دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم ... دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید ... دمم با جان بر اید چونکه یک همدم نمی بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه ... که من تا اشنا گشتم دل خرم نمی بینم

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده ... ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم ... تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی یابم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد ... به امید دمی با دوست و ان دم هم نمی بینم


****************************************************************

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران ..کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد. داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم . تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده، آب حسرت . گریان چو در قیامت، چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد . از بس که دیر ماندی چون شام روزه‌داران

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت . اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت ... باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل ... بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران