اشعار مذهبی
سیّد آخِرالزّمان
| ;یک چند از این میان کران خواهم | ;و این دهر به کام دیگران خواهم |
| ;زین تنگ مکان به جهد بگریزم | ;وسعتگه ملک لا مکان خواهم |
| ;عون از پس پاک داور یکتا | ;از سیّد آخرالزّمان خواهم |
| ;احمد که به مهر او و آل او | ;از دوزخ و آتشش امان خواهم |
| ;یوسف گهری که چاهِ دنیا را | ;از تارِ ولاش ریسمان خواهم |
| ;آزر نَسَبی که نار دوزخ را | ;بر خود ز وِلاش گلِستان خواهم |
| ;موسی منشی که نیل شهوت را | ;بر خود ز وفاش بی زیان خواهم |
| ;تا مهر شفاعتش به من تابد | ;بر جمله جهانش مهربان خواهم |
| ;تا بِسرایم مدایح او را | ;هر موی به عضو خود زبان خواهم |
پیر باید
| ;پیر آمد که شود راه عدم را رهبر | ;پیر باید بلی اندر همه جا خاصه عدم |
| ;مصطفی نورِ هُدی قافله سالارِ وجود | ;که از او تا به قِدَم نیست مگر یک دو قدم |
| ;سیّد یثربی و خسرو مکّی که بود | ;قاف تا قاف جهانش ز عبید و ز خَدَم |
| ;سرورِها شمی و شاه قریشی کآمد | ;زیر حکمش همه آفاق عرب تا به عجم |
| ;کس به یک عمر نپیماید در خواب و خیال | ;آنچه پیمود به بیداری او در یک دم |
| ;شخص او دستخوش پنجه تقدیر به طوع | ;این چنین است بلی کآمد، نامش خاتم |
سپهر عالم معنی
| ;کنون در قبّه یزدان نبینی جز ابوالقاسم | ;به شرط آن که هم یزدانت بخشد این شناسایی |
| ;جهان را نیّر لامع، خدا را مظهر جامع | ;که مانندش نهان بُد تا کنون ز آغاز پیدایی |
| ;سپهر عالم معنی که رای اوست خورشیدی | ;که هم در عالم معنی نماید عالم آرایی |
| ;ور آتش بر خلیل اللّه گل شد باد لطف او | ;دمانَد ز آتش جهل کسان گل های دانایی |
| ;کلیم از سینه سینا تجلّی دید گر وقتی | ;کند از عکس نور روی او هر سینه سینایی |
| ;اگر داوود را آهن به دست اندر چو موم آمد | ;از او چون موم شد آهن صفت دل های خارایی |
| ;هزاران مرده دل سر بر کند از دخمه تن ها | ;بر ایشان گر دمد از لعل خود بار مسیحایی |
| ;از آن فقرش پسند آمد که در خورد جلال او | ;جهان را با همه وسعت نبود امکان گنجایی |
جمال محمّد
| ;مهر، فروغی است از جمال محمّد | ;ماه کند سجده بر هِلال محمّد |
| ;آنچه به تورات و مصحف است و به انجیل | ;هست یکی آیه از کمال محمّد |
| ;چشمه آب حیات و کوثر و زمزم | ;هست یکی قطره از زلال محمّد |
| ;عرش کند سجده گَرد فرش رهش را | ;چون کند اندیشه خیال محمّد |
| ;نیست در اندیشه ز آفتاب قیامت | ;آن که کند جای در ظلال محمد |
| ;داد از آن قوم بی حیا که کشیدند | ;تیغ جفا را به قتل آل محمّد |
| ;وای از آنان که در خرابه نشاندند | ;از ره جور و جفا عیال محمّد |
| ;«جودی» اگر بندگی کنی و اطاعت | ;بهر محمّد نما و آل محمّد |
همدم فقرا
| ;ای که فرش رهت آمد ز شرف عرش عظیم | ;قد افلاک کمان پیش تو بهر تعظیم |
| ;احمدت خواند خداوند احد زان که ندید | ;فرق دیگر به میان تو و خود الاّ میم |
| ;چشم امّید همه عالم ایجاد به توست | ;بس که شخص تو کریم آمد و طبع تو سلیم |
| ;تویی آن شاه که از امر تو در فوق فلک | ;باز گردد به مقر مهر و مَه آید به دو نیم |
| ;جان فدای تو و خُلق تو که خَلاّق جهان | ;خواند، با آن عظمت خُلق نکوی تو عظیم |
| ;خسروا ختم رسالت به تو شد زان که شدی | ;فقرا را همه دم همدم و همراز و ندیم |
| ;ریختند آتش اگر بر سرت از هر در و بام | ;باز می خواستی آن قوم رهانی ز جحیم |
| ;آن که اندر سر راه تو بیفشاندی خار | ;بشکفتی تو بر او چون گل خندان و نسیم |
فروغ عالم ایجاد
| ;که رخ نمود که اندر سپهر آینه فام | ;هلال یکشبه دارد فروغ ماه تمام |
| ;خدیو عالم امکان، محمّد عربی | ;که الکن آمده نزدش کلیمْ گاه کلام |
| ;فروغ عالم ایجاد آن که دین خدا | ;از او گرفته ثبات و از او گرفته قوام |
| ;شهی که در شب میلاد بهر سجده او | ;ز طاق بتکده بر خاک ریختند اصنام |
| ;شها تویی که ز روز ازل سپرد تو را | ;کلید مخزن هر علم، عالم علاّم |
| ;نبود نور تو گر با خلیل یار کجا | ;ز بهرش آتش نمرود گشت بَرد و سلام |
| ;الا به حکم قضا تا به عالم ایجاد | ;به گردش است شب و روز چرخِ آینه فام |
| ;رخ محبّ تو بادا سفید همچون صبح | ;دل حسود تو بادا سیاه هم چون شام |
در نعتِ مولا علی علیه السلام
| ;بر کوفه و خاک علی ای باد صبح ار بگذری | ;آنجا به حقّ دوستی کز دوستان یاد آوری |
| ;با او بگویی: کای ولی، وی سرّ احسان و یلی | ;زان کیمیای مُقبلی در ده که جان می پروری |
| ;ای قبله روح و جسد، وی بیشه دین را اَسد | ;ذات تو خالی از حسد، نفس تو از تهمت بری |
| ;کافی کفِ کوفی وطن، صافی دلِ صوفی بدن | ;هم بوالوفا هم بوالحسن، هم مرتضی هم حیدری |
| ;هستی نبی را ابن عم از روی معنی لحم و دم | ;زان گونه بودی لاجرم زین گونه داری سروری |
| ;کفر از کفت شد کاسته، دین از تو شد آراسته | ;از زیر دستت خاسته صد چون جنید و چون سری |
| ;هم کوه حلمش را کمر، هم چرخ خُلقش را قمر | ;هم شاخ شرعش را ثمر، هم شهر علمش را دری |
| ;علم از تو گشت اندوخته، شرع از تو گشت افروخته | ;از ذوالفقارت سوخته، آیین کفر و کافری |
| ;هم تیغ داری هم علَم، هم علم داری هم حکم | ;هم زهد داری هم کرم، دیگر چه باشد مهتری |
| ;روزی که یاران دگر از دور کردندی نظر | ;از خیبر و باروش در کندی زهی زور آوری |
* * *
| ;عصمتْ شعار آل تو ایمان و تقوی مال تو | ;کشف حقیقت حال تو، سیر طریقت بر سری |
| ;ای مکیان را پیش صف، وی شحنه نجد و نجف | ;هستی خلافت را خلف، از مایه نیک اختری |
| ;گر با تو کین وَرزد خسی، نامش نمی ماند بسی | ;وانجا که گم گردد کسی علم تو داند رهبری |
| ;رای تو جفت تیر شد، چون مهر عالم گیر شد | ;عقل بلندت پیر شد، در کار معنی گستری |
| ;ای گنج صد قارون تو را، گفته نبی هارون تو را | ;زان دشمنِ وارون تو را، منکر شود چون سامری |
| ;گردون گردان جای تو، خورشید خاک پای تو | ;ای پرتوی از رای تو، آیینه اسکندری |
| ;من بسته بند توام، خاک دو فرزند توام | ;در عهد و پیوند توام، با داغ و طوق قنبری |
میوه دل زهرا
| ;این آسمان صدق و در او اختر صفاست؟ | ;یا روضه مقدّس فرزند مصطفاست؟ |
| ;این داغ سینه اسداللّه و فاطمه است؟ | ;یا باغ میوه دل زهرا و مرتضاست؟ |
| ;ای جسم، خاک شو که بیابان محنت است | ;وی چشم، آب ریز که صحرای کربلاست |
| ;سرها بر این بساط مگر کعبه دل است؟ | ;رُخ ها بر آستانه مگر قبله دعاست؟ |
| ;ای بر کنار و دوش نبی بوده منزلت | ;قندیل قبّه فلکی خاک این هواست |
| ;تو شمع خاندان رسولی به راستی | ;پیش تو هم چو شمع بسوزد درون راست |
| ;هر سال تازه می شود این درد سینه سوز | ;سوزی که کم نگردد و دردی که بی دواست |
| ;ای تشنه فرات یکی دیده باز کن | ;کز آب دیده بر سر قبر تو دجله هاست |
| ;آتش عجب که در دل گردون نیوفتاد | ;در ساعتی که آن جگر تشنه آب خواست |
در نعت امام صادق علیه السلام
| ;دین حق را کلام ناطق | ;یعنی جعفر امام صادق علیه السلام |
| ;آن قاعده دان علم اخلاق | ;آن اَعلم عالمان آفاق |
| ;فضل و شرفش چو پرتو نور | ;در جمله کائنات مشهور |
| ;او بود به بَحْرِ عشق زَوْرَقْ | ;زو یافت رواجْ مَذْهَبِ حق |
| ;گنجینه معرفت ضمیرش | ;آیینه حق دلِ مُنیرش |
| ;اسرار نهان مصطفی را | ;او کرد به خلق آشکارا |
| ;فرموده ایزد و پیمبر | ;باشد ارکان دین جعفر |
| ;صبح صادق غلام رایش | ;آیینه مهر نقش پایش |
| ;دانای ضمیر خلقِ عالم | ;مقبولترین نسلِ آدم |
| ;علمی که لدُّنی است نامش | ;لفظیست ز أَبْجدِ کلامش |
| ;در شهر و دیار هفت اقلیم | ;ز اعمالِ قبیح و حسن تکریم |
| ;از خلق شدی هر آنچه صادر | ;بودی به امامِ عصر حاضر |
وصف امام حسن عسکری علیه السلام
| ;نقد علی آن امامِ أمْجَد | ;شاهَنْشَهِ دین، اَبا محمّد |
| ;نامش ز حَسن چو رایت افراشت | ;القابِ زکی و عسکری داشت |
| ;زان شرح که سرّ کاف و نونست | ;اوصاف جمیلِ او فزونست |
| ;وصفش در ظرفِ لب نگنجد | ;در صفحه روز و شب نگنجد |
| ;علمی که معلّمش خدا بود | ;در سینه شاه ازکیا بود |
| ;ذاتش سببِ مدارِ عالم | ;صدرِ اُمَم و امامِ اکرم |
| ;فهرست رساله مکارم | ;سر خیلِ مکرّمان مُکْرِم |
| ;خورشید سپهرِ جود و احسان | ;درّ یکتای دُرج ایمان |
| ;سر خیلِ عساکرِ کرامت | ;گلگونه گلشن امامت |
| ;دانای ضمیر انس و جان بود | ;راز همه کس به او عیان بود |
| ;نقلش ز حکایت و روایات | ;بودی همه معجز و کرامات |
مدح امام زمان علیه السلام
| ;کلکِ خردَم گوهرفشانست | ;تا مادح صاحب الزمانست |
| ;در مملکت شَرَف، شهنشاه | ;بر خلق زمانه، حجة اللّه |
| ;ذاتش روحیست عاری از جسم | ;با سیّد کائنات هم اسم |
| ;آن مهتر و سرور خلایق | ;این بهتر و اکبر خلایق |
| ;از موهبت خدای واهب | ;کاو راست سپاس و حمد واجب |
| ;زان سان که به کودکی ز صفوت | ;یحیی آموخت علم حکمت |
| ;مهدی که پناه خاص و عام است | ;از وقت ولادتش امام است |
پدیدآورنده: اوحدی مراغه ای ـ وصال شیرازی ـ بهشتی هروی
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 11:27 توسط احمد شيردل
|