

 

غزل    ۳۰۶

 

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصل تو کار من به اصول

 

قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

 

چو بر در تو من بی‌نوای بی زر و زور

به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول

 

کجا روم چه کنم چاره از کجا جويم

که گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول

 

من شکسته بدحال زندگی يابم

در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول

 

خرابتر ز دل من غم تو جای نيافت

که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

 

دل از جواهر مهرت چو صيقلی دارد

بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول

 

چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو

که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول

 

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول

 

 

غزل    ۳۰۷

 

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمايل

هر کو شنيد گفتا لله در قال

 

تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل

 

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد

از شافعی نپرسند امثال اين مسال

 

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حال

 

دل داده‌ام به ياری شوخی کشی نگاری

مرضيه السجايا محموده الخصال

 

در عين گوشه گيری بودم چو چشم مستت

و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مايل

 

از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم

و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل

 

ای دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است

يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل

 

 

غزل    ۳۰۸

 

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل

سلسبيلت کرده جان و دل سبيل

 

سبزپوشان خطت بر گرد لب

همچو مورانند گرد سلسبيل

 

ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای

همچو من افتاده دارد صد قتيل

 

يا رب اين آتش که در جان من است

سرد کن زان سان که کردی بر خليل

 

من نمی‌يابم مجال ای دوستان

گر چه دارد او جمالی بس جميل

 

پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخيل

 

حافظ از سرپنجه عشق نگار

همچو مور افتاده شد در پای پيل

 

شاه عالم را بقا و عز و ناز

باد و هر چيزی که باشد زين قبيل

 

 

غزل    ۳۰۹

 

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام

 

ساقی شکردهان و مطرب شيرين سخن

همنشينی نيک کردار و نديمی نيک نام

 

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غيرت ماه تمام

 

بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برين

گلشنی پيرامنش چون روضه دارالسلام

 

صف نشينان نيکخواه و پيشکاران باادب

دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستکام

 

باده گلرنگ تلخ تيز خوش خوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام

 

غمزه ساقی به يغمای خرد آهخته تيغ

زلف جانان از برای صيد دل گسترده دام

 

نکته دانی بذله گو چون حافظ شيرين سخن

بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

 

هر که اين عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه

وان که اين مجلس نجويد زندگی بر وی حرام

 

 

غزل    ۳۱۰

 

مرحبا طاير فرخ پی فرخنده پيام

خير مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

 

يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد

که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

 

ماجرای من و معشوق مرا پايان نيست

هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام

 

گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما

سرو می‌نازد و خوش نيست خدا را بخرام

 

زلف دلدار چو زنار همی‌فرمايد

برو ای شيخ که شد بر تن ما خرقه حرام

 

مرغ روحم که همی‌زد ز سر سدره صفير

عاقبت دانه خال تو فکندش در دام

 

چشم بيمار مرا خواب نه درخور باشد

من له يقتل داY دنف کيف ينام

 

تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم

ذاک دعوای و ها انت و تلک الايام

 

حافظ ار ميل به ابروی تو دارد شايد

جای در گوشه محراب کنند اهل کلام

 

 

غزل    ۳۱۱

 

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام

و از خدا دولت اين غم به دعا خواسته‌ام

 

عاشق و رند و نظربازم و می‌گويم فاش

تا بدانی که به چندين هنر آراسته‌ام

 

شرمم از خرقه آلوده خود می‌آيد

که بر او وصله به صد شعبده پيراسته‌ام

 

خوش بسوز از غمش ای شمع که اينک من نيز

هم بدين کار کمربسته و برخاسته‌ام

 

با چنين حيرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام

 

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته‌ام

 

 

غزل    ۳۱۲

 

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم

لله حمد معترف غايه النعم

 

آن خوش خبر کجاست که اين فتح مژده داد

تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم

 

از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است

آهنگ خصم او به سراپرده عدم

 

پيمان شکن هرآينه گردد شکسته حال

ان العهود عند مليک النهی ذمم

 

می‌جست از سحاب امل رحمتی ولی

جز ديده‌اش معاينه بيرون نداد نم

 

در نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت

ان قد ندمت و ما ينفع الندم

 

ساقی چو يار مه رخ و از اهل راز بود

حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم

 

 

غزل    ۳۱۳

 

بازآی ساقيا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

 

زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست

بيرون شدی نمای ز ظلمات حيرتم

 

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

 

عيبم مکن به رندی و بدنامی ای حکيم

کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم

 

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختيار

اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

 

من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش

در عشق ديدن تو هواخواه غربتم

 

دريا و کوه در ره و من خسته و ضعيف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

 

دورم به صورت از در دولتسرای تو

ليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم

 

حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان

در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم

 

 

غزل    ۳۱۴

 

دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم

ليکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم

 

عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست

ديرگاه است کز اين جام هلالی مستم

 

از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور

در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

 

عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين

که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم

 

در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است

تا نگويی که چو عمرم به سر آمد رستم

 

بعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود

چون به محبوب کمان ابروی خود پيوستم

 

بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا

که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم

 

صنمی لشکريم غارت دل کرد و برفت

آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم

 

رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود

کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم

 

 

غزل    ۳۱۵

 

به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم

بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

 

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم

 

چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پيوستم

 

بيار باده که عمريست تا من از سر امن

به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم

 

اگر ز مردم هشياری ای نصيحتگو

سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم

 

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنيامد از دستم

 

بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

 

 

غزل    ۳۱۶

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم

 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

 

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

 

يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم

غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم

 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

 

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم

 

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شيرين منما تا نکنی فرهادم

 

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فريادم

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 

 

غزل    ۳۱۷

 

فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در اين دامگه حادثه چون افتادم

 

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در اين دير خراب آبادم

 

سايه طوبی و دلجويی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از يادم

 

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

 

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت

يا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم

 

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق

هر دم آيد غمی از نو به مبارک بادم

 

می خورد خون دلم مردمک ديده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

 

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

 

 

غزل    ۳۱۸

 

مرا می‌بينی و هر دم زيادت می‌کنی دردم

تو را می‌بينم و ميلم زيادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم

 

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گويی برآوردم

 

شبی دل را به تاريکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌ديدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بينم چه باک از خصم دم سردم

 

 

غزل    ۳۱۹

 

سال‌ها پيروی مذهب رندان کردم

تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم

 

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع اين مرحله با مرغ سليمان کردم

 

سايه‌ای بر دل ريشم فکن ای گنج روان

که من اين خانه به سودای تو ويران کردم

 

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

 

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم

 

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

 

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

گر چه دربانی ميخانه فراوان کردم

 

اين که پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت

اجر صبريست که در کلبه احزان کردم

 

صبح خيزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

 

گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب

سال‌ها بندگی صاحب ديوان کردم

 

 

غزل    ۳۲۰

 

ديشب به سيل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به ياد خط تو بر آب می‌زدم

 

ابروی يار در نظر و خرقه سوخته

جامی به ياد گوشه محراب می‌زدم

 

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

 

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

 

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در اين باب می‌زدم

 

نقش خيال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه ديده بی‌خواب می‌زدم

 

ساقی به صوت اين غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم اين سرود و می ناب می‌زدم

 

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

 

 

غزل    ۳۲۱

 

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که ياد روی تو کردم جوان شدم

 

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

 

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سايه تو بلبل باغ جهان شدم

 

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنين نکته دان شدم

 

قسمت حوالتم به خرابات می‌کند

هر چند کاين چنين شدم و آن چنان شدم

 

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پير مغان شدم

 

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

 

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسيد

ايمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

 

من پير سال و ماه نيم يار بی‌وفاست

بر من چو عمر می‌گذرد پير از آن شدم

 

دوشم نويد داد عنايت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

 

 

غزل    ۳۲۲

 

خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم

به صورت تو نگاری نديدم و نشنيدم

 

اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم

به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم

 

اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم

طمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم

 

به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم

ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خريدم

 

ز غمزه بر دل ريشم چه تير ها که گشادی

ز غصه بر سر کويت چه بارها که کشيدم

 

ز کوی يار بيار ای نسيم صبح غباری

که بوی خون دل ريش از آن تراب شنيدم

 

گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه

که من چو آهوی وحشی ز آدمی برميدم

 

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسيمی

که پرده بر دل خونين به بوی او بدريدم

 

به خاک پای تو سوگند و نور ديده حافظ

که بی رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم

 

 

غزل    ۳۲۳

 

ز دست کوته خود زير بارم

که از بالابلندان شرمسارم

 

مگر زنجير مويی گيردم دست

وگر نه سر به شيدايی برآرم

 

ز چشم من بپرس اوضاع گردون

که شب تا روز اختر می‌شمارم

 

بدين شکرانه می‌بوسم لب جام

که کرد آگه ز راز روزگارم

 

اگر گفتم دعای می فروشان

چه باشد حق نعمت می‌گزارم

 

من از بازوی خود دارم بسی شکر

که زور مردم آزاری ندارم

 

سری دارم چو حافظ مست ليکن

به لطف آن سری اميدوارم

 

 

غزل    ۳۲۴

 

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم

 

به طرب حمل مکن سرخی رويم که چو جام

خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

 

پرده مطربم از دست برون خواهد برد

آه اگر زان که در اين پرده نباشد بارم

 

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم

 

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم

 

ديده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسيمی ز عنايت که کند بيدارم

 

چون تو را در گذر ای يار نمی‌يارم ديد

با که گويم که بگويد سخنی با يارم

 

دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ريا

بجز از خاک درش با که بود بازارم

 

 

غزل    ۳۲۵

 

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

 

بر بوی کنار تو شدم غرق و اميد است

از موج سرشکم که رساند به کنارم

 

پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

 

امروز مکش سر ز وفای من و انديش

زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

 

زلفين سياه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

 

ای باد از آن باده نسيمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

 

گر قلب دلم را ننهد دوست عياری

من نقد روان در دمش از ديده شمارم

 

دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زين در نتواند که برد باد غبارم

 

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

 

 

غزل    ۳۲۶

 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

 

عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند

وين همه منصب از آن حور پريوش دارم

 

گر تو زين دست مرا بی سر و سامان داری

من به آه سحرت زلف مشوش دارم

 

گر چنين چهره گشايد خط زنگاری دوست

من رخ زرد به خونابه منقش دارم

 

گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد

نقل شعر شکرين و می بی‌غش دارم

 

ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من

جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم

 

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

 

 

غزل    ۳۲۷

 

مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم

 

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

 

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

 

مرا در خانه سروی هست کاندر سايه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

 

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

 

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

 

الا ای پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه

که من در ترک پيمانه دلی پيمان شکن دارم

 

خدا را ای رقيب امشب زمانی ديده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

 

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله

نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم

 

به رندی شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم

 

 

غزل    ۳۲۸

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

 

دلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو

که من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم

 

همتم بدرقه راه کن ای طاير قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

 

ای نسيم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم

 

خرم آن روز کز اين مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفيقان خبرم

 

حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل

ديده دريا کنم از اشک و در او غوطه خورم

 

پايه نظم بلند است و جهان گير بگو

تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

 

 

غزل    ۳۲۹

 

جوزا سحر نهاد حمايل برابرم

يعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم

 

ساقی بيا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم ز خدا شد ميسرم

 

جامی بده که باز به شادی روی شاه

پيرانه سر هوای جوانيست در سرم

 

راهم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

 

شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل

مملوک اين جنابم و مسکين اين درم

 

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال

کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

 

ور باورت نمی‌کند از بنده اين حديث

از گفته کمال دليلی بياورم

 

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

 

منصور بن مظفر غازيست حرز من

و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم

 

عهد الست من همه با عشق شاه بود

و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم

 

گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه

من نظم در چرا نکنم از که کمترم

 

شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه

کی باشد التفات به صيد کبوترم

 

ای شاه شيرگير چه کم گردد ار شود

در سايه تو ملک فراغت ميسرم

 

شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد

گويی که تيغ توست زبان سخنورم

 

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح

نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

 

بوی تو می‌شنيدم و بر ياد روی تو

دادند ساقيان طرب يک دو ساغرم

 

مستی به آب يک دو عنب وضع بنده نيست

من سالخورده پير خرابات پرورم

 

با سير اختر فلکم داوری بسيست

انصاف شاه باد در اين قصه ياورم

 

شکر خدا که باز در اين اوج بارگاه

طاووس عرش می‌شنود صيت شهپرم

 

نامم ز کارخانه عشاق محو باد

گر جز محبت تو بود شغل ديگرم

 

شبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من

گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم

 

ای عاشقان روی تو از ذره بيشتر

من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم

 

بنما به من که منکر حسن رخ تو کيست

تا ديده‌اش به گزلک غيرت برآورم

 

بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت

و اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم

 

مقصود از اين معامله بازارتيزی است

نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

 

 

غزل    ۳۳۰

 

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بين که چون همی‌سپرم

 

چنين که در دل من داغ زلف سرکش توست

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

 

بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم

که يک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

 

چه شکر گويمت ای خيل غم عفاک الله

که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم

 

غلام مردم چشمم که با سياه دلی

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم

 

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند ليکن

کس اين کرشمه نبيند که من همی‌نگرم

 

به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم