هيچ وسيله ای جزيك پتو وزيرانداز وخرمايی كه سربازها امشب تمامش كردند ندارم، خدا رحم كند!

 ۲۴بهمن: سكوت سنگينی دشت را پركرده بود موتوری كه ازكنارم گذشته بود دور زد جوانها بی آنكه حرفی بزنند پياده شدند يكی عينك دودی داشت با سربندی، يك لحظه خطرتمام وجودم را لرزاند.. دشت بود ودشت وهيچ. خودم را به دست پروردگارومرگ سپردم اماعينك دودی گفت: بشين! ميرفتم اداره كه سه چهاركيلومتر تا ده فاصله داشت. وسيله نقليه ای نيست وهرجا كه خيال رفتن داشته باشيم بايد پياده برويم. به مدرسه كه برگشتم ذوالفقاری – مدير- گفت بچه ها هنردارند بروكلاس، غيرازعلوم ورياضی كه خودش درس می دهد بقيه درسها بامن است مدير با من به كلاس آمد و معرفی ام كرد وگفت كه خيلی باسوادن! .. سرمشقی دادم بعضی ازبچه ها چه خطهايی داشتند سه تا گنده های ته كلاس شرارت ميكردند.. برايشان قصه های مجيد را هم خواندم تقريباً خوششان آمده بود زنگ خورد دوسه دانش آموزدختررا داشتند دم دفتر تنبيه ميكردند. افطاراينبارخانه قاسمی معاون مدرسه بودم آدم خجالتی ای است موقع غذا خوردن يا گذشتن ازكوچه های باريك به خودش هم تعارف ميكرد؛ سرباراين وآن بودن وترحمشان زهرديگری است كه بناچاربايد بنوشم.

 ۲۵ بهمن: برآستانه تسليم سربنه حافظ زنگ اول عربی تدريس كردم وگچی خوردم وحالی كردم بچه ها شرٌند ودمدمی اما نه آنطور كه سربازمعلمها می گفتند. داشتند شورش را درمی آوردند توپ وتشری هم زدم راستش اهل زدن نيستم اگراين بچه ها اهلی ام نكنند! اين سربازمعلمها هم برای آدم قيافه می گيرند وتنهايی را سخت ترمی كنند می خواهند بگويند: فك نكن فوق ديپلمی آ ! دم ظهرنصيری معلم كلاس چهارمی ها سررسيد ازجشن عقد با بيسكويتی به عنوان شيرينی وكت وشلواری مندرس.

بعد ازظهرذوالفقاری درکلاس را زد که بیا برواین خانه را ببین. وارد کاهدانی بزرگی شدیم نزدیک مدرسه برفراز تپه ای بالای چشمه آب، نه آب داشت نه توالت! 500 تومن باید فقط پول برق بدهم برقی که ازمدرسه باید کشیده می شد و برای قضای حاجت ازرودخانه بگذرم وبروم توالت مدرسه ؛ ازهیچی بهتربود. احساس می کنم توی کلاس دارم با بچه ها صمیمی میشوم. عصرنصیری گفت: بیا پیش من بمان، وسایل هم نمیخواد بیاری واینجا بود که به الخیرفی ما وقع ایمان پیداکردم. صاحبخانه حرفی نداشت گفت: کاری ندارم که پسرخوبیه یا بدیه اگه خوبه برای خودش خوبه اگه هم بده برای خودش بده! شب سربازمعلمها آمدند گپی زدند وترانه ای و پاسوری.

26 بهمن: ازدست بچه ها که خسته میشوم می گویم: مثل اینکه دلتون برای آقای نصیری تنگ شده! بعد ازظهرتاریخ را ماسمالی کردم وگفتم: کی نون میاره؟ خیال می کردم الان همه دستشان را بلند می کنند! اما بعد اززنگ یکی ازبچه ها یواشکی گفت: آقا ما میاریم! زنگ عربی مسیح اله سلطانی گفت: آقا شما خوب درس میدین!

 27 بهمن: نصیری قرآن می خواند وکلفت کلفت گریه می کند برف می بارد وهوا سیاه است. صدای پارس سگ صاحبخانه که می آید فکرمیکنم یکی ازعموها آمده سراغم اما..

ظهربا بچه ها فوتبال بازی کردیم امیرهم درتیم مقابل بود سه تا ازگلهایشان اوت بود 4-3 باختیم. با بچه ها دست خسته نباشید دادم هوا آفتابی شده شیدایی شده بودم نصیری هم رفته بود تنها بودم وحالی داشتم که دیدم سروکله نصیری پیدا شد گفت: ماشین اومد اما دولتی بود نرفتم!! شب با هم ظرفها را شستیم وکلی خندیدیم. فردا می رویم وطن!

28 بهمن: ساعت 5/5 مینی بوس راه افتاد دو زن درآن سرما وتاریکی می رفتند ظرف بشویند. در مسجد دهی که آب نداشت با تیمم نمازخواندیم. یکسال طول کشید تا به قزوین برسم. در دام غمت چومرغ وحشی می پیچم وسخت میشود دام

29 بهمن: صبح خواب دیدم یکی سخت گندم را می فشارد چنان دردی که با مشت سروصورت یارو را می کوفتم اما اثرنداشت.. أم یجیب المضطرّ إذا دعاه ویکشف السّوء.

خون می چکد زناله بلبل دراین چمن  فریاد ازتوگل که به هرخارخوکنی  دل بسته ام به باد به بوی شبی که زلف بگشایی ومشام مرا مشک بوکنی

30 بهمن

راستی امروز هوا آفتابگین وبهاری ومن سبز!

اول اسفند 72: دورازتومنم تنها تنها منم وغمها

صبح بعد ازسحربا باری سنگین راه افتادم طبق عادت ( خجالت) تاکسی سوارنشدم چنان عرقی که احساس می کردم بارشتری بردوش دارم. توی کمربندی درحالیکه داشتم با الخیرفیما وقع کلنجارمیرفتم اتوبوس سررسید .

دوم اسفند: هنوزبا متلک وهیس هیس کلاس را اداره می کنم، یکی ضرب گرفته بود، آن یکی صدای اردک درمیاورد ویکی قیژقیژ میزرا! دارند پررومیشوند یا شده اند. صبح درسرمای صبحگاهی با خودم می گفتم: خدا مرا دوست دارد که به اینجایم کشانده وسختیهای اینجا را برایم سهل کرده وازگناهان شهرم دورداشته. وبعد جبرواختیارساعتها آزارم داد بعد احساس کردم روزها به سرعت درگذرند نکند چند سال دیگربمیرم وافسرده دستم به هیچ کاری نمیرود می ترسم ومتحیرمیمانم حس مرگ مدتی است که ذهنم را مشغول کرده. باید دم را غنیمت شمرم شاید به فردای دیگرنرسم.

سوم اسفند: سرکلاس توپیدم به رنجبران که بروبیرون! شورش را درآورده بود وخنده ازحد گذرانده! کمی متعجّب شد سکوتم باعث که بچه ها خیال کنند فقط یک تهدید است ومن ازاین بخارها ندارم. به خودم جرأت دادم وبا تکرار برو دفترایستادم لرزش پاها نزدیک بود اراده ام را سست کند اما اگرمی نشستم بی بخارم می پنداشتند روی پاها ایستادم و ورفتم سراغ پسرک؛ قرمز ومتحیّرشده بود. بچه ها حساب آمد دستشان گفتند: آقا ببخشید! دفتری که دستم بود آرام به صورتش زدم : من نمیخوام بزنم وسختگیری کنم اما توسوء استفاده می کنی .. میان ترس رنجبران گفتم: به خدا اگه یه باردیگه تکراربشه میندازمت بیرون و...تمام! برف بی حالی بارید.

شیطان عجیب توی جلد آدم میرود أعوذبالله من الشیطان الرجیم . موقع خواندن سوره یوسف نورامیدی دردلم تجلّی کرد چون یوسف درقویی افتاده ام ومنتظرکه کاروانی بیاید وپیش عزیزم ببرد!!

دم نصیری گرم بلند میشود وسحری می گذارد. اما شب تا می خواهم آوازی بخوانم با خلط صدایش شروع می کند به خواندن مصیبت کربلا.

4 اسفند: امروز ازپیچ کوچه ای که به مدرسه ختم می شد دخترجوان و زیبایی دربرابرچشمانم طلوع کرد تصورهم نمیکردم قویی وچنین زیبارویی؟!( ماه رمضان هم آدم نشدیم!)

نان خواستن ازاین بچه ها چه درد بزرگی است با هزارترفند ومصیبت ازیوزباشی خواستم نان بیاورد گفت: نداریم! عابدین هم اصلاً نشنیده گرفت. دشت قویی زیرنگاه پنجره آدم بعد ازظهرهایم را چه مستانه می کند. تنهایی وده دارد عادت میشود وآنقدرها جانفرسا نیست.

5 اسفند: آیت ا.. ازبس خندید مجبورم کرد لگدی حواله ساقه پایش کنم امین ا.. هم پای دیوارمدرسه شاشید!

توی دفتروقتی من نبودم حسین وداریوش با هم حرفشان میشود، داریوش به حسین می گوید: تومرد نیستی! حسین هم با معذرت ازآقای ذوالفقاری زیپش را بازمی کند وحیایش را درمی آورد ومی گوید: پس این چیه؟! به همین خاطر امین ا.. را می بخشند.

ن به من گفته بود که عادت ندارد نوشته کسی را بخواند ومن روزانه خاطراتم را می نوشتم وبا خیال راحت درطاقچه می گذاشتم . دیشب می گفت: بهشت وشیطان دروغه! وازاین دست عقاید بلاهت آمیز! وقتی این حرفها را می نوشتم اوهم بالای سرم داشت می خواند. عصروقتی داشتم قرآن می خواندم تقویم را ازروی طاقچه برداشت وگفت: این چیه نوشتی؟! و آن صفحه را پاره کرد وانداخت توی بخاری! وبا ناراحتی تکرارمی کرد: چرا نوشتی؟ هیچ احمقی هیچ دیوانه ای اینطورنمی نویسد .. ما هرچه حرف زدیم توی اتاق توباید آنرا بنویسی؟ .. برای خودِت یه خونه پیدا کن! .. اخلاق ما با هم نمی سازه! برای خودت یه خونه پیدا کن! قلبم فروریخت چه حماقتی کردم تا حالا دل کسی را نیازرده بودم.. داشتم دیواته می شدم بغض گلویم را گرفته بود گفتم: معذرت می خام .. فکرنمی کردم ناراحت بشی! واو سردنده خشم! ناگهان دنیا چنان سنگینی اش را روی گرده ام انداخت که درازکشیدم ودستم را گذاشتم روی صورتم وسیلاب سیلاب گریستم جلوی خودم را نمی توانستم بگیرم .. بنده ای را آزرده ام.. ازآنطرف هم دوری محبوبه ام خودش را رساند و همه این رنجها . آنشب افطارم اشک بود.

ازنوشتن متنفرشده بودم اما این نوشته ها سنگ صبورمن است وتمرینی برای قلمم. محیط، آدمها، حرفها وعقاید .. همه دستگرمی است برای نویسندگی. حیف نیست که رها کنم؟!

 

درخرد جمعه ششم اسفند: صبح که بیدارشدم نصیری هی می گفت: وسایلتوجم کن!چیزی یادت نره! بیرون رفتم ده درسکوت نه چندان خوشایندی آرمیده بود گهگاه جیک جیک نامنظم ودلنشین گنجشکها یا قل قل بوقلمونها سکوت را زینت می داد توی میدان ده پیرمردها همراه عرقچین هایشان گپ میزدند و خنده کلفتشان هرچندیکباربه صدای بوقلمونها می پیوست این صداها همیشه مرا به وجد می آورد اما امروزهمه چیزنفرت انگیزبود ازروبروی عرقچینها وچشمهای براق شده گذشتم درحالیکه جواب سلامم را نگرفته بودم ( مردم این ده درجمع سلام نمی دهند) باخودم می گفتم: ازمردمی که جواب سلام نمیدهند می خواهم خانه بگیرم! درآن آفتاب سرمایی گوشم را می آزرد: چقدرتنهایم! تنهایی مرا ازمیان دیوترهای کاهگلی به تپه های کنارده کشانده بودبه سلام بچه هایی که داشتند فوتبال بازی می کردند سری تکان دادم پاهایم ازگل کوچه ها سنگین شده بود سوزسرما توی گوشم داشت خالکوبی می کرد... ای غم بگو با جوانی ام چه کردی.. دستم توی جیبم بود وسرم توی لاک به آسمان نگاه کردم چقدرتنها بودم انگاراینجا دفن شده بودم. انتهای کوچه ای یک پیرمرد به دیوارتکیه داده بود امیدوارکوچه را بالا رفتم: سلام. این یکی جواب سلامم را داد انگارازانتهای خاطراتش کلمات را بیرون می کشید گند به آفتاب داده مثل جانوری توی الکل حرکت نمی کرد: اتاق خالی دارید؟ نمیدانم شنید یا نه اما گفت: یوخ!! جوانی با موهای وزوزی ولباسی مناسب که فقط جوانها دراین ده به تن دارند ازخانه ای بیرون آمد از پیرمرد پرسيد: چی می گه؟ سرم را برگرداندم وبا سلامی حرفم را تکرارکردم با ته ريشی وقيافه ای صميمی دستم را فشرد وگفت: دوتا اتاق داریم ویازده نفریم یکی را خودمان استفاده می کنیم آن یکی جای اسباب واثاثیه س ! وادامه داد: توغریبی! بیا با هم بریم خونه پیدا کنیم!.. تصورنمی کردم همچین آدمی توی این ده پیدا شود حلقه آهنی دری بالا وپایین رفت با خودم می گفتم: یعنی خونه  من همینه؟! نه واللا.. یه اتاق خالی داریم ولی نزدیک عیده مهمون میاد.. ازمردان دورمیدان پرسید بعضی به نه سرتکان دادند وبعضی بی توجه به حرف زدنشان ادامه دادند بعد درخانه پیرزنی انجیری: دوتا اتاق داریم یکیش خودمون میشینیم اون یکی کاهدونیه! به غروب می اندیشیدم به غروبی که دراتاقی نشسته ام ومشغول افطارم یا غروبی که غمگین ومستأصل توی کوچه های ده با پاهایی کوفته وسری افکنده راهی خانه نصیری می شوم. کوچه ای دیگروپیرزنی دیگر با صدای پارس سگ توی خانه آب دهانم را قورت دادم توالت خانه بیرون ازخانه بود با خودم گفتم همه می فهمن روزی چن بارمستراح میرم که! پیرزن که اوهم زیبا بود براندازم کرد وگفت که دواتاق دارند یکی را خودشان استفاده می کنند وآن یکی کاهدانی! کوچه ای سربالایی وبازداستان یکی دوجین بچه واتاق وکاهدانی. بیرون ده پیرمردی مشغول بیل زدن بود اول داستان معلمهای ولدالزنای پارسالی را تعریف کرد که می خواستند همدیگررا بکشند و اینکه دهاتیها ازدست ناموسبازی شان به تنگ آمده بودند وبالاخره مژده داد: خونه دارم برق نداره اما برق می کشم توفقط پول برقشوبده. خوشحال یک دورقمری دور ده زدیم جوان که فهمیدم برادراسلام –دانش آموزم- است گفت: راهش ازمدرسه دوره اما مگه چی میشه چوپانا اینهمه راه میرن تازه پاشون وامیشه!آخرین خانه ده بود برادراسلام گغت: پیرمرد گاووگوسفنداشواینجا نگه میداره به همین خاطرهرچند وقت یکباربهت سرمیزنه زیاد تنها نمیمونی! به این فکرمی کردم که شبها را چگونه اینجا سرکنم هرچه بود ازکشیدن منت این وآن بهتربود بالای سرم کبوترها داشتند پروازمی کردند چقدرهوای آزادی کردم. برگشتم پیش نصیری که بازشروع کرد: اثاثیه تو .. وپاشد و فرشم را جمع کرد ازدستش گرفتم وخودم جمع کردم. بعد زدم بیرون، بالا پایین می رفتم  تگرگ وباران بارید خودم را داده بودم به دست طبیعت وسط ده پای دیواری با عابدین گپی زدم که سلی صدایم زد: هوی! ازدیروزبرات دنبال خونه می گردم یه خونه با صاحبخانه پیدا کردم!! داشتم شاخ درمیاوردم می خواستم بپرم وسیبیلهای سلی را ماچ کنم چه اتاقی باورم نمی شد با زلکلو وجواد رجبلو پسرصاحبخانه وسایل را آوردیم نصیری گفت: بیا! شام مهمان مایی!! وقتی رفتم گفت: اگه نمیومدی شب خوابم نمی برد! بعد گفت: دیشب خواب دیدم یه سگ سیاه شبیه شیرازاتاق اومد تو اما با یه سیم دوباربه گردنش زدم مرد بعد اونوپشت خونه توی برفا دفن کردم...

سگ من بودم؟! با چشمهایش می خواست همین را حالیم کند شب خوابم نبرد.

هشتم اسفند: اولین دست پختم چه لذیذ ازآب درآمد بدون نمک وروغن! اما افطار درتنها یی مانند حمام بی آب است.

شمع شبهای تنهایی ام چراغ نفتی صاحبخانه! وآوای ماهورشجریان.

نهم اسفند: زیراتاقم طویله ایست وسرد، سحرپاهایم یخیده باران می بارید وازسقف چکه می کرد. صبح درهوای مه آلود میان جیک جیک گنجشکها وکرکرخنده دودخترجوان روستایی وروی زمین گل آلود به مدرسه رفتم نزدیک بود روبروی چشمه زمین بخورم وآبرویم پیش دخترها....! نفت ده ته کشیده مش اسمعلی برایم نفت میاورد سرمای اتاق منتظراست تا من ازپای چراغ بلند شوم تا پاچه ام را بگیرد. ازترس تمام شدن نفت موقع خواب چراغ را خاموش می کنم ودرسرمای مستولی می خوابم. نصیری توی مدرسه برایم قیافه می گرفت وروزه اش را می خورد قبل ازظهربا امیرمعلم کلاس چهارمیها پاتوی گلها برمی گشتیم که جلوترازما دیوارکاهگلی خانه ای با صدایی مهیب وغباری سنگین فروریخت! اگرده قدم جلوتربودیم.

10 اسفند: روزها پادرگل ولای کوچه های آبادی چه دیرمی گذرد. سحربرق رفته بود جواد برایم فانوس آورد همه این چیزها را محبت می داند ومن ترحم! حاضرمدرخاموشی وسرما با پتویی خودم را زنده نگهدارم اما صاحبخانه برایم چیزی نیاورد. برنج همان روزاول ته کشید.

عصرجلسه درباره امتحانات سربازمعلمهایی که تا دیروزهمدیگررا انگشت می کردند وآلتشان را به هم حواله می کردند چقدرجدی حرف می زدند وربط وبیربط چه ما تهرانیها ماتهرانیهایی می کنند.

امشب روی برج استیصالم شب قدر وشک احتلام! جواد برایم حلوا وماست آورد خدا خیرشان بدهد.

11 اسفند: بعد ازکلاس آفتاب ملیحی زده بود توی آبادی. هوس کردم پای دیواری بنشینم وآفتاب را درآغوش بگیرم اما غربت وناموس مردم مانع بود اینجا ازآفتاب هم محرومی!

12 اسفند: سحرنای بیدارشدن نداشتم  صبح حالم خیلی خراب بود؛ روزجانکاهی است ورمضان جانکاهی همه استخوانهایم ازسرما خوردگی به ناله درآمده اند صبح با ترنمم این تصنیف بیدارشدم : من همه یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا ماندم! توی کلاس حال بچه ها را گرفتم که چرا درس نمی خونید الاغا! محمد قندی را هم بخاطرصدا درآوردن با لگد انداختم بیرون. شب صاحبخانه آمد وگفت مردم میگن چرا مرادی نمیاد مسجد؟! رفتم توی راه هردو کفشم توی گلهای کوچه جا ماند!

13 اسفند: قویی دومسجد دارد ویک آخوند هم ندارد یعنی یکی داشته اما بخاطربیسوادی اش انداخته بودنش بیرون. قد بلند با ته ریشی وعبایی سیاه وچندلایه لباسی ضخیم وکهنه وتسبیح بدرنگی که به نظرنمی رسید چرخاندنش چندان ثوابی داشته باشد کتاب ضخیم منتهی الآمال را زده بود زیربغلش وگنده گنده راه می رفت مرا که دید خیلی قلنبه سلنبه تحویلم داد: سلام ع علیکم موفق وموید ومنصور باشید. شب قدربود واهالی مجبورمجبورشده بودند بیاورندش. هیچکس به حرفهایش گوش نمیداد همه برای گپ زدن وچای خوردن آمده بودند. اول گفت: برای سکونت مجلس صلوات! وسط سخنرانی یکهو بغل دستی رو به ته مجلس هوارمی کشید: قیسمت چای گته! یا مش کمند علی بیا بشین یوخارو! انگارتوی قصه های جمالزاده زندگی می کنم.      

14 اسفند: قبل ازظهر وهم انگیزی را پشت سرگذاشتم رمضان وحشتناک ورنج آوری را پشت سرمی گذارم خدا قبول کند!

14 اسفند: شب قدربود وباید بیدارمیماندم اما دیشب محتلم ازخواب برخواستم وباید به حمام می رفتم اما حمام: یه زیرزمینه دوش موش نداره! یه خزینه س باکاسه آب میریزن روسرشون! تمام روز را دردرفکراستحمام با خودم کلنجارمی رفتم ازخیرش بگذرم و دوهفته نجس بروم وبیایم وهمینطورنمازبخوانم یا هرچه باداباد!؟

شب که شد جواد آمد پیشم حرف ازحمام پیش کشیدم حرفهای همکارها را تکرارکرد واضافه کرد تا پارسال که برق نبود جن ها می آمدند حمام !! وچندتایی ازوقایع جن زده ها را با آب وتاب شرح داد! وقتی رفت ساک را برداشتم وهرچه باداباد راه افتادم اما یکی توی دلم می گفت: بی خیال نرو! وآن یکی می گفت: نه خره! واجبه! شب قدرهم که هست! توکل کنان پاتوی کوچه تاریک گذاشتم زنیه سگها هولم را بیشترکرد بدبختی آیت الکرسی هم که نمیشد خواند ازکنارخانه ها که چراغ زردرنگشان کورسو می زد گذشتم وبه دشت تاریکی رسیدم کمی دورترصدای جیغ وهوارزنها که زیردوفانوس بیجان پای چشمه داشتند ظرف می شستند سکوت تاریکی را می شکست وکاسه هولم را! چادرهای سفید توی هم می لولیدند ونورفانوسها در دوطرف چشمه با لرزش دست زنها پایکوبی می کرد حمام دورتراز ده میان ویرانه های کاهگلی کنارشعبه نفت بود ونورکمرنگی ازپنجره بالای سقف مرا به خودش می خواند.. با شک وتردید درزنگزده حمام را که گوشه آن خورده شده بود با صدای جیرجیرکشداری بازکردم جن ها اگرخواب بودند بیدارشدند! چسبیدن لایه زنگزده دررا روی پوستم حس کردم. دوپله کج ومعوج درون سالنی سمنتی ودیوارهای آغاریده وسیاه و صداهای کلفت ومرتعش. چشمم به درباز وزنگزده ای افتاد که روی سکوی کنارش سه کفش روستایی وپاره پوره جفت شده بود. درحالیکه که به قیافه ها وبرخورد آن سه مرد فکرمی کردم در را بازکردم صداها خوابید لباسها را روی سکویی همان کنارخزینه ای که خودشان را می شستند روی هم تلنبارکرده اند سلام دادم سه مرد جوان با بدنهایی پشمالو توی کف صابون جوابم را گرم دادند.لباسهایم را با کمی ترس شروع کردم به درآوردن: نکنه تقّه مو بزنن؟! چاره ای نبود: بابا تو مردی! نشستم وشروع کردم با کاسه آهنی کج ومعوج وسیاهی آب ازخزینه برداشتن.. کارشان تمام شده بود بلند شدند وشروع کردند به لباس پوشیدن اما خیلی لفتش می دادند بلندبلند ازکارگری درتهران حرف می زدند که توی ماه رمضان با دهن روزه کارگری می کردند وتراکتور و مزرعه و.. سرم را پایین انداخته بودم وزیرلب اسم هرچی امام بود زمزمه کردم وخودم را بی خیال نشان می دادم بعد صابونی به صورتم زدم اما یکی شان پشت سرم بود فوراً کاسه آب را روی سرم خالی کردم.. عجب توهمی! آمدم نفس راحتی بکشم که یاد خواب دیشبم افتادم که مادربزرگ خدا بیامرزم ماچم کرده بود وآقای قاسملو- معاون مدرسه- تعبیرکرده بود که اگه مرده آدمو ببوسه آدم میمیره!! سیبک گلویم چسبید به سقّم خدایا یعنی فردا صبح را می بینم یا لحظه ای را که از این حمام بیرون رفته ام آنهم صحیح وسالم؟! دراین برهوت چه کسی خواهد فهمید که معلمی را درحمام ازپا درآورده اند؟ دیگرطاقت نیاوردم وشروع کردم: الله لااله الّا هوالحیّ القیّوم.. خدا حافظ .. رفتند وصدای کلفتشان را با خودشان بردند. ( آیا هرکسی در وضعیت من بود این هول وخیالها به سراغش می آمد یا من مثل بچه ننه ها خیالات واهی می بافتم؟ نمیدانم!) سکوت همه همه جا را فراگرفت وصدای شرشر آب که به خزینه می ریخت و سوسوی جیرجیرکی درگوشه ای ازحمام. حرفهای جواد با بخارآب از خزینه شروع کرد به بالا آمدن........... جن... ها.... تند تند شروع کردم به آب ریختن روی سروکله ام تا صدای آب فریاد سکوت را خفه کند دیوارهای حمام دود گرفته وآغاریده .. درانتهای در ورودی، پستو مانندی تاریک و پشت سرم دیواری که به اندازه دهان بشکه ای شکسته بود تاریکی وهم آلودش به درون حمام سرک کشیده بود فوراً سرم را برگرداندم لحظات به کندی می گذشت بلند شدم تا غسل را شروع کنم ناگهان مردی عریان با سینه هایی فراخ وکم مو با صدایی مهیب جانم را به دونیم کرد.. خدای من! آینه یک وجبی وکدر چسبیده به دیوار با بخار وهم آلودش کسی را نشان نمی داد جزمعلم تنها و تازه وارد قویی.. کاسه آب ازدستم افتاده بود. با دیدن خودم توی آینه احساس کردم آشنایی درحمام هست نفس راحتی کشیدم غسل غسل میت درست یا غلط تمام شده بود چقدرطول کشید نمی دانم  هرلحظه احساس می کردم کسی وارد حمام شده لباسهایم را با سروصدا تنم کردم تا صدایی نشنوم  کارم تمام شد باورم نمی شد فاتحانه سعی کردم این لحظات آخر را با خونسردی به پایان ببرم با حوصله زیپ کاپشنم را کشیدم وساک را روی دوشم انداختم وتند ازحمام بیرون پریدم باورم نمی شد پا ازحمام بیرون گذاشته ام درحالیکه دارم نفس می کشم. صدای سگها، تاریکی، دشت و سوسوی پنجره ها .. ازکنارچشمه گذشتم نورفانوسی نبود اما صدای ضعیف ترق ترق بشقابی به گوش می رسید وقتی ازکوچه می گذشتم ازگام برداشتن ونفس کشیدنم احساس غرورمی کردم جن ها را کشته بودم. پا به اتاق که گذاشتم انگاره غرفه ای ازغرفه های بهشت بود نه آن بیت الحزن دیروز. توی اتاق ساعتها عاشقانه زل زدم به آینه. هیچوقت اینقدرعاشقانه و پرستش آمیز خودم را نگاه نکرده بودم خدا توی آینه بود.

15 اسفند: خدای من پولم ته کشیده وچند خرما وبرنج وچایی. شب توی مسجد تا نمازخواندم را دیدند تحویلم گرفتند وتعارف کردند بالای مسجد!! جوانها ازخم وراست شدنم ماتشان برده بود!

بامداد 21 دیماه 85: ناپلئون برخیز! باید جهان را زیرو روکنی!

16 اسفند 72: أم یجیب المضطرإذا دعاه ویکشف السّوء

 سربازمعلمهای تهرانی حتی چشم چرانی معاون ومعلم کلاس اول را به اداره گزارش کرده اند. امروز ذوالفقاری گفت: راستش نصیری اختلال حواس داشت تو اداره هم گفته بودن هواشو داشته باشم!! وتمام اینمدت برایم دنبال خانه بوده به صاحبخانه گفته بود هروسیله ای می خواد بهش بده! عصرچقدرتقویم را ورق زدم!

17 اسفند: خدایا چند سال دیگریک هفته دیگرخواهد شد. ازاداره آمدند وازسربازمعلمها تعهد گرفتند ورفتند! توی اتاق چند سوال تصحیح می کنم وچند قدم با دهان بخارکرده راه میروم انگاردیوارهای اتاق مشبکهای کاهگلی اند، سرما تنم را سوزن سوزن می کند. خدای من امروزعصرنفت گرفتم . قابلمه را ازبرنج پرمیکنم سه چهاروعده می خورم تا ته بکشد بعد حال شستن که ندارم بازتا سرقابلمه را پربرنج می کنم. داریوش را توی کوچه با دنیایی ازغم واندوه توی چشمهایش دیدم گفت: می بینی روبهان با ما چه می کنند؟

جزچای چیزی برای خوردن ندارم قندها را شمردم 66 دانه. امروز بچه ها با لوله خودکارصدا درمی آوردند اما وقتی بی تفاوتی ام را دیدند رها کردند.

قاصد روزان ابری داروک کی میرسد باران؟

18 اسفند: به جان تا آسمان عشق رفتم به صورت گردراین پستم من امشبم.

سگ آیت- یکی ازدانش آموزها- رفت زیرماشین.. پدرش می گفت: آیت داره دیوونه میشه! خیلی دوسش داشت. دیگه نمیاد امتحان بده شب وروز گریه می کنه نصف شب با صدای گریه ش ازخواب بیدارمیشیم.. چقدرکتکش زدیم فایده نداره حالا هم میگه خودمو با دوا میکشم!

توی دعوا مدیروسربازمعلمها چپ وراست حال هم را می گیرند ذوالفقاری قانونی باشان تا می کند ومجبورشان کرده که به موقع بیایند وبه موقع بروند!

19 اسفند: صبح آیت زنده آمد مدرسه! عصرهم با یک جفت جوراب دراتاقم را زد به جای نمره عملی! لابد توی مسجد سوراخ جورابهایم را دیده بود.ظهربرای تلفن زدن راه افتادم بطرف گرماب. هوا سرد بود اما ماشینی سررسید تلفن خراب بود پیاده راه افتادم باران شدیدی درگرفت با بچه های شبانه روزی قویی.

20 اسفند: جواد گفت: اگه لباسی برای شستن داری بده بشوریم!

من گرم هذا کتابٌ ام، ته کلاس عقبی ها قرمز شده اند وچشمشان گشاد!!

21 اسفند: آنقدرغم تنهایی وهوای فراق توی دلم خراب شد که یوزباشی وآیت را با لگد ازکلاس انداختم بیرون. ظهرستاربا سه چهارتا نان داغ ودوتخم مرغ دررا به صدا درآورد اما اگرخانواده اش بفهمند جغرافی افتاده!؟ شب صاحبخانه برای نشستن آمد وبازمن با خجالت نگاهش کردم واینهم که برایش چای ومیوه نمیشد! صاحبخانه می گفت که اصلشان قزوینی است جدش دلاک حمامی درقزوین بوده. وآنروزها قزوین حاکم ظالمی داشته عده ای ازاو می خواهند که ترتیب حاکم را بدهد جد صاحبخانه هم اطاعت امرمی کند وریش حاکم را با سرمبارک می گذارد توی سینی وبه گرماب می گریزد. با شجریان حالی دارم اینجا.. شب اعلام کردند که فردا عید است. خداحافظ ای قطعه ای ازبهشت ای همدم لحظه های تنهایی!

22 اسفند: ظهرها انگارسواربرلاک پشتی درگذرند کمی با خاطراتم سرگرم شدم وبه نویسندگی امیدوارتروناهار نان داغ روی چراغ وپیازوچه خوردنی! بعد ازظهرذوالفقاری وخاموشی وبعد سربازمعلمهای بلوف زن تهرانی آمدند همدیگررا محکوم کردند ورفتند. شب، خدا به دست جواد برایم شیربرنج فرستاد. زود سربه بالش می گذارم تا چهارشنبه زود فرا برسد.

23 اسفند: گوشه تقویم نوشته شده: پول ندارم تخم مرغ بگیرم! دلم برای کتاب هایم تنگ شده نهج البلاغه، جنگ وصلح وحافظ نامه..

ازروزی که به ده آمده ام اجتماعی ترشده ام وازجمع ومهمانی گریزان نیستم.. توفیق اجباری. دیشب ازدردمعده خوابم نبرد فکرکنم بخاطر زیاده روی درخوردن نان داغ وپیازباشد. صبح یکدفعه دیدم با زنجیرجاکلیدی زده ام توی صورت عابدین.. زنگ دوم برای مشخص شدن وضع حقوقم  پشت وانتی رفتم گرماب هوا مکی سردبود. برگشتن مغرور ازگرفتن هفت هزارتومن حقوق وپشت سرگذاشتن یکماه سختی. یکساعتی توی برف وباران پیاده روی کردم که وانتی سررسید پشت وانت گوشه ای کزکردم. دستهایم مثل یک تکه گوشت لخم سرخ شده بود بعد ازظهربا عابدین آشتی کردیم.

24 اسفند: آخرین تیره شب هجربه پایان آمد.

ساعت 4 ازمیان خانه های گلبرفی می گذشتم مردی با چماق ازکنارم گذشت ترسم را اززنویه سگها بیشتر کرد نکند این صدای گرگی باشد! به نورچراغ مسجد پناه بردم اما دربسته بود وصدای سگها یا گرگها جلوتر آمده بود جهنم درخانه ای را می کوبم یا ازتیربرق بالامیروم محتلم بودم وآیت الکرسی هم نمی توانستم بخوانم! اما صدا ها که بیشترشد هرچه باداباد.. بسم ا.. الرحمن الرحیم.. بالاخره ایوب بعد ازچندباردوروبوق زدن راه افتاد هوا سرد سرد. زنجان آفتابی  خانه آجری وزیبا وکوچه وخیابان آسفالت! هفت تومن حقوق گرفتم من که تا دیروز نان وپیاز می خوردم حالا صدتومن دادم به آجیل! وبرگشتم قویی.

25 اسفند: بعد ازتصحیح اوراق از زن صاحبخانه وجواد خداحافظی کردم جوراب پشمیی دادند لابد عیدی! بعد با نصیری راه افتادیم هوا بهاری بود توی جاده گفتیم وخواندیم وخندیدیم بالاخره وانتی سررسید تا ماتحتمان را ازدست بدهیم! بالاخره خیابان سپه را دیدم شروع کردم به دویدن هوای سپه را می بلعیدم. علی تا ماچم کرد گفت: به به! بوی پهن میدی! بلافاصله حمام رفتم وریش وپشم وبوها را شستم.

عصرتوی شهرقدمی زدیم وکتاب صمد بهرنگی آنگونه که بود را خریدم حاجاقا سرکفت زد گفت: اینها کمونیس بودن! صفحه امروز با این جمله بسته شده: وشهرخواهای گناه وکشاننده به دنیا.     

ادامه 21 فروردین: صبح راه افتادم بارم سبک بود و دلم از اندوه سنگینُ در راه ابهر برغمها چیره شدم اما ابهرکه پیاده شدم بد جوری دلم گرفت مینی بوس لکنته ای هم که سوارشدم وسط راه خراب شد. درقیدارپاک هوای قزوین را کرده بودم .. همه جا سبز از بهاربود وهوا مطبوعُ اما تنهایی برجانم چنگ می زد در ملک چمن یا به قول خودشان ملکَچَمه مرغی پرید زیرماشینُ راننده نگه داشت وبه شاگردش گفت: برو کیشش کن! قویی.. صدای همیشه بوقلموها.. چشم خیره زنها .. داد و هوارو صدای کاسه کوسه چشمه منتظرم قفل درطوری نگاهم می کرد که انگارمنتظربود دیگر برنگردم اتاق اما با من آشنا بود زن صاحبخانه گفت: چرا نیومدی! پدرپیرصاحبخانه ماچم کرد وگفت: دلمون برات تنگ شده بود همه آشنا بود مثل تنهایی. توی مدرسه قیافه ها عوض شده بود و همه خوش تیپ به جزنصیری که سیاه ترشده بود و معاون که فقط چاقتر! طوری حرف می زدند که انگاریک ماه است غیبت کرده ام تگرگ شدیدی بارید در خانه را که بازکردم سقف چکه می کرد واتاق سرد بود. حالم گرفته است وبنان گوش می دهم: برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی! دلم می خواهد مثل این آسمان زارزار بگریم تا آفتابی شوم اما... عصرمش اسمعلی ( صاحبخانه) آمد و گفت که می خواهد برود مکه به جای پدرش که ده سال پیش اسم نوشته؛ ترکی حرف زدن هم چه مشگل است ماه اول اینطورتوی گل نمی ماندم دفترچه حج را برایش ترجمه کردم .. وفعلاً آسوده حالم!

 23 فروردین: معلم شمالی کلاس اول سیزده سال است که توی این منطقه است می گفت: اولین سال ما می خواستیم دربریما! ایکاش می رفتیم! راستی مردم این منطقه عبوس کارند وسرما. با فوتبال بعد ازظهر را به شب رساندم.

 27 فروردین: غروبانه روی سکوی خانه بهداشت مسحور اعجازنهج البلاغه، هوا غباری وابراندود.

 28 فروردین: الدهر یلعب بالوری لعب الثوالج بالکره! صدای مؤذن قویی به کهنگی دیوارهای کاهگلی خانه ها..

 4 اردیجهنم: شایعه شده که برای جنگ در بوسنی هرزگوین اسم می نویسند سخت فکرم را مشغول کرد، سعی می کنم هر امیدی را به زندگی دنیا از دلم پاک کنم! وسط بیابان اگرخدا نبود جانم را که ضامن بود؟ یکی از اهالی قویی با موتور سر رسید. غروب غمباری را دربیت الحزنم گذراندم وبالاخره گریستم.. سقف هم شروع کرد به چکیدن! باد شدیدی وزید شیشه یکی ازپنجره ها شکسته بود وباد می زد تو و از زیر دراتاق آب توی اتاق می آمد. خدایا شکر به این غمها.

 5 اردیبهشت: فقط موقع تدریس بود که کمی سرگمم اما بعد دیوانه مستی توی سرم خودش را به کاسه مغزم می کوبد ایکاش دیوانه می شدم خودم را به در ودیوار می کوبیدم، می خندیدم، به هوا می پریدم .. اما باید عاقلانه رفتارکنم! چقدرتنهایم مثل یوسف در ته چاه مثل یونس در دل نهنگ و "روزها برنوک پنجه پا می گذرند" آی ی ی! داروک کی می رسد بارانی که ازسقفم چکه نکند؟! غروب رفتم ظرفها را بشورم - هر دو سه روز یکبار ظرف می شورم کار سختی است!- دختر جوانی با پیراهنی سرخ روی بام مدام هی می آمد و می رفت کنجکاوی مرموزی مرا فرا گرفت گهگاهی نگاهی می انداختم قیافه اش درآن غروب معلوم نبود تا ظرف شستن من تمام نشد نرفت با خودش می گفت: چارتا بشقابو چه قد لفتش میده!

 ششم اردیبهشت: در اندوه تنهایی راه گرماب را پیش گرفتم می رفتم مخابرات تا با خانه تماس بگیرم. وسط بیابان زیر باران، ابلیس پشت سرم سبزشد: دنیا اینجور داره میگادت اونوخ باید خدارو هم شکرکنی الاغ!؟ وانتی سر رسید با همان قیافه عبوس وخشن مردم این نواحی. با پنج تا تخم مرغ برگشتم. غروب باران درگرفت آسمان مثل مردی صبر از کف داده زارزار می گریست ونعره می زد و من ازخواندن نهج البلاغه چنان بیخود شده بودم که دنیا زیر بال وپر من بود انگار. عصر آفتابی بیرون زدم وچنین گفت زرتشت را می نوشیدم که سروکله قندی وزلکلو و یوزباشی پیدا شد با هم شنگ خوردیم وصفایی داشتیم چه پاک دلند، گفتم: اسم این علفه چیه؟ علی قندی گفت: قارقاداشّاق!

 نهم اردیبهشت: دیشب ککها پدرم را درآودند سر وکونم ازبی حمامی می خارد عصر ازگرسنگی زدم بیرون شاید دانش آموزی را ببینم جمعه بود و پرنده پرنمیزد چشم به زمین دوختم تا شاید علفی پیدا کنم که مغازهآی باز شد بیسکویتی خریدم و خانه که رسیدم زن مش اسمعلی برایم نون آورد باز زدم بیرون آسمان و زمین رنگ دیگری داشت با دیدن شقایق ها شروع کردم به آوازخواندن! شب به میمنت رفتن مش اسمعلی به مکه چایی می دادند- مراسم چای ایشمک- رفتم و گوشه ای کزکردم دهاتیها توی یک وجب اتاق بر سر فاصله مکه و مدینه سرهم هوار می کشیدند.

 دهم اردیبهشت: ابر تیره ای دشت را رویایی کرده انگار زمین به آسمان نزدیک شده است و لحظه ای دیگر یکدیگر را درآغوش خواهند گرفت عاشقانه! دلم می خواهد به پهنای دشت دراز بکشم وچشمانم را ببندم وبه بهشت بیندیشم.. همه چیز چون دهقانی خسته، آرام چرت می زند و گوسفندان به آرامی کودکی خفته اند، به چرا! صدای پچ پچ بچه ها می آید آقا! زنگه! چشم از آنسوی پنجره برمی گیرم. به بچه ها نزدیکتر شده ام به بهشت. شکرخدا روزها بی تشویش می گذرد فقط تنها معضلم استحمام است وابا از عور شدن و شام وناهارم به نان وماستی می گذرد چرب تر از هر غذایی. چرا امشب تنهایی وهم انگیزشده است سرم را کسی به آرامی می کوبد، به کابوس می ماند شب هم خواب اسکلت وجمجمه سر می بینم.. عصرکه می رفتم توالت باز آن دخترک روی طارم نشسته بود دلم نمی آمد بزنم توی ذوقش.. در را بستم . عصر با چوپانی که ازچراگاه می آمد گپی زدم هوس کردم چوبش را بگیرم و بیفتم دنبال گاوها. صاحبخانه عصر در زد گفت کاروانشان نوزدهم میرود چیزی برای پذیرایی نبود کمی نشست به در و دیوار نگاه کرد و رفت اما شب بالاخره دعوتم کرد به آبگوشت.

 13- شب خواب دیدم چوپان شده ام ویکی ازگوسفندها را گم کرده بودم فکرکنم پیدایش کردم .. بعد کیف زنانه ای را بازکردم تویش خالی بود با خودم گفتم: این همه زنا پوزمیدن تو کیفشون هیچی نیستا! عصر درمخابرات گرماب خطها قاطی شده بود نتوانستم تماس بگیرم سوار بر تراکتوری برگشتم. دو روز پیش هم که آمدم مخابرات بسته بود.

 14- صبح با چوب رفتم کلاس وبچه ها را زدم بخاطر درس نخواندنشان، امتحان نزدیک بود. بعد از ظهر قاسملو در زد گفت: مهمان داری بیا برو! شتافتم علی گوشه اتاق جلوی یک لیوان چای کز کرده بود تا رسیدم گفت: شاش دارم ازقیدار خودمو نیگح داشتم.. با سربازمعلمها رو کم کنی فوتبال بازی کردیم وبردیمشان. شب صاحبخانه به علی گفت: اگه آقای مرادی مسال سختی مکشه مارو ببخشین! می گفت تا حالا توی دهات با کسی دعوا نکردم حالابرم خونه مردم (مکه) تظاهرات( برائت) ؟ ۱۷- ساعت 30/5 صبح دیدم یکی دارد درمی زند صاحبخانه ماچم کرد و رفت مکه.

 18- صبح، تیمم! می گفتند نصیری دیشب تا صبح چراغها را خاموش کرده وزار زار گریسته! عصر با سربازمعلمها بحث ادبی ای درگرفت که نیما یوشیج بود یا یوشیخ!! حسن اله بداشتی باز زخم معده اش گرفت وسط اتاق مثل مار به خودش می پیچید.

 ۱۹- در طراوت صبح روستا در راه مدرسه درکمال تعجب دیدم که دخترکان جوان با یکدیگر ملعبه گری می کنند وبه دنبال یکدیگرمی خرامند از این سوی کوچه به آنسو. با دیدن من خونسرد زلف در چارقدها پنهان کردند ودر پس دیوارها مستور شدند! به داریوش که ازپس کوچه ای سررسید گفتم: صبحی چنین دمیده به گلبانگ آشتی هرگزداشتی؟! با تأسف گفت: حیف! آخرای خدمتمه!

 ۲۰- بعد ازظهربه بچه ها گفتم برید توی دشت و جغرافی بخوانید که نصیری صدام کرد وگفت: میگی چیکارکنم؟ میگن دیدارخدا سه جوره یا مثل موسی(ع) که ازدیدن نورالهی غش کنی یا مثل اسماعیل که جانتو بدی اما خدا زنده ت نگهداره یا مثل امام حسین(ع) سرتوبدی! من ده ساله از عشق دیدار خدا شب و روزم یکی شده! اول توی دلم خنده ام گرفت اما گفتم: باید صبورباشی! گفت:نمی تونم دیگه دهساله! گفتم: وبشرالصابرین همین! چند روز پیش برسر غیبتهایش راکت مدرسه را شکسته بود وبعد پولش را داده بود. یکبار هم به قرآن گقته بود آیات شیطانی. گفته بودند چرا این حرفو زدی گفته بود: آدم جایزالخطاست! شب خانه رضا بابایی بودیم برای خوردن کله جوش. ذوالفقاری وخاموشی می گفتند: سال ۶۶ و۶۵ حمامها که خزینه های بزرگی بود دهاتیها بدون شورت با یک من چرک و پشم می آمدند توی خزینه! ذوالفقاری می گفت: اولین بار که وارد حمام شدم چشمم افتاد به خزینه که آب سیاهی داشت وبوی تعفن می داد. بلافاصله پریده بود بیرون و بالا آورده بود! می گفت: آنقدر به دانش آموزها گفتیم و کتکشان زدیم که درحمام شورت بپوشند تا بالاخره پدرها دیدند و یاد گرفتند!

 ۲۱- صبح ساعت پنج با صدای حسین از خواب بیدارشدم وسط اتاق با شلوارکردی مضطرب ایستاده بود امیر هراسان نگاهش می کرد: حسن دو بار تا حالا استفراغ کرده معدش غذا قبول نمی کنه هرچی می خوره پس میده! گفت: می برمش تهران ورفت! امیرگفت: به من ربطی نداشت دفه قبل غیبت کردم بردیمش تهران تا رسیدیم به جای دکتر رفته بود توخیابونا ولگردی! بعد گفت: دیدی چطور اومد تو داشتم سکته می کردم! از همان اول تاریخ یک زن همیشه کار دست مرد داده.. درست روبروی اتاقم زیرپنجره.. همین خانه روبرویی! خانه ای است با زن جوانی. گهگاه نگاه کنجکاوانه وشیطنت آمیزی به خانه می انداختم اما امروز زن برگشت و نگاه کرد توی سینه ام چیزی فرو ریخت مثل آبی که ناگهان کف زمین بریزد چقدر چشمهایم را سرزنش می کنم اما باز هر وقت که ازکنارپنجره می گذرم نیم نگاهی به هول توی حیاط می اندازم زن با بچه ای دربغل دارد چشمان پنجره را نگاه می کند! فوتبال. ۲۲- خواب دیدم نمایندگان ورییس مجلس بیرون مجلس مثل بی خانمانها پخش زمین اند و دفتر و دستکشان در باد می گفتند امریکا واسراییل دارند می آیند! داریوش آمد پیشم صدای أم کلثوم حالش را گرفت گفت با این نوارا آدم فکر می کنه چل سالته.. بعد از روزهای اول گفت، می گفت: روزای اول چون به جای امیر تو رو آورده بودن ما عزممونو جزم کردیم که با تو قط رابطه کنیم گفت حتی به دهاتیا می گفتیم این محمود آبادیه!! حالا من تصور می کردم اگر بگویم دهاتیم تحویلم می گیرند نگو محمود آبادیها به دزدی شهره اند!

 ۲۳- صبح با داریوش رفتیم پیش امیر نگو امیر از داریوش خیلی بدش میآید بخاطر اینکه یکماه درخانه اش اطراق کرده بود اما وقتی یکبار به خانه اش رفته بود داریوش می گوید من ازمهمون بدم میاد! عصر با امیر عزممان را جزم کردیم که برویم گرماب حمام. وانتی پیدا شد حمام چه حالی داد ساعت نه و نیم شب بود انتهای گرماب زیر نور چراغ تیربرق منتظر ماندیم شب زیبا بود چقدر.. اما کمی هول داشتیم صدای نیسان یا تراکتوری که از دور به گوش می رسید انگار صدای خدا بود اما.. سلانه سلانه برگشتیم مستأصل.. به کمک پسرکی هر چه دنبال خانه دوست امیرگشتیم پیدا نکردیم گریه مان درآمده بود چه غربتی! چه ترسی! امشب چگونه پایان میافت؟ چقدر امیر دوست داشتنی شده بود!!

دیشب بالاخره خانه دو معلم را به صدا درآوردیم ازخواب بیدارشان کردیم اما تحویلمان گرفتند و نان وپنیرمان دادند عجیب بود امیر آنوقت شب نماز خواند! فکر می کردی که از آنها برتری؟! صبح ساعت سه ونیم بیدار شدیم اتوبوسها اینجا ازساعت سه تا پنج به تهران ومینی بوسها به زنجان وقیدارمی روند از پنج به بعد حسابت با کرام الکاتبین است اتوبوس ما یک ساعت معطل کرد بالا وپایین رفت تا از مسافر پر شود امیر برایم از روستاهای دور افتاده این منطقه گفت: روستایی با هشت خانوار و معلمی که در دخمه ای به اسم اتاق به اندازه قدش - دو دریک- و مأمن موش ومار زندگی می کند. توی کلاس به بچه ها گفتم از را جمله بسازید علی قندی ناکس گفت: من جواد را دوست دارم همان دو نفری که ته کلاس چشمهایشان از حدقه بیرون زده!!

۱۳۷۳

دوم تیرماه 73: با علی رفتیم مسجد، باد شدیدی می وزید درحالیکه این افکار مدتهاست کاسه سرم را می جود: گناه، هوای نفس و عمری که بیهوده دارد تلف می شود!

 13 تیر: مادرم رفته بود قصابی، زنی گفته بود پنجاتومن گوشت می خام قصاب می گوید: پنج تومن کمه! زن نداشت بدهد قصاب هم از دادن گوشت امتناع می کند!

 16 تیر: عصربا علی زدیم بیرون، حرفهای عجیبی می زد هوا ابر بود وباد.. از این حزب الله بازی خسته شدم! یه بار رفتم اعتکاف حالا اونایی که اونجا بودن ازم انتظار دارن دَُرُس راه برم درس حرف بزنم هرجا نمی تونم برم! من که هیژده ساله به عشق خودم زندگی کردم حالا توی در و همسایه و دوستام انگشت نما شدم از خودم بدم میاد.. رفتیم مسجد.

18تیر: خدا را چقدر می شناسم؟ چطور می شود قدمی بسوی شناخت او برداشت؟ کدام کتاب راه را می شناساند؟!

بیستم اسفندماه 85: .. بایست ایمانت را از دست نده.. علیرغم همه این حوادث تو صاحب همه چیز هستی مهم نیست تو میلیاردها برابر پول به دست می آوری.. و هنوز بدی وجود ندارد مگر در درون ما و هنوز هرچه می کنی درست است. ایمانت را از دست نده! .. آبراهام لینکن "تا شصت سالگی یک هیچ محض بود" وهنوز معجزه به پایان نرسیده است.

 22تیر 73 : صبح با کابوس این افکار برخاستم: آیا خداوند مرا در این دنیا ناکام خواهد گذاشت و آرزوهایم عقیم خواهند ماند؟ آیا نمی توانم یک نویسنده شوم؟ هیچ کاری از دستم ساخته نیست؟.. یعنی خیر من دراین است که سالها پشت این کوهها توی پشم و پهن بپوسم؟ خب! عوضش آن دنیا از آن من خواهد بود!!..نع! من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک! تازه دیشب خواب دیدم مردم آبادی دختران زشتشان را پیشکشم می کنند ومن امتناع می کنم اما یکی جوراب گشادی بهِم داد با خودم گفتم: نه! نباید بپوشم توی قزوین نمیشه پاش کرد!!

23تیر: این خجالتی بودن کفرم را درآورده غروب ازگرسنگی داشتم میمردم اما نتوانستم وارد دکان شوم با اینکه می دانستم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد!! بعد دختر زیبایی را دیدم ..

 24تیر: امروز عزمم را جزم کردم تا در کنکور شرکت کنم ان شاء ا.. رشته عربی. البته باید اول استخاره کنم! شب رفتیم با علی مسجد النبی سخنرانی شیخ حسین انصاریان از نیکی به پدر ومادر گفت.

 25 تیر: عصر علی رفت بستنی بخرد فقط برای من خرید! دیشب شیخ حسین داستان زاهدی را تعریف کرده بود که بخاطر خوردن بستنی دچار قهر خدا شده بود! امروز بازی ام گرفت بچه ها گفتند: برو دنبال فوتبال به یه جا میرسی! برزیل در ضربات پنالتی قهرمان جهان شد.

30 تیر: خواب قیلوله، راه آهن و قطارها.. زن زیبای بلوند.. بوس وکنار و مزاحمی که بیدارم کرد!

اول مرداد73:سحرگاه مسحور جنگ وصلح تولستوی.

دوم مرداد: رفتم گرماب برای گرفتن حقوق چند ماهه ام. هشتاد هزار تومن تا حالا چنین پولی ندیده بودم. یک شب در قویی با خرّوپف ذوالفقاری و خاموشی به سر کردم.

سوم مرداد: در قیدار کارمند بانک گفت: که باید فیش را ببرم گرماب تا امضا کنند!! کفرم بالا آمد.. برگشتم قزوین! توی جاده قیدار- ابهر، راننده کثیف و بی دندان دوتپه ای با مینی بوسی مثل خودش، می گفت: آدم باید پارتی داشته باشه! این کارمندا از راه پارتی پول به جیب میزنن و مرهمی به زخمشان و الا " آج" میمونن من خودم ماهی هشتاد تومن درمیارم اما بازم "آجام"!! به خانه که رسیدم فهمیدم مبلغ فیش هشت هزار تومن است!!

5 مرداد: دوباره گرماب .. در ابهر سلمان رفیعی سوار مینی بوس شد همکلاسی دوره دبیرستان و حالا همکار، و شوقی و تجدید دیداری! می گفت: هفته اول که از ده آمدم خانه، نشستم و زار زار گریه کردم و گفتم که دیگه من اونجا نمیرم پول تربیت معلم رو باید تسویه کنید! بعد که رفتم مدرسه دیدم مدیرمدرسه غیبت رد کرده؛ هوار کشیدم و یقه اش را گرفتم و چسباندم به دیوار و هیکلش را بلند کردم! قدش هم کوتاه بود شروع کردم به فحش دادنش! اونم غیبتمو پاک کرد! بعداً که فهمیدم آدم خوبیه شیش ساعت اضافه کاریمو دادم بهش، متأهل بود آخه! گفت: روز اول سر انتخاب روستا چنان داد و هواری راه انداختم که بیا و ببین! می خواستم کاری کنم بندازنم زندان نرم دِه! حرف از خود کشی هم زد و من قاه قاه می خندیدم. ساعت دو رسیدم گرماب اما رییس نبود و باید امشب در قویی میماندم ! کفرم درآمده بود بخاطر یک امضا اینهمه راه و..! توی بیابان دلم گرفته بود در بیابانی که جز خدا نگهبانی نبود به او نزدیکتر بودی و خدا با گوشت وپوستت درآمیخته بود بعد شروع کردم به شاشیدن اما باد زهر آبها را برمی گرداند روی خودم.. خدایا شکرت!

جیپی سررسید گفت: حالا که قیداری هستی بیا بالا! ترکی بلد بودن نعمتی است! در ِِِملک چمن بادامهای آویخته از درختها را کندند و من از ترسم – نکند بلایی سرم بیاورند!- مجبور شدم بادام دزدی بخورم. راننده گفت: 85% این ملکچمه ایها یا کورن یا چشمشون چپه! بوق زد مردی برگشت راننده گفت: نع! این جزء اون 15 درصده!!

 8 مرداد: سنقر،سرزمین مادری، شهر کوچکی در استان کرمانشاه. مهدی دوست دوران نوجوانی با لباس سیاه و قیافه‌ای تکیده منتظرم بود حالا مثل من معلم است و دهُ؛ دوازده سال دیگر به خاطر اعتیاد فوت خواهد کرد گفت: از فکر آمدن تو دیشب نخوابیدم! بعد توی جیبش مایع سرخرنگی را یواشکی نشانم داد و شب با دوستانش رفتیم باغ و گراس کشیدن و مشروب خوردنشان را تماشا کردم.

 9 مرداد: مهدی ومحمد آه در بساط نداشتند رفتیم بانک قرض الحسنه ولیعصر(عج) ده تومن گرفتند مهدی زبانشان را بلد بود: اجورکم عندا..!! بعد رفتیم و با آن پول حشیش گرفتند.

11 مرداد73: محمد کوچومامو شب که از باغ بر می‌گشتیم بهم می‌گفت: اگه تو جای ما بودی معتاد نمیشدی؟ تو این شهر! تو این مردم! تو این بیکاری؟! شب خوابم نبرد! بخاطر این آدمها! گمنانی‌شان و پاکی ناشناخته‌شان؛ با خودم می‌گفتم: یه روز دربارشون یه رمان می‌نویسم.

۱۴ مرداد: آقا مصطفی توی میدان چمران دستم را گرفت و کشید کنار بهم گفت: با اینا نگرد اینا شرابخوارن! کونی‌ان! امروز خبر تظاهرات و شورش مردم قزوین را شنیدم ممد کوچومامو می‌گفت: الان سربابات یه طرفه بدنش یه طرف!( بابام آخوند است).

16 مرداد: رفتیم باغ تا باز تریاک کشیدن سنقریها را تماشا کنم! جوان جهاندیده و تریاکی‌ای آنجا بود و از بی‌فرهنگی مردم حرف زد و جواد مدام با آن موهای فر و چشمهای خمارش حرفش را قطع میکرد: چیکار کنم " ایت" نمیره! پای سگش شکسته بود و سگ هم برای اینکه درد پا را احساس نکند پوست پایش را با دندان میکند!

17 مرداد: تمام این صفحات پر است از تماشای تریاک و گراس‌کشیدن جوانهای فامیل ونگرانی بزرگترها که با اینها نگردم!

19 مرداد: سگ جواد با لیسیدن، خودش را مداوا کرد! مهدی امروز از‌اینکه معشوقه‌اش را زشت دیده بود دمق بود. تا نیمه شب در‌خانه وحید نوشیدند و کشیدند و من حتی وسوسه هم نمیشوم!

۲۱: در جایی به اسم تافتانه، لب جوی مشروب نوشیدن بچه‌ها مو به تنم راست می‌کرد اما همیشه قیافه‌ای بی تفاوت به خودم میگیرم. ممد کوچومامو گفت: برم ببینم یه متر طناب پیدا میکنم و رفت!

 22 مرداد: خداحافظ سنقر. مهدی گفت: محمد زنده‌س!

 23 مرداد: ننه می‌گفت: آقای خامنه‌ای خوابش نبرده گفته: مردم قزوین گناهکارن! آقای باریک‌بین( امام جمعه) هم توی نماز جمعه گریه کرده بود. ننه می‌گفت: مردم بیشتر از زمان انقلاب بیرون ریخته بودن که چرا قزوین شده جزء استان تهران!

 26 مرداد: صبح بابا برای نماز بیدارم کرد. صبح مرا میخواند؛ پرده را کنار زدم و پنجره را بازکردم تا با نسیم صبح وضو بگیرم چشمم به حیاط خانه روبرویی افتاد آفتاب از آنجا طلوع کرده بود زن زیبایی زیر چادری خوابیده بود و از سرما زانوهایش را خم کرده بود وچهره زیبایش می درخشید. قفسه سینه‌ام سنگین و بزرگ شده بود! دیگر خوابم نبرد انگار دلم لانه مار وعقرب شده بود.. اینهم از نماز صبح امروز!.

 چهارم فروردین 86: باران بر صندلیهای ایستگاه نارمک . من مثل فرشته‌ای برای هادی غزل خدا شدن میخوانم. هیچ اوجی را یارای رسیدن به بالهای من نیست.. همین روزها من .. خواهم داشت چه اشتیاقی در دلم در پرواز است.. هادی!دنیا از هیچ بوجود اومد!

پنجم فروردین: علاف راسته غرق رویای من است و آفتاب ظهرگاه عید‌و پیاده‌روهای خالی از آدمهای بی‌رویا.

 هشتم فروردین: قبل از خواب یاد فاطمه معصومه افتادم روزهای مذهبی ام درقم! .. ای فرشته من! استخوانهایم فرو می‌ریزند دمی‌ دیگر! تو باید امروز معجزه کنی! دیروز زیر باران‌ و‌باد‌کوثر شروع کردم به قدم زدن. شاید الهامی میشد.. چرا اتفاقی نیفتاد؟ فرشته من! تو امروز معجزه میکنی همین امروز! همین امروز!

 11 فروردین: ع از ترکیه برگشته بود- سفر چهار روزه می‌گفت:« قیافه آدما از آرامش برق میزنه! کسی با کسی کار نداره! اینجا همه آماده‌ن بیفتن به جون هم! دخترا چه قد خوشگل انگار تو بهشتی! به آدمم اصلن نیگا نمیندازن! اینجا زنای شوهردار میخان آدمو بخورن! پسراشون مثل پسرای ما قیافه‌های اجق‌و‌جق و موهای جوجه تیغی ندارن! از دم، همه موها کوتا! تو پیاده رو‌ها هر کی تو مسیر خودش راه میرفت اونایی که میومدن، سمت راست اونایی که میرفتن، سمت چپ ! یه آشغال رو زمین نمی بینی رفتیم تو یکی از جزیره هاشون شیشه رو زمین ریخته شده بود خود مردم شیشه ها رو جم میکردن! تو دانسینگ می‌گفتم به درد سن ما نمی خوره اما تا نری نمی‌فهمی که روحت به این صداهای گوشخراش نیاز داره! زنان روسی.. نیکل کیدمن سگ کی باشه! تنوع غذاییش جالب بود من یه دلمه خوردم چی! ایرانی بدبخت داره عمر‌شو تلف میکنه! اینجا بهت میگن چی بگی! چی بپوشی! چی بخوری! چی ببینی!چی بکنی! و چه جور تفریح کنی! و .. مرز ایران سهیل چشمش افتاد به عکس خمینی و خامنه‌ای، حواسش نبود داد زد: این.. اینجا چیکار میکنن! پریدم جلو دهنش رو گرفتم: الاغ اینجا مرز ایرانه! صفحه اول روزنامه‌های ترکیه عکس احمدی‌نژاد و ایرانی فیلم سیصدو زده بودن کنار هم! مو نمیزدن!! می‌گفتیم چه جور برگردیم به اون طویله؟! تو یه مشت خوک؟! حالا این ترکیه بود آدم تا چن روز مات و مبهوت فقط در و دیوارو نگاه میکنه! البته اون بیس ساعت اوتوبوس همه چیو پروند!_ ببین سوییس چیه! من یادمه همکارمون پیرمرد بود رفته بود ماساچوست؛ تا چن هفته به در و دیوار زل میزد! وقتی از امریکا حرف میزد رنگش زرد می شد!!»

شب ک.. تماس گرفت گفت: کسی نیس بیا اینجا! هوا سرد بود با اکراه رفتم! شروع کرد از مسیح حرف زدن.. نیچه میگه مسیح فقط یک قدم با حقیقت فاصله داره.. فضای معنویی بود من مثل همیشه فقط گوش میکنم، گفت: یه روز سپیدار بهم گفت که مسیح میگه فقط صدام کنین من نجاتتون میدم! من با مسخره- باورکن- گفتم: ای‌مسیح که در آسمانهایی منو نجات بده! و این تحول تو من اتفاق افتاد و نجات پیدا کردم ..

انسان از خدا بالاتره و‌ الا خدا به فرشته‌ها نمی‌گفت در حضور اون بهش سجده کنن! عیسی روحش در جهان جاریه! آقاجان! عیسی رو صدا کن! بیرون که آمدم رو به ستاره ها ..

 

 

 

     

- لالة پای پنجره مستأصلم کرده خدا و آتش را می بینم اما.. زنک دیگر که بود عشق بودکه دل از پنجره نمی کند عشقی که شیطان آلوده اش بود. بیرون رفتم در حالیکه غم گناه را سعی در ستردن داشتم به نم اشکی. توی دشت کنار مدرسه یکی از بچه های کلاس اولی- ابتدایی_ به اسم خلیل ا.. خدابنده لو آمد کنارم نشست چه دوست داشتنی بود برایش "همه شب نالم" بنان را خواندم بعد همکلاسی هایش آمدند و برایم گل لاله چیدند، بازی کردند و گلشان را به آسمان پرت کردند؛ با دستهای زمخت و چرکشان دستم را فشردند و گفتند: آقا ما معلم را دوست داریم.. خداحافظ! برگهایی از لاله را لای حافظ نامه گذاشتم.

با ذوالفقاری وخاموشی رفتیم پیش نصیری. خانه ای تاریک با پنجره های نایلون گرفته، زیلوها کثیف، خودش کثیف ونشسته. گفت: سیاه یعنی شخص در فراق خدا می سوزه( به همین خاطر همیشه سیاه به تن دارد) قرمز دیدار خداوند است سبز زندگی در دیدار خداوند.. گفت به این خار فوتبال بازی نمی کنم که توپ فوتبال بیت الماله! من به فکر فرو رفتم خاموشی قش قش احمقانه خندید! مترحم و منزجر بیرون آمدیم.

صبح امیر و داریوش بر سر اینکه امیر اسم داریوش را توی دفتر مدرسه در کنار مسلم ان شاء الله مستخدم مدرسه، نوشته دعوا کرده اند وفحّاشی!

26- دیشب به نعره ای از خواب پریدم چه صدای مهیبی! اما.. چشمهایم؟.. هیچ جا را نمی دیدم .. چند بار چشمهایم را محکم بستم و باز کردم ترس تمام وجودم را فرا گرفت دست بردم طرف پرده .. اما نه دهی بود نه پنجره ای و نه زنی!! کمی گذشت.. سفیدی لحاف.. خدایا شکرت! باران به شدت باریدن گرفته بود سقف شروع کرد.. از بی خوابی میمردم کلافه جا را جمع کردم.

احساس می کنم به بچه ها خیلی نزدیک شده ام با من گرم می گیرند وقتی چیزی ازشان می خواهم می گویند: چشم آقا! تفضّل!

ظهر باز من وگناه ؛ زن با دبه ای آب زیر باران می آمد آتش زیر باران می آمد! اما چشمها دست بردار نبود اصلاً رغبت نگاه کردن نداشتم، پس که بود که به اسم من اما به کام خودش، زن را نگاه می کرد؟: اگه نیگا کنه منم دیگه نیگا نمیکنم .. خدایا دیگه نیگا نکنه!.. اما لعنتی برگشت!!

من گناه می کنم اما خداوند باز در اتاقم را به صدا درمی آورد: آقا! چورک! خدا دلش به چه چیز من خوش بود؟ نوار أم کلثوم را گذاشتم و گریستم: یا عالم الأسرار!.. روحی علی الهگران.. بذنبک! خدایا دامنی کو که درآویزم ضریحی؟ قبای صاحب زمانی؟ [ اینها را برای چه می نویسم ] کفش هایم کو؟ حجاب چهره جان شده ست غبارتنم.. باید بروم.

27- ن هرکه را می بیند می گوید نمیدانم ازغم جدایی خداوند چکارکنم ! در و دیوار مدرسه و کلاسش را پر کرده از آیه و حدیث. جالب است که اهل نماز و شرعیات نیست.

امروز نجات لیستی دستم داد و گفت: آقا اینا از پنجره کلاس به یک زن نگاه می کردن! گفت: آقا همه نگاه می کردن فقط اینها را توانستم بنویسم!! تعجب کردم چکار بایست می کردم؟ گفتم: از خدا بترسید! اما نجات اصرار داشت که بزنمشان.

شب به شوق فردا مگر خوابم میبرد!

28- چه صبحی که ندمیده بود! پاترول اداره بهداشت بود که سررسید با چه پک و پوزی! در راه از روستایی می گفتند با دو خانوار و گوسفندهای فراوان و چند روستا آنور کوهها که ساعتها با اسب از رودخانه قزل اوزن آب می آورند آنرا می جوشانند تا گل ولایش ته نشین شود بعد استفاده کنند!

در قیدار سوار مینی بوسی شدم که دو نامزد جلویم نشسته بودند پسرک حشری معلوم نبود دستش کجا بود پایش کجا!

 با سروکله ای غبارآلود به قزوین رسیدم از عصر حجر انگار رسیده بودم.

اول خرداد73 : زیرباران باشکوه این دشت به خانه باز می گشتم فرشته زیبایی با لباسی سرخ وسفید، از آسمان، از میان ابرها دبه آب در دست، به زمین رانده شده بود می خواهم امشب بنشینم و داستان بی نظیری از او بنویسم. حافظ را خواستم باز کنم توی دلم گفتم: حالا بیاد" دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی" وهمین هم آمد!! به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو پادشه در پی هر صید مختصر نرود.

2- دیشب ساعت یک ونیم شب از خواب بیدار شدم و کنار پنجره شروع کردم به خواندن تصنیف: تو ای مرغ حق! وبه این فکر می کردم که سالها باید دراین منطقه تنها باشم وماندگار.

7- می خواهم فریاد بزنم اما حس می کنم وسط بیابان دراندشتی درفضایی تهی ازهمه چیز؛ جزخودم کسی صدایم را نمی شنود یا درون تاریکی صدایی از سینه ام برنمی آید خدایا خیالات آدمی سودایی است یاامتحان الهی ..

9- ذوالفقاری مرا مسوول امتحانات کرده من به فکراینم که روزی داستایوسکی شوم  اما حکم مراقبت امتحانات قویی را دنیا به دستم می دهد!

10- صبح با کفشی که از فوتبال دیروز جر خورده بود از کنار چشمه رفتم مدرسه.

 تمام این صفحات پراست از اندوهی که معلومم نیست از کجا برسرم خراب می شود

11- عصر همان دخترک را دیدم اما چقدر معمولی !

12- سربازمعلمها آهنگ داریوش را گذاشته بودند و می گفتند: میدونی داریوش حرف زمونه رو میزنه.. قلب آهنی تو سینه هاس! هیشکی دیگه به فکر کسی نیست! سال 2000 سال سکوت وانتظار!

بعد همگی برای دختر سریال تلویزیون هوارکشیدند!

صبح بعد از امتحان امیر را بوسیدم و با خودم گفتم: دلم برات تنگ میشه! وبا رضا بابایی کنار جاده منتظرماشین ایستادم که امیر و داریوش هم سر رسیدند تا اینکه کامیونی با بار گوسفند سر رسید امیر و داریوش بی تعارف رفتند و جلو نشستند و من ورضا با گوسفندها بع بع کردیم! رضا روی گوسفندها تف کرد وگفت: تهرانیارو بشناس! گوسفندها با آواز ما همنوایی کردند و روی ساکها شاشیدند. وسط راه ماشین نگه داشت فکرکردیم می خواهند جایشان را عوض کنند داریوش سرش را آورد بیرون وگفت: چرا گذاشتید ساکارو کثیف کنن؟! وقتی پیاده شدیم داریوش گفت: می خواستید سوار نشید!

17 - برگشتم قویی. مش اسمعلی وسط حیاط با کله تاس مرا درآغوش گرفت شام خانه اش بودم وسط سفره پر مگس بود بیشتر از مهمانها!دهاتیها دهانشان را پرلقمه می کردند به اندازه یک لنگه بارشتر. انگار کسی بالای سرشان ایستاده بود ومجبورشان می کرد که غذا بخورند! زنها توی اتاق من شام خوردند.. پایم را که توی اتاقم گذاشتم وحشت برم داشت جل الخالق مگسها از سرو کول هم بالاو پایین می رفتند.. گریختم!!

 شب هرچه هوار کشیدم مگسها دست از سرم برنداشتند!

18- ظهر بعد از یک هفته ظرفها را شستم قابلمه را پر برنج می کنم یکی دو روز می خورم بعد بدون اینکه قابلمه را بشورم دوباره تا کله قابلمه را پر برنج می کنم!

30 مرداد: خیابان طالقانی؛ روبروی قنادی به خودم گفتم: تو می تونی! و تنهایی رفتم تو وبستنی خریدم!

 6 شهریور: کتابهای کنکور را گرفتم و نبرد با خودم را از امروز آغاز کردم با گذشته،خواب دیشب ، اوهام وعطسه ای که الان کردم!

10 شهریور: عصر رفتم خیابان خیام در حالیکه سعی می کردم با چشمهایم مبارزه کنم!

 12 شهریور: گرماب؛ تقسیمات سازمانی معلمها و پرداختن به خانوم معلمی زیبا رو! آقای لشگری رییس اداره دستم را گرفت و گوشه حیاط بهم گفت: چون فرزند روحانی هستید و مذهبی ، می خواهیم از وجودتان در امور تربیتی استفاده کنیم ..و اضافه کاری و مأموریتهای زیاد..! شب در خانه معلم به آن زن زیبارو اندیشیدم و ریا کاری و دسمالی در اداره و پیش نماز شدن برای دانش آموزها و.. منصرف شدم!

13 شهریور: روستای" تخت" را انتخاب کردم یکی می گفت جای سرسبزیه! انتهای گرماب منتظر ماشین با پیرمردی همراه دخترش؛ می گفت: چرا باید یه دخترو بفرستن اینجا ؟ و هی گرماب را فحش داد!

 16 شهریور: سر صبحانه حاجاقا گفت: خواب دیدم امریکا لشگر کشیده تا مرز ایران ولی داره برمی گرده! گفتم: حاجاقا یادته خواب دیده بودی مردم، مدرسه شیخ الاسلامو سنگبارون میکنن؟ حاجاقا که یاد خوابش افتاد درکمال حیرت گفت: الله اکبر!! ( شورش مردم قزوین)

 26 شهریور. باید از رزن بروم، جاده همدان. : به سوی تخت روستایی در مرز زنجان وهمدان. در رزن خیلی زود اتوبوس خمسه از راه رسید- به این مناطق خمسه می گویند- در اتوبوس مجالی به اندوه کز کرده در دلم نمی دادم . یک ساعت بعد رسیدم. همه چیز آرام و روستا بزرگتر و زیباتر از قویی؛ با مسافراهل تختی که در اتوبوس کنارم نشسته بود رفتیم مدرسه کسی نبود. مرا برد خانه شان سرچشمه نگاه دختران را بر پوست صورتم حس می کردم. چه قدر تحویلم گرفتند محمد همین مسافری که مرا به خانه اش برد و برادرش ابراهیم و پدرشان که خیلی اهل خوش وبش بود وحرّاف.؛ زن پیرش گفت: ما مهمان معلمها هستیم! فامیلشان قاسمی بود بعدها فهمیدم که بیش از نیمی از مردم روستا فامیلشان قاسمی است. تنها چیزی که با خودم آورده ام رمان جزیره سرگردانی است و حکم کارگزینی! در مدرسه قیافه غلط انداز همکارها خیلی دلگیر بود ملکی - مدیر- گذاشت کف دستم که اگه فردا بری غیبت می خوری! قیافه معاونش شبیه محکومین فراری بود. عصر به لطف زبان ترکی ام خانه ای پیدا کردم سفید کاری و نقلی! شب همه خانواده قاسمی جمع بودند حتی دختر زیبایشان را که به محض ورود اتفاقی دیده بودمش و حالا باید مراقب می بودم که نگاهش نکنم! بعد از شام از معلم جانباز الموتی - موجی- گفتند که چهار سال پیش در سرما زیر برف و کولاک جان سپرده بود از سرما ناخنهایش ریخته بود و لباسش را کشیده بود روی سرش. بعد شروع کردند به فحش دادن آخوندها و گفتند: ما هم خدایی داریم دعاهامان بالاخره مستجاب می شود و از دست اینها و گرانی خلاص می شویم. وقتی گفتم: ملکی گفته غیبت می زنم مشتعلی گفت: ک.. غلط کرده پدرشو درمیارم! تازه خیلی چیز باشه خودم جات میرم کلاس!!

 27 شهریور: کَکها نگذاشتند تا صبح بخوابم .. سحر چون خسرو خاور علم بر کوهزاران زد با محمد آمدیم سر راه و ساعتی انتظار اتوبوس را کشیدیم که بالاخره ساعت 8 سررسید تا آبگرم سه ساعتی وسط اتوبوس ایستادم و به دهاتیها نگاه کردم که لباس نو پوشیده بودند و تهرانی حرف زدند و چقدر هم لمباندند ومن چقدر گرسنه ام بود و این گرسنگی چه دوست داشتنی است انگاره پرده ها پیش چشمت کنار میروند.

 28 شهریور: یک خروار اثاثیه داشتم در رزن مینی بوسی تا سه راه آرپادره رساندم معلمی اهل شمال همراهم بود دردشت لم یزرعی با سکوت مطلقش؛ چه لذتبخش بود چیزی نگذشت که کامیونی سررسید با راننده چاقی با آوازهای عایانه ا در چنته: عروسی و سربازی و مرگ! مرا برد ملابداغ، آبادی سرسبز و نشاط انگیزی بود همسایه تخت. انتهای ده وسایلم را پهن زمین کردم که بلافاصله یک مشت زن دوره ام کردند: آقا پارچه چی داری؟!! قیافه ام به دوره گردها میمانست ؟! ساعتها انتظارکشیدم تا سروکله مینی بوس تخت پیدا شد. مردم تخت چه سرخوش و بشاشند؛ از مش نجات می گفتند که زیر تراکتورش مرده بود می گفتند پول حجش را از توی حسابش بیرون کشیده بود یک تراکتور رومانیایی خریده بود به همین خاطر بهش می گفتند" حاجی رومان". عصر با محمد گشتی در تخت زدیم بزرگ است و مصفا. محمد با تمام بی بضاعتی مرا برد شام و قندهایم را خرد کرد و چقدر تحیل گرفت انگار فامیل بودیم. شب در خانه تازه خودم خوابیدم.

 سی ام شهریور: در مدرسه خبری نبود، گاهی ثبت نام دانش آموزی و رفت و آمد این و آن. آهنگری- بچه ابهر و معلم علوم- هم از این خانه به آن خانه اسباب کشی می کند و آخرش هم می گوید: موقتیه! بهترین کسی است که به درد مدیریت مدرسه راهنمایی می خورد( هر دو مدرسه ابتدایی و راهنمایی در یک محل است) بی ملاحظه نسبت به بچه ها و رک و راست با آبادی! امروز پنج، شش تا از بچه ها زد که چرا دیر آمده اند! با او و تیموری رفتیم مسجد آبادی و او ازبلندگو بچه ها را به مدرسه فراخواند. عصر هم زد زیر دل هر دو تامان که بزن بریم!!

 اول مهر73: امروز خیلی گرسنه بودم دیروز شام و ناهار نخورده بودم و امروز هم صبحانه و ناهار. بعد از ظهر در مدرسه انگوری خوردیم و مدرسه شیرتوشیر بود یکی از بچه های ابتدایی با گریه آمد تو که: آقا روح الله زد تو خایم! جابری معاون مدرسه شروع کرد به سرکار گذاشتن پسرک: کجات زد؟! -: اینجام! -: نشون بده ببینم! و پسرک شلوارش را کشید پایین و نشان داد! گفتند: بگو روح الله بیاید آقای خدابنده معلمشان دو تا خواباند زیر گوشش که دیگه اونجاتو نشون ندی! قبل ازظهر بچه های اول راهنمایی را گرفتند به کار توالت و تمیز کردن کثافات! باید بهشان بگویم تن به این کارها ندهند.

 سوم مهر: هنوز معلم ریاضی از تهران نیامده حوله ام در خانه اش جا مانده و دو روز است نماز نخوانده ام!- بچه تهران است آرام و بی سرو صدا- خودش می گوید دانشگاه را رها کرده و وارد آموزش پرورش شده آنها هم پرتش کرده اند اینجا.

 4 مهر: صبح پشت درکلاس یکدفعه وحشت برم داشت راسراسی دار میرم کلاس؟! در را باز کردم در حالیکه سعی می کردم راه ترس را ببندم گاهی صدایم هم می لرزید اما بچه های آرامی بودند و بی درد سر! دخترها کمی وراجی می کردند، دلم نیامد جلوی زبانم را بگیرم: شما دارید برای دوران پیرزنیتون تمرین می کنید؟! غروب با آهنگری رفتیم حمام ده و باز ابای من از عور شدن.. غروب وهم آلود، بخارحمام و آدمهای لخت، آغاز آفرینش را تداعی می کرد. حمامش بد نیست بزرگ است وچند تایی دوش دارد. اما نگاهها.. از خودم بدم می آید بخاطراین توهمات! شب با تخم مرغ و بنان و مرا ببوس گذشت.

 5 مهر: خواب(آزیتا) معشوقه دوران نوجوانی رامی دیدم. سعادت نبود که به من تلنگرمی زد؟ معلمها چه ملال آورند توی دفتر می نشینند و حرفهای صد تا یک غاز می زنند اضافه کارا چی شد حقوقمون کمه وقس علیهذا. مثل لاک پشت گوشه دفتر سرم را توی لاکم می کنم.. حرفها مثل بخار چای روی میز بالا میرود ومحومی شود.

9 مهر: شب حشره ها دمار از روزگارم درآوردند دو ساعت هم نخوابیدم و به اول شدن درکنکور فکر میکردم باد وباران شدیدی بارید و وزید.

 10 مهر: پسرهای کلاس دومی خیلی سرتقند دنبال فرصت می گردند که دخترها را دید بزنند! چه کار می توانم بکنم اگر عکس العمل نشان دهم حساس تر می شوند.

 11 مهر: ظهر آمدم سیب زمینی سرخ کنم دستم سوخت نصف سیب زمینی ها هم سوخت لباس و پرده اتاق هم زرد چوبه ای شد و اتاق پرِ دود!! شب برق اتصالی پیدا کرد مجبور شدم توی تاریکی زبان بخوانم. دوتا سیب زمینی خوردم و حشره ها باز چقدر اذیتم کردند.

 12 مهر: شام پیش آهنگری بودم دل به همکاری سپرده و شنیده بود که گفته: این آدم حزب اللهیه وسخت گیره! حالا چند روز است مجبور شده لباسش را بگذارد توی شلوارش و آستینها را بالا بزند و دگمه یقه اش را باز بگذارد!

13 مهر: امروز کلاس دوم انشا داشتند یکی دوتا از دخترها استعداد عجیبی دارند بهشان گفتم که به محیط اطرافشان بیشتر توجه کنند و از سهراب برایشان خواندم که چطور به محیط اطرافش توجه می کرده: : موسم توت و خیار، ذهنم از وزوز آقای معلم خالی، در عوض کیف دبستانی من ، تابش زمزمه زنجره بود... صبح زن همسایه صدا می زد: آآی ی آشغالی! من که در مشت خودم خاطره گلدان را آب می دادم ، پیش خود گفتم: افسوس! صبر باید کرد تا دهنها قفس سهره شود. و آب را گل نکنیم... زنگ که خورد ساک را برداشتم و زدم توی جاده. 45 دقیقه ای راه رفتم و آواز خواندم تا اتوبوس تخت اتفاقی سررسید. در راه رزن، قزوین راننده پیر با جوانی کنار من درد دل می کرد سر دعوایی چهار سال افتاده بود زندان.. جوان هم گفت: که او را با دختری گرفته بودند و سه ماه انداخته بودنش زندان؛ می گفت: زندان وحشتناک ترین جای دنیاس! پیر مرد در تأییدش گفت: بعضیا تو زندان یه دارویی می خوردن که دل وجیگرشون از دهنشون بیرون میزد و میمردن و راحت میشدن!!

15 مهر: راه افتادم سوسماری لغزید، در رزن کمان ابرویی دل و دین برد و روی نهان کرد. سه راه "آرپادره" پیاده شدم، آسمان لطف کرد و بارید آواز می خواندم و زیر باران حالی می کردم یکساعتی راه آمدم تا اینکه وانتی سررسید پیرمردها کز کرده گوشه اش. تخت آفتابی بود ومن تَر! چه حالی دارم امشب.. تنهایی غریب است اما نه نفسگیر!

 16 مهر: دارم بخاطر حرف زدن زیاد توی کلاس به کلامم مسلط می شوم. آقای اندرز معلم شمالی کلاس اولیها توی دفتر گفت: چرا پیاده می رفتی هزاران خطر دربیابان انتظار آدم را می کشه. بعد حادثه پارسالش را تعریف کرد: شب با زن و بچه از مهمانی برمی گشته اند سر کوچه ای خلوت، گرگی منتظرشان! موی بدنشان سیخ می شود- قیافه اش طوری شده بود که انگار گرگ همین الان جلوی چشمش است- با خودم یه لحظه گفتم: اگه حمله کنه بچه تو بغلمو پرت می کنم جلوشو فرار می کنم! گوشاش سیخ بود یاد حرف روستاییا افتادم خم شدم که سنگی بردارم گرگ ازآنور کوچه فرار کرد و ما هم از اینور! رحمانی و تیموری آمدند خانه من، براشان نوار گذاشتم رحمانی جلوی چشم تیموری یواشکی چند تا نوار گذاشت توی کاپشنش، تیموری هم نامردی نکرد ومچش را گرفت. رحمانی هم خنده کنان نوارها را خالی کرد روی زمین! پمپ آب آقای حسنی را هم چند روز پیش زده اند! به سال سومیها که با نفرت از دزدی حرف می زدند گفتم: هر کسی دو نیروی خوب و بد در وجودش هست منصور حلاج حتی شیطان را به خاطر اینکه فقط می خواسته دربرابر خدا سجده کند ستایش کرده. دخترک سال اولی بهم گفت: آقا براتون نون بیاریم؟ نمی دانستم چه بگویم؛ گفتم: بیار! و غروب دخترک بزک کرده نان آورد! خدایا! پناه بر تو دخترک زیبای کلاس دوم، نیش بر دل می زند!!

 17 مهر: ناهار با آقای تیموری خانه یکی از دهاتیها دعوت بودیم ( ناهار عروسی) و تیر نگاه آهویی! دهاتیها به سرعت ناهار را می خورند وهمه با هم کنار میروند اما اینبار من و تیموری نصف ناهار را هم نخورده بودیم تیموری زیر لب گفت: غذاتو بخور بی خیال شو! همه لنگ در هوا، برّو برّ به ما زل زده بودند!

 19 مهر: گرگ و میش هوا برخاستم نیم ساعتی توی تاریکی کنار در ایستادم گوش به صدای سگها گوش دادم . برای گرفتن حقوق میروم قیدار در راه حال نزاری داشتم اگر نمی رسیدم به بانک؟! فقط نود تومن پول توی جیبم بود! می ترسیدم کرایه صدتومن باشد! اگر به بانک نمی رسیدم چطور باید برمی گشتم؟! انگار دنیا را درهم فشرده بودند در من! مثل "اطلس" دنیا بردوشم بود بی آنکه توان اطلس را داشته باشم! داغ شده بودم؛ به خدا توکل کردم کرایه هشتاد تومن بود! نیمی از عمرم برگشت! با ناامیدی فیش را زیر دماغ متصدی بانک گذاشتم : نه هزار تومن! درود بر زندگی!! چه لطفی! چه کرمی! می لرزیدم عرقم سرد شده بود!

22 مهر: این صدای نوارمینی بوس تخت است که می شنوید: دیدم یه دختر کرمکی لالالالا.. قر زدمش زورکی لالالالا!! باران گرفته و دلم ؛ اما زیاد به دل غمگینم رو نمیدهم. ناهار و شام یوخدی! وشب با کاپشن می خوابم.

 25 مهر: در هوای ابری بامداد به سمت تخت راه افتاد در ساکم چراغ نفتی و تابش زمزمه زنجره! پرواز به سراغم آمده بود شورانگیز! اما راننده در سلطان آباد به خاطر نبودن مسافر برگشت قزوین و در آوج هم نیم ساعتی خراب شد! به بچه های کلاس می اندیشم .. بعد از ظهر به کلاس سومیها گفتم: فکر نکنید شما یه مشت بچه روستایی و دورافتاده اید! شما یه نفر نیستید! شما یه دنیایید! یه اندیشه اید!

 26 مهر: قبل از ظهر ازمدرسه که برمی گشتم هوای بارانی و سرد اندوهش را حقنه ام کرد. شب تخم مرغی که تازه یاد گرفته ام نسوزانمش را با آوای محزون شجریان خوردم: "شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم" و با این جمله نهج البلاغه نیرویی گرفتم: بر تصمیم خود ثابت قدم و استوار باش.

 27 مهر: صبحانه که خبری نیست ناهار هم نان خالی و شب تخم مرغ آب پز! مبارک است این سختی ها برایم این فکرخوشی است که می ترساندم! بیشترین عذابم حمام است و نمازی که روی دستم میماند. امروز قرار بود بروم ملابداغ تا با ماشینی برویم گرماب برای کلاسهای ضمن خدمت اما گرسنگی و ضعف اجازه نداد. شب آقای خدابنده و مرادی مستخدم مدرسه بهم سرزدند از قیافه شان پیدا بود که برای شام آمده اند اما جز تخم مرغ روی تاقچه چیزی ندیدند، مجبور شدند بگویند: اومدیم بهت سربزنیم! -: لطف کردین! چوخ ممنون!!

 28 مهر: قبل از ظهر با همکارها والیبال بازی کردیم اما ضعف باعث می شد مدام زمین بنشینم! برای چه می نویسم؟! اول آبان: در راه ابهر قزوین سربازی یک جوان را به جرم مشروب خواری می برد چوبیندر( زندان حومه زوین) جوانک می گفت: هشتاد ضربه شلاق میزنن اما پنج شیش تای اولو که زدن آدم سر میشه دیویستا بزنن!! و ظهرچقدر هوای ... کرده بودم!!

 دوم آبان: « روز مولوی » نزدیکای رزن کشف بزرگی کردم: دنیا هر لحظه متولد می شود.. کوهها و آدمها و شهر.. و من! دیگر نباید با گذشته ام با خاطره ام پا به جایی بگذارم . دیگر هر لحظه متولد می شوم دنیا هم متولد می شود. اگر بتوانم هر لحظه تازه شوم، عوض شوم! اگر این افکار وهم نباشد یا خلسه ای آنی و زود گذر! چه لذتی بردم امروز از زندگی و دنیا توی رزن. مولوی هم شعری دارد: نو به نو می گردد این دنیا وما بی خبر از نو شدن اندر بقا. روزی تاریخی است برایم!.. نه! تمام روزهایم تاریخی و جاودانه است! تمام لحظاتم!

 بیستم فروردین 86: آیا کسی صدای مرا می شنود؟ احساس می کنم شاهزاده ای هستم که توی این هلفدانی .. طویله، گمنام و تنها به بردگی گمارده شده. از اسب افتاده! تنها دم و بازدمم ایمان و امید است. دیگر هیچ ندارم هیچ! و هر شب کاغذ رویاهایم را قبل از خواب زمزمه می کنم. حد وسطی ندارد یا معجزه یا..!

 4 آبان 73: باز برای سومها رفتم بالای منبر که مثل دیگران زندگی نکنید، دنبال آنها راه نیفتید، خودتان زندگی را لمس کنید، خودتان دنبال خدا بگردید، چون دیگران میگن خدا هست شما هم چشم بسته نگید هست! اگه همه میگن آتیش میسوزونه شما برید دست به آتیش بزنید شاید شمارو نسوزوند!.. و شعر عقاب خانلری را برایشان خواندم: .. سالها باش و بدین عیش بناز تو ومرداب و تو و عمر دراز..! عزت قاسمی پسر باهوش و جسوری است گاهی بلند می شود و حرفهای مرا رد می کند و نظر خودش را می دهد بچه ها عکس العمل نشان می دهند: یعنی میگی آقا غلط میگه؟! قبل از ظهر یکی از دومها شلوغ کرد با چک و سیلی چپ و راستش کردم.

5 آبان: صبحدمان که سعی کردم تازه اش ببینم کرایه عباس صاحبانه را دادم سر پانصد تومن توافق کردیم، پول خرد نداشتم ششصد تومن دادم، عباس هم همه را گذاشت تو جیبش! مردم بالادست چه صفایی دارند! کلاس پرورشی را بی خیال شدم و راه افتادم یکساعت و نیم پیاده روی و آواز.

6 آبان: با علی رفتیم آموزشگاه فارابی. یارو گفت: دوشنبه ها کلاس زبان تشکیل میشه و چون نمی تونی بیایی بهتره در کلاس مثلاً عربی شرکت کنی!! حسابی هم در بانک تجارت باز کردم ورود به دنیای آدمها!

 8 آبان: امروزها خبر داغ، مبارزه دولت با گرانی است می گویند چون آمریکا آمده خلیج فارس و خیال حمله دارد! تشنگی من به حقیقت با جبر کنکور همزمان شده، کتابهای آیت الله مطهری یکطرف و اباطیل کنکور یکطرف. دیروز بدون اینکه دفترچه حسابم را بگیرم از بانک بیرون زده بودم مادرم گفت: اگه بیسواد بودی چیکارمیکردی؟!

 9 آبان: صبح از باران دیشب خیس بود. ساعت 7 راه افتادم وقتی بارم زیاد است کفری ام اینبار سعی کردم راحت باشم و موفق شدم. مینی بوس رزن سرد بود، کشتی نفس گاه می شکند و گاه می گذرد. در اتوبوس تخت اول شکست اما بالاخره گذشت! چه بارانی می آمد محمد پسر عزیز که هر وقت می آید و میرود باید موکت را جارو کنم گفت: از صبح داره می باره! مدرسه که رفتم عزت گفت: آقا دلم برات تنگ شده بود! علی قاسمی عصر برایم شیر آورد اما پایم خورد به کاسه و ریخت یاد حرفهای شیخ حسین در مسجد النبی افتادم و گریستم! دم غروب یکی از اهالی با یک میله آهنی آمد وسط اتاق و گفت: شام بیا خانه ما.. نترس عروسیه!! وقتی از شام برمی گشتم هوا تاریک بود آیت الکرسی ام اثر کرد و سگ وسط کوچه بی خیالم شد دلم از شوق تپید اما چند لحظه بعد روستایی سررسید و سگ همچنان بی صدا!

 11 آبان: دومها چنان کفری ام کردند که بستمشان به ترکه! زنگ تفریح آقای خدابنده - آموزگارابتدایی- ده، دوازده تا کلاس دومی را آورد دفتر و مدیر افتاد به جانشان نفری شاید بیست ترکه. دفتر را اشک و فریاد پر کرده بود ملکی که دید صدای بچه ها الان رسوایی به بار می اورد گفت که با دهان بسته گریه کنند!!خدابنده و مرادی کرکر می خندیدند، در آن هیرّو ویر از دهن یکی از بچه ها آدامسی بیرون افتاد. ملکی گفت: ورش دار! بذار تو دهنت!-: نه آقا! -: یاللا! پسرک با چه اکراهی آدامس را برداشت و گذاشت دهنش! ملکی باز گفت: بندازش زمین! ورش دار!.. بنداز تو سطل آشغال! بعد یکی را نشاند روی صندلی پاهایش را بلند کرد چند ترکه به پروپایش کوفت وخسته و له له زنان رها کرد. تظاهرات روز دانش آموز امروز برگزار شد

( بخاطرجمعه بودن سیزدهم). شبها خواب غذا و برنج می بینم!

 15 آبان: مادرم خواب دیده بود بستهآی پستی را دیده بود که روی آن نوشته بودند: آقا داود! امیدوارم در کنکور سال 74 قبول شوید. پاکتو باز کردم پیرهن خیلی خوشگلی بود، پوشیدی شونه هاش گلدار. فکر کردم : زن را پیراهن مرد قرار دادیم!

25 آبان: این بچه ها چه زجری می کشند از دست کارهای اجباری خانه؛ و پدرانشان اجازه نمی دهند که ادامه تحصیل بدهند بخاطر کار کشیدن! گفتم هرطوری هست باید بگریزند ازدست این زندگی یکنواخت سخت! چند روزه عمر را برای خدمت به این گاو و گوسفندها در طویله، به دنیا نیامده اند: فرار کنید برید مدرسه شبانه روزی- زرین آباد- و بعد داستان مردی که مرد بود ریچارد رایت را برایشان خواندم پسرکی که از خانه می گریزد و آزاد میشود و داستان کودکیهایم را برایشان تعریف کردم، شرارتها و دزدیهایم!

 26 آبان: صبح که هنوز آفتاب نزده بود زدم توی کوچه های ده. باران دیشب ادامه داشت تا قیدار توی مینی بوس ایستادم. هر وقت می خواهم حقوق بگیرم کارمند بانک شک می کند: مرادی که تو نیستی؟ -: پس کیه؟! بخاطر ریش و سبیلهایی که هنوز در نیامده!

 16 آذر: تنهایی شبانه سوقم می داد به درّه نا امیدی و حرمانها!

 قاصد روزان ابری داروک!

 کی می رسد باران؟

 در درون کومه تاریک من

 در بساطی که بساطی نیست

و جدار دنده های نی

 دارد از خشکیش می ترکد

چون دل یاران که در هجران یاران.

 25 فروردین 86: حالا درکجای جهانم؟ مرز سیاهی و سفیدی. روشنایی و تاریکی. هستی و نیستی. دوزخ و بهشت. کدام را انتخاب می کنم. جهنم امن دانایی و روزمرگی! تقلید و بردگی! مذهب واندوه؟ یا بهشت تاریک شورش و دیوانگی! سرکشی وعصیان! آزادی ومهر! کودکی و شادی؟

 سوم دیماه 73: طالع بینی هندی: من مردی قسی القلب با شعله های عشقی جاودانه، اراده ای قوی، با شرم و حیا! توی ماشین محسن در کوچه ای تاریک از تنهایی جانکاهمان نالیدیم و چه شبهایی است این شبهای جوانی!

 

 


ادامــه مـطـلـب