دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
ای بویه آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد
باشد که خود برحمت یاد آورند ما را
ورنه کدام قاصد پیغام ما گزارد؟
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوش است و بی او نوشم نمی گوارد
پایی که برنیاید وقتی به سنگه عشقی
گوییم جان ندارد تا دل نمی سپارد
مشغول عشقه جانان گر عاشق است و صادق
در روز تیر باران باید که سر نخارد
بی حاصل است یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
ای بویه آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد
باشد که خود برحمت یاد آورند ما را
ورنه کدام قاصد پیغام ما گزارد؟
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوش است و بی او نوشم نمی گوارد
پایی که برنیاید وقتی به سنگه عشقی
گوییم جان ندارد تا دل نمی سپارد
مشغول عشقه جانان گر عاشق است و صادق
در روز تیر باران باید که سر نخارد
بی حاصل است یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
***********************************************
بر روی مــا نگاه خـــدا خنـده می زند . . . هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیـرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش . . . پنهان ز دیدگان خـــدا مـی نخورده ایم
بر روی مــا نگاه خـــدا خنـده می زند . . . هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیـرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش . . . پنهان ز دیدگان خـــدا مـی نخورده ایم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:20 توسط احمد شيردل
|