سیّد آخِرالزّمان

;یک چند از این میان کران خواهم ;و این دهر به کام دیگران خواهم
;زین تنگ مکان به جهد بگریزم ;وسعتگه ملک لا مکان خواهم
;عون از پس پاک داور یکتا ;از سیّد آخرالزّمان خواهم
;احمد که به مهر او و آل او ;از دوزخ و آتشش امان خواهم
;یوسف گهری که چاهِ دنیا را ;از تارِ ولاش ریسمان خواهم
;آزر نَسَبی که نار دوزخ را ;بر خود ز وِلاش گلِستان خواهم
;موسی منشی که نیل شهوت را ;بر خود ز وفاش بی زیان خواهم
;تا مهر شفاعتش به من تابد ;بر جمله جهانش مهربان خواهم
;تا بِسرایم مدایح او را ;هر موی به عضو خود زبان خواهم

پیر باید

;پیر آمد که شود راه عدم را رهبر ;پیر باید بلی اندر همه جا خاصه عدم
;مصطفی نورِ هُدی قافله سالارِ وجود ;که از او تا به قِدَم نیست مگر یک دو قدم
;سیّد یثربی و خسرو مکّی که بود ;قاف تا قاف جهانش ز عبید و ز خَدَم
;سرورِها شمی و شاه قریشی کآمد ;زیر حکمش همه آفاق عرب تا به عجم
;کس به یک عمر نپیماید در خواب و خیال ;آنچه پیمود به بیداری او در یک دم
;شخص او دستخوش پنجه تقدیر به طوع ;این چنین است بلی کآمد، نامش خاتم

سپهر عالم معنی

;کنون در قبّه یزدان نبینی جز ابوالقاسم ;به شرط آن که هم یزدانت بخشد این شناسایی
;جهان را نیّر لامع، خدا را مظهر جامع ;که مانندش نهان بُد تا کنون ز آغاز پیدایی
;سپهر عالم معنی که رای اوست خورشیدی ;که هم در عالم معنی نماید عالم آرایی
;ور آتش بر خلیل اللّه گل شد باد لطف او ;دمانَد ز آتش جهل کسان گل های دانایی
;کلیم از سینه سینا تجلّی دید گر وقتی ;کند از عکس نور روی او هر سینه سینایی
;اگر داوود را آهن به دست اندر چو موم آمد ;از او چون موم شد آهن صفت دل های خارایی
;هزاران مرده دل سر بر کند از دخمه تن ها ;بر ایشان گر دمد از لعل خود بار مسیحایی
;از آن فقرش پسند آمد که در خورد جلال او ;جهان را با همه وسعت نبود امکان گنجایی

جمال محمّد

;مهر، فروغی است از جمال محمّد ;ماه کند سجده بر هِلال محمّد
;آنچه به تورات و مصحف است و به انجیل ;هست یکی آیه از کمال محمّد
;چشمه آب حیات و کوثر و زمزم ;هست یکی قطره از زلال محمّد
;عرش کند سجده گَرد فرش رهش را ;چون کند اندیشه خیال محمّد
;نیست در اندیشه ز آفتاب قیامت ;آن که کند جای در ظلال محمد
;داد از آن قوم بی حیا که کشیدند ;تیغ جفا را به قتل آل محمّد
;وای از آنان که در خرابه نشاندند ;از ره جور و جفا عیال محمّد
;«جودی» اگر بندگی کنی و اطاعت ;بهر محمّد نما و آل محمّد

همدم فقرا

;ای که فرش رهت آمد ز شرف عرش عظیم ;قد افلاک کمان پیش تو بهر تعظیم
;احمدت خواند خداوند احد زان که ندید ;فرق دیگر به میان تو و خود الاّ میم
;چشم امّید همه عالم ایجاد به توست ;بس که شخص تو کریم آمد و طبع تو سلیم
;تویی آن شاه که از امر تو در فوق فلک ;باز گردد به مقر مهر و مَه آید به دو نیم
;جان فدای تو و خُلق تو که خَلاّق جهان ;خواند، با آن عظمت خُلق نکوی تو عظیم
;خسروا ختم رسالت به تو شد زان که شدی ;فقرا را همه دم همدم و همراز و ندیم
;ریختند آتش اگر بر سرت از هر در و بام ;باز می خواستی آن قوم رهانی ز جحیم
;آن که اندر سر راه تو بیفشاندی خار ;بشکفتی تو بر او چون گل خندان و نسیم

فروغ عالم ایجاد

;که رخ نمود که اندر سپهر آینه فام ;هلال یکشبه دارد فروغ ماه تمام
;خدیو عالم امکان، محمّد عربی ;که الکن آمده نزدش کلیمْ گاه کلام
;فروغ عالم ایجاد آن که دین خدا ;از او گرفته ثبات و از او گرفته قوام
;شهی که در شب میلاد بهر سجده او ;ز طاق بتکده بر خاک ریختند اصنام
;شها تویی که ز روز ازل سپرد تو را ;کلید مخزن هر علم، عالم علاّم
;نبود نور تو گر با خلیل یار کجا ;ز بهرش آتش نمرود گشت بَرد و سلام
;الا به حکم قضا تا به عالم ایجاد ;به گردش است شب و روز چرخِ آینه فام
;رخ محبّ تو بادا سفید همچون صبح ;دل حسود تو بادا سیاه هم چون شام

در نعتِ مولا علی علیه السلام

;بر کوفه و خاک علی ای باد صبح ار بگذری ;آنجا به حقّ دوستی کز دوستان یاد آوری
;با او بگویی: کای ولی، وی سرّ احسان و یلی ;زان کیمیای مُقبلی در ده که جان می پروری
;ای قبله روح و جسد، وی بیشه دین را اَسد ;ذات تو خالی از حسد، نفس تو از تهمت بری
;کافی کفِ کوفی وطن، صافی دلِ صوفی بدن ;هم بوالوفا هم بوالحسن، هم مرتضی هم حیدری
;هستی نبی را ابن عم از روی معنی لحم و دم ;زان گونه بودی لاجرم زین گونه داری سروری
;کفر از کفت شد کاسته، دین از تو شد آراسته ;از زیر دستت خاسته صد چون جنید و چون سری
;هم کوه حلمش را کمر، هم چرخ خُلقش را قمر ;هم شاخ شرعش را ثمر، هم شهر علمش را دری
;علم از تو گشت اندوخته، شرع از تو گشت افروخته ;از ذوالفقارت سوخته، آیین کفر و کافری
;هم تیغ داری هم علَم، هم علم داری هم حکم ;هم زهد داری هم کرم، دیگر چه باشد مهتری
;روزی که یاران دگر از دور کردندی نظر ;از خیبر و باروش در کندی زهی زور آوری

* * *

;عصمتْ شعار آل تو ایمان و تقوی مال تو ;کشف حقیقت حال تو، سیر طریقت بر سری
;ای مکیان را پیش صف، وی شحنه نجد و نجف ;هستی خلافت را خلف، از مایه نیک اختری
;گر با تو کین وَرزد خسی، نامش نمی ماند بسی ;وانجا که گم گردد کسی علم تو داند رهبری
;رای تو جفت تیر شد، چون مهر عالم گیر شد ;عقل بلندت پیر شد، در کار معنی گستری
;ای گنج صد قارون تو را، گفته نبی هارون تو را ;زان دشمنِ وارون تو را، منکر شود چون سامری
;گردون گردان جای تو، خورشید خاک پای تو ;ای پرتوی از رای تو، آیینه اسکندری
;من بسته بند توام، خاک دو فرزند توام ;در عهد و پیوند توام، با داغ و طوق قنبری

میوه دل زهرا

;این آسمان صدق و در او اختر صفاست؟ ;یا روضه مقدّس فرزند مصطفاست؟
;این داغ سینه اسداللّه و فاطمه است؟ ;یا باغ میوه دل زهرا و مرتضاست؟
;ای جسم، خاک شو که بیابان محنت است ;وی چشم، آب ریز که صحرای کربلاست
;سرها بر این بساط مگر کعبه دل است؟ ;رُخ ها بر آستانه مگر قبله دعاست؟
;ای بر کنار و دوش نبی بوده منزلت ;قندیل قبّه فلکی خاک این هواست
;تو شمع خاندان رسولی به راستی ;پیش تو هم چو شمع بسوزد درون راست
;هر سال تازه می شود این درد سینه سوز ;سوزی که کم نگردد و دردی که بی دواست
;ای تشنه فرات یکی دیده باز کن ;کز آب دیده بر سر قبر تو دجله هاست
;آتش عجب که در دل گردون نیوفتاد ;در ساعتی که آن جگر تشنه آب خواست

در نعت امام صادق علیه السلام

;دین حق را کلام ناطق ;یعنی جعفر امام صادق علیه السلام
;آن قاعده دان علم اخلاق ;آن اَعلم عالمان آفاق
;فضل و شرفش چو پرتو نور ;در جمله کائنات مشهور
;او بود به بَحْرِ عشق زَوْرَقْ ;زو یافت رواجْ مَذْهَبِ حق
;گنجینه معرفت ضمیرش ;آیینه حق دلِ مُنیرش
;اسرار نهان مصطفی را ;او کرد به خلق آشکارا
;فرموده ایزد و پیمبر ;باشد ارکان دین جعفر
;صبح صادق غلام رایش ;آیینه مهر نقش پایش
;دانای ضمیر خلقِ عالم ;مقبولترین نسلِ آدم
;علمی که لدُّنی است نامش ;لفظیست ز أَبْجدِ کلامش
;در شهر و دیار هفت اقلیم ;ز اعمالِ قبیح و حسن تکریم
;از خلق شدی هر آنچه صادر ;بودی به امامِ عصر حاضر

وصف امام حسن عسکری علیه السلام

;نقد علی آن امامِ أمْجَد ;شاهَنْشَهِ دین، اَبا محمّد
;نامش ز حَسن چو رایت افراشت ;القابِ زکی و عسکری داشت
;زان شرح که سرّ کاف و نونست ;اوصاف جمیلِ او فزونست
;وصفش در ظرفِ لب نگنجد ;در صفحه روز و شب نگنجد
;علمی که معلّمش خدا بود ;در سینه شاه ازکیا بود
;ذاتش سببِ مدارِ عالم ;صدرِ اُمَم و امامِ اکرم
;فهرست رساله مکارم ;سر خیلِ مکرّمان مُکْرِم
;خورشید سپهرِ جود و احسان ;درّ یکتای دُرج ایمان
;سر خیلِ عساکرِ کرامت ;گلگونه گلشن امامت
;دانای ضمیر انس و جان بود ;راز همه کس به او عیان بود
;نقلش ز حکایت و روایات ;بودی همه معجز و کرامات

مدح امام زمان علیه السلام

;کلکِ خردَم گوهرفشانست ;تا مادح صاحب الزمانست
;در مملکت شَرَف، شهنشاه ;بر خلق زمانه، حجة اللّه
;ذاتش روحیست عاری از جسم ;با سیّد کائنات هم اسم
;آن مهتر و سرور خلایق ;این بهتر و اکبر خلایق
;از موهبت خدای واهب ;کاو راست سپاس و حمد واجب
;زان سان که به کودکی ز صفوت ;یحیی آموخت علم حکمت
;مهدی که پناه خاص و عام است ;از وقت ولادتش امام است

پدیدآورنده: اوحدی مراغه ای ـ وصال شیرازی ـ بهشتی هروی