من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

 

یک جام دگر بگیرو من نتوانم

 

امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بی خبری اثیر میخونه بشم

امشب ازاون شباس که من دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این قریبه ها دردم رو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخ بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم

 

از این همه دربهدری تو قلب من قیامته

چه فایده داره این انتهای طاقته

از این همه در به دری به لب رسیده جوون من

به داد من نمیرسه خدای آسمون من

 

منتظرت بودم

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

باده ناکامی در هجر تو پیمودم

منتظرت بودم

منتظرت بودم

آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم

وه شدم پیر از غم آن شب فرسودم

منتظرت بودم

منتظرت بودم

بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه

ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم

منتظرت بودم

منتظرت بودم

پیش گلها شاد و شیدا میخرامیدش قامت موزونت

فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت

در آن عشق و جنون مفتون تو بودم

اکنون از دل من بشنو تو سرودم

 

تسبیح

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

برلبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته ایمان دلم پاره شدست

من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟

 

می و ميخانه

می و میخانه مست و میکشان مست

زمین مست وزمان مست آسمان مست

 

نسیم از حلقه زلف تو بگذشت

شبم شد مست و باغ و باغبان مست

 

تا زدم یک جرعه می از چشم مستت

تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت

 

شد زمین مست آسمان مست بلبلان نغمه خوان مست

باغ مست و باغبان مست

نه از آغاز، چنین رسمی بود

و نه فرجام، چنین خواهد شد

که کسی جز تو، تو را دریابد

تو در این راه رسیدن به خودت، تنهایی

 ظلمتی هست، اگر

چشم از کوچه یاری، بردار

و فراموش کن این، کهنه خیال

نور فانوس رفیقی، که تورا دریابد

دست یاری، که بکوبد در را

پرده از پنجره ها بر گیرد، قفل را بگشاید

کوله بارت بردار

دست تنهایی خود را تو بگیر

و از آئینه بپرس

منزل روشن خورشید، کجاست؟

شوق دریا اگرت هست، روان باید بود

ورنه، در حسرت همراهی رودی، به زمین

خواهی شد

مقصد از شوق رسیدن، خالیست

راه، سرشار امید

و بدان، کین امروز

منتظر فردایی ست

 

 

که تو دیروز، در امید وصالش بودی

بهترین لحظه راهی شدنت، اکنون است

لحظه را در یابیم

باور روز، برای گذر از شب، کافیست

واز آغاز، چنان رسمی بود

 که سرانجام، چنین خواهد شد

 فريدون فروغی


باده غم

مده باده ز جام غم خودم غم دارم

عزیز من در این دنیا تو را کم دارم

 

بیا یارم شو تو غمخوارم شو

بیا عمرم بیا جانم تو دلدارم شو

 

ای ماه من دلخواه من در بیراهه همراه من

تاهستی من هستم ز عشقت مستم

 

فغان از دست این دل شیدایی

بیا مردم ز تنهایی تنهایی

 

 

 

 

 

شام تيره هجران

نه سحر دیگر شام تیره هجران دارد

نه اثر  دیگر آه سینه سوزان دارد

 

دل من دیگر با این روز پریشان خو کرد

به قفس مهر و الفت مرغ پریشان دارد

 

به خود نمی پردازم

با سوز دل می سازم

 

با تنهایی خو دارم چون عشق او دارم

سر بر زانو دارم با آشفته سری

 

گر جام می برگیرم شوری از سر گیرم

چون آتش در گیرم در این بی خبری

 

دیشب یادت با ما بود رویایی بس زیبا بود

شمع و بزم تنهایی خون دلم چون می در مینا بود

 

من راز عشق  و شیدایی در چشم تو می خوانم

من سوز و رنج تنهایی از جور تو می دانم

 

می گریم و می خوانم دیوانه چنین باید

می سوزم و می سازم پروانه چنین باید

 

 

خوشست خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم واو شمع انجمن باشد

 

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

 

روا مدار خدایا كه در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

 

همای گو مفكن سایه شرف هرگز

در آن دیار كه طوطی كم از زغن باشد

 

بیان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی كه در سخن باشد

 

هوای كوی تو از سر نمی رود آری

غریب را دل سر گشته با وطن باشد

 

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

 

 

 

درویشان

 

 

روزه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمین خدمت درویشان است

 

کنج عزلت که تلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

 

آن که زر می شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیایی است که در صحبت درویشان است

 

خسروان قبله حاجات جهانند ولی

ثوابش بندگی حضرت درویشان است

 

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درویشان است

 

گنج قارون که فرو می شود از دهر هنوز

خوانده باشی همه از غیرت درویشان است

 

حافظ گر آب حیات ازلی می خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است