| خلقي بهزار ديده بر من بگريست |
|
ديروز که چشم تو بمن در نگريست |
| ميبايد مرد و باز ميبايد زيست |
|
هر روز هزار بار در عشق تو ام |
| بي يار و ديار اگر بود خود غم نيست |
|
عاشق نتواند که دمي بي غم زيست |
| هجران و وصال را ندانست که چيست |
|
خوش آنکه بيک کرشمه جان کرد نثار |
| چه پنداري که گورم از عشق تهيست |
|
گر مرده بوم بر آمده سالي بيست |
| آواز آيد که حال معشوقم چيست |
|
گر دست بخاک بر نهي کين جا کيست |
| ميگفتم عشق و ميندانستم چيست |
|
ميگفتم يار و ميندانستم کيست |
| ور عشق اينست چون توان بي او زيست |
|
گر يار اينست چون توان بي او بود |
| وي جان بدرآ اينهمه رعنايي چيست |
|
اي دل همه خون شوي شکيبايي چيست |
| ناديده به حال دوست بينايي چيست |
|
اي ديده چه مردميست شرمت بادا |
| آغشته به خون عاشق افگاريست |
|
اندر همه دشت خاوران گر خاريست |
| ما را همه در خورست مشکل کاريست |
|
هر جا که پريرخي و گلرخساريست |
| گرداب درو چو دام و کشتي نفسيست |
|
در بحر يقين که در تحقيق بسيست |
| هر موج اشارهاي ز ابروي کسيست |
|
هر گوش صدف حلقهي چشميست پر آب |
| امن و راحت به ذلت و درويشيست |
|
رنج مردم ز پيشي و از بيشيست |
| گر با خرد و بدانشت هم خويشيست |
|
بگزين تنگ دستي از اين عالم |
| ماييم به درد عشق تا جان باقيست |
|
ما عاشق و عهد جان ما مشتاقيست |
| مي خون جگر مردم چشمم ساقيست |
|
غم نقل و نديم درد و مطرب ناله |
| زو داد مکن گرت به هر دم ستميست |
|
چون حاصل عمر تو فريبي و دميست |
| گردي و شراري و نسيمي و نميست |
|
مغرور مشو بخود که اصل من و تو |
| پيوسته نه تخم خرمي کاشتنيست |
|
دايم نه لواي عشرت افراشتنيست |
| جز روشني رو که نگه داشتنيست |
|
اين داشتنيها همه بگذاشتنيست |
| همراه درين راه درازم کس نيست |
|
دردا که درين سوز و گدازم کس نيست |
| اما چه کنم محرم رازم کس نيست |
|
در قعر دلم جواهر راز بسيست |
| چون زنده نمايد او ولي جانش نيست |
|
در سينه کسي که راز پنهانش نيست |
| درديست که هيچگونه درمانش نيست |
|
رو درد طلب که علتت بيدرديست |
| آنجا همه کاهشست افزايش نيست |
|
در کشور عشق جاي آسايش نيست |
| بي جرم و گنه اميد بخشايش نيست |
|
بي درد و الم توقع درمان نيست |
| آگاه ز حال چهرهي زردم نيست |
|
افسوس که کس با خبر از دردم نيست |
| درياب که تا درنگري گردم نيست |
|
اي دوست براي دوستيها که مراست |
| از گفت نکوي بي عمل عارم نيست |
|
گفتار نکو دارم و کردارم نيست |
| آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست |
|
دشوار بود کردن و گفتن آسان |
| دردي بتر از واقعهي هجران نيست |
|
هرگز المي چو فرقت جانان نيست |
| تو جان مني وداع جان آسان نيست |
|
گر ترک وداع کردهام معذورم |
| ور نيز بدست هم ز تقصير تو نيست |
|
گر کار تو نيکست به تدبير تو نيست |
| چون نيک و بد جهان به تقدير تو نيست |
|
تسليم و رضا پيشه کن و شاد بزي |
| بگذر ز ولايتيکه آن زان تو نيست |
|
از درد نشان مده که در جان تو نيست |
| لاف از گهري زني که در کان تو نيست |
|
از بيخردي بود که با جوهريان |
| آسايش جان زار ميبايد و نيست |
|
در هجرانم قرار ميبايد و نيست |
| يعني که وصال يار ميبايد و نيست |
|
سرمايهي روزگار ميبايد و نيست |
| کش با من و روزگار من کاري نيست |
|
جانا به زمين خاوران خاري نيست |
| دردادن صد هزار جان عاري نيست |
|
با لطف و نوازش جمال تو مرا |
| کش با من و روزگار من جنگي نيست |
|
اندر همه دشت خاوران سنگي نيست |
| دردادن صد هزار جان ننگي نيست |
|
با لطف و نوازش وصال تو مرا |
| کز خون دل و ديده برو رنگي نيست |
|
سر تا سر دشت خاوران سنگي نيست |
| کز دست غمت نشسته دلتنگي نيست |
|
در هيچ زمين و هيچ فرسنگي نيست |
| برداشتن سرم به آساني نيست |
|
کبريست درين وهم که پنهاني نيست |
| اين کافر را سر مسلماني نيست |
|
ايمانش هزار دفعه تلقين کردم |
| در کار جهان که سر به سر سوداييست |
|
اي ديده نظر کن اگرت بيناييست |
| تنها خو کن که عافيت تنهاييست |
|
در گوشهي خلوت و قناعت بنشين |
| اي دوست بيا و بگذر از هرچه گذشت |
|
سيمابي شد هوا و زنگاري دشت |
| ور راي جفا داري اينک سر و تشت |
|
گر ميل وفا داري اينک دل و جان |
| آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت |
|
آنرا که قضا ز خيل عشاق نوشت |
| از خويش گذشته را چه دوزخ چه بهشت |
|
ديوانهي عشق را چه هجران چه وصال |
| کو با گل نرم پرورد خار درشت |
|
هان تا تو نبندي به مراعاتش پشت |
| کو بر لب بحر تشنه بسيار بکشت |
|
هان تا نشوي غره به درياي کرم |
| وز صحبتشان کنار ميبايد داشت |
|
از اهل زمانه عار ميبايد داشت |
| اميد به کردگار ميبايد داشت |
|
از پيش کسي کار کسي نگشايد |
| دوران نشاط و کامراني بگذشت |
|
افسوس که ايام جواني بگذشت |
| کز جوي من آب زندگاني بگذشت |
|
تشنه بکنار جوي چندان خفتم |
| شب در هوس بوده و نابوده گذشت |
|
روزم به غم جهان فرسوده گذشت |
| القصه به فکرهاي بيهوده گذشت |
|
عمري که ازو دمي جهاني ارزد |
| در يست گرانبها نمييارم سفت |
|
سر سخن دوست نمييارم گفت |
| شبهاست کزين بيم نمييارم خفت |
|
ترسم که به خواب در بگويم بکسي |
| يک موي ندانست و بسي موي شکافت |
|
دل گر چه درين باديه بسيار شتافت |
| آخر به کمال ذرهاي راه نيافت |
|
گرچه ز دلم هزار خورشيد بتافت |
| وين شربت شوق رايگان نتوان يافت |
|
آسان آسان ز خود امان نتوان يافت |
| يک جرعه به صد هزار جان نتوان يافت |
|
زان مي که عزيز جان مشتاقانست |
| بگذاشت مرا و جستجوي تو گرفت |
|
از باد صبا دلم چو بوي تو گرفت |
| بوي تو گرفته بود خوي تو گرفت |
|
اکنون ز منش هيچ نميآيد ياد |
| جان گوهر همت سر کوي تو گرفت |
|
دل عادت و خوي جنگجوي تو گرفت |
| آن هم طرف روي نکوي تو گرفت |
|
گفتم به خط تو جانب ما را گير |
| از دل هوس روي نکوي تو نرفت |
|
آني که ز جانم آرزوي تو نرفت |
| کس با دل خويشتن ز کوي تو نرفت |
|
از کوي تو هر که رفت دل را بگذاشت |
| وز ديدهي خون گرفته بيرون شد و رفت |
|
آن دل که تو ديدهاي زغم خون شد و رفت |
| ليلي صفتي بديد و مجنون شد و رفت |
|
روزي به هواي عشق سيري ميکرد |
| دايم به اميد بسته ميدار دلت |
|
يار آمد و گفت خسته ميدار دلت |
| ما را خواهي شکسته ميدار دلت |
|
ما را به شکستگان نظرها باشد |
| جودي نه که از اصل کريمان نهمت |
|
علمي نه که از زمرهي انسان نهمت |
| يا رب بکدام تره در خوان نهمت |
|
نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب |
| صحت گل عشق ريخت در پيرهنت |
|
صد شکر که گلشن صفا گشت تنت |
| آن تب عرقي شد و چکيد از بدنت |
|
تب را به غلط در تنت افتاد گذار |
| از طرف بناگوش سمن سيمايت |
|
دي زلف عبير بيز عنبر سايت |
| سر تا پايم فداي سر تا پايت |
|
در پاي تو افتاد و بزاري ميگفت |
| روي دل مقبلان عالم سويت |
|
اي قبلهي هر که مقبل آمد کويت |
| فردا بکدام روي بيند رويت |
|
امروز کسي کز تو بگرداند روي |
| محراب جهانيان خم ابرويت |
|
اي مقصد خورشيد پرستان رويت |
| سررشتهي دلهاي پريشان مويت |
|
سرمايهي عيش تنگ دستان دهنت |
| محراب نشين گوشهي ابرويت |
|
زنار پرست زلف عنبر بويت |
| روي دل کافر و مسلمان سويت |
|
يا رب تو چه کعبهاي که باشد شب و روز |
| پندار يقينها و گمانها همه هيچ |
|
اي در تو عيانها و نهانها همه هيچ |
| کانجا که تويي بود نشانها همه هيچ |
|
از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد |
| با لعل تو سلسبيل و کوثر همه هيچ |
|
اي با رخت انوار مه و خور همه هيچ |
| ديدم که همه تويي و ديگر همه هيچ |
|
بودم همه بين، چو تيزبين شد چشمم |
| گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ |
|
گفتم چشمت گفت که بر مست مپيچ |
| باز آوردي حکايتي پيچا پيچ |
|
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوي |
| شکرا لک في کل مساء و صباح |
|
حمدا لک رب نجني منک فلاح |
| افتح لي ابواب فتوح و فتاح |
|
من عندک فتح کل باب ربي |
| نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح |
|
رخسارهات تازه گل گلشن روح |
| از سايهي خار ديده گردد مجروح |
|
نزديک به ديده گر خيالش گذرد |
| از درد بدان که هر گزت درد مباد |
|
گر درد کند پاي تو اي حور نژاد |
| از بهر شفاعتم بپاي تو فتاد |
|
آن دردمنست بر منش رحم آيد |
| در عشق تو ترک خانمان خواهم داد |
|
در سلسلهي عشق تو جان خواهم داد |
| آن روز يقين بدان که جان خواهم داد |
|
روزي که ترا ببينم اي عمر عزيز |
| از بهر مجردان آفاق نهاد |
|
هر راحت و لذتي که خلاق نهاد |
| آسايش خويش بر دو بر طاق نهاد |
|
هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت |
| در هجر زدرد ناصبوري فرياد |
|
در وصل زانديشهي دوري فرياد |
| فرياد زدرد ناصبوري فرياد |
|
افسوس ز محرومي دوري افسوس |
| از مسجد و دير و کعبه بيزار افتد |
|
با کوي تو هر کرا سر و کار افتد |
| اسلام بدست و پاي زنار افتد |
|
گر زلف تو در کعبه فشاند دامن |
| کاري بکنم که پرده از کار افتد |
|
گر عشق دل مرا خريدار افتد |
| کز هر تاري هزار زنار افتد |
|
سجادهي پرهيز چنان افشانم |
| کام دو جهان ترا ميسر گردد |
|
با علم اگر عمل برابر گردد |
| زان روز حذر کن که ورق بر گردد |
|
مغرور مشو به خود که خواندي ورقي |
| بايد که زتيغ عشق بسمل گردد |
|
آن را که حديث عشق در دل گردد |
| برخيزد و گرد سر قاتل گردد |
|
در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون |
| خود بر سر کوي ما طرب کم گردد |
|
ما را نبود دلي که خرم گردد |
| چون بر سر کوي ما رسد غم گردد |
|
هر شادي عالم که بما روي نهد |
| غم با الم تو شادماني گردد |
|
دل از نظر تو جاوداني گردد |
| آتش همه آب زندگاني گردد |
|
گر باد به دوزخ برد از کوي تو خاک |
| فردا به قيامت اين عمل خواهي برد |
|
اي صافي دعوي ترا معني درد |
| ننگت بادا اگر چنان خواهي مرد |
|
شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست |
| غبنا که درين دايرهي غم پرورد |
|
دردا که درين زمانهي پر غم و درد |
| هر لحظه وداع همدمي بايد کرد |
|
هر روز فراق دوستي بايد ديد |
| وز بيم حساب رويها گردد زرد |
|
فردا که به محشر اندر آيد زن و مرد |
| گويم که حساب من ازين بايد کرد |
|
من حسن ترا به کف نهم پيش روم |
| دلهاي پراکنده به يک جو نخرد |
|
دل صافي کن که حق به دل مينگرد |
| گويي ز همه مردم عالم ببرد |
|
زاهد که کند صاف دل از بهر خدا |
| وين پردهي تو پيش جهاني بدرد |
|
گويند که محتسب گماني ببرد |
| دريابد قطرهاي به جاني بخرد |
|
گويم که ازين شراب اگر محتسبست |
| يا مرغ بگرد سر کويت بپرد |
|
من زنده و کس بر آستانت گذرد |
| کو از پس مرگ من برويت نگرد |
|
خار گورم شکسته در چشم کسي |
| وز چشم ترم هميشه آذر بارد |
|
از چهرهي عاشقانهام زر بارد |
| کز ابر محبتم سمندر بارد |
|
در آتش عشق تو چنان بنشينم |
| اشک گلگون و چهر زردي دارد |
|
از دفتر عشق هر که فردي دارد |
| قربان دلي رود که دردي دارد |
|
بر گرد سري شود که شوريست درو |
| همت هوس پلاس پوشي دارد |
|
طالع سر عافيت فروشي دارد |
| استغنايم سر خموشي دارد |
|
جايي که به يک سال بخشند دو کون |
| ما را به سراپردهي اسرار برد |
|
دل وقت سماع بوي دلدار برد |
| بردارد و خوش به عالم يار برد |
|
اين زمزمهي مرکب مر روح تراست |
| وز روي تو آيينه دل روشن برد |
|
گل از تو چراغ حسن در گلشن برد |
| خورشيد چو ذره نور از روزن برد |
|
هر خانه که شمع رخت افروخت درو |
| خوشدل بحديثي که ز رويت گذرد |
|
شادم بدمي کز آرزويت گذرد |
| بوسم کف پايي که به کويت گذرد |
|
نازم بدو چشمي که به سويت نگرد |
| منت دارم ازو که بس برجا کرد |
|
گر پنهان کرد عيب و گر پيدا کرد |
| کو چشم مرا به عيب من بينا کرد |
|
تاج سر من خاک سر پاي کسيست |
| وز يار بدآموز حذر بايد کرد |
|
گفتار دراز مختصر بايد کرد |
| و آنگاه نگار را خبر بايد کرد |
|
در راه نگار کشته بايد گشتن |
| وين مفرش عاشقي دو ته بايد کرد |
|
دردا که همه روي به ره بايد کرد |
| در رحمت و فضل او نگه بايد کرد |
|
بر طاعت و خير خود نبايد نگريست |
| چشمت چشمم چو چشمهها پر نم کرد |
|
قدت قدم زبار محنت خم کرد |
| زلفت کارم چو تار خود در هم کرد |
|
خالت حالم چو روز من تيره نمود |
| احسان ترا شمار نتوانم کرد |
|
من بي تو دمي قرار نتوانم کرد |
| يک شکر تو از هزار نتوانم کرد |
|
گر بر تن من زفان شود هر مويي |
| و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد |
|
از واقعهاي ترا خبر خواهم کرد |
| با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد |
|
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد |
| کس را ز درون خويش آگاه نکرد |
|
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد |
| وز دامن شعله دست کوتاه نکرد |
|
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت |
| يا اينکه بغور او رسيدي که چه کرد |
|
آن دشمن دوست بود ديدي که چه کرد |
| ديدي که چه ميگفت و شنيدي که چه کرد |
|
ميگفت همان کنم که خواهد دل تو |
| يعني ز همه روي بما خواهي کرد |
|
جمعيت خلق را رها خواهي کرد |
| محکم مکن اين رشته که واخواهي کرد |
|
پيوند به ديگران ندامت دارد |
| زهري که رسد همچو شکر بايد خورد |
|
عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد |
| دريا دريا خون جگر بايد خورد |
|
هر چند ترا بر جگر آبي نبود |
| يا دامن کوه و لالهزاري گيرد |
|
عارف بچنين روز کناري گيرد |
| تا عالم شوريده قراري گيرد |
|
از گوشهي ميخانه پناهي طلبد |
| مشتي خاک لطمه بر دريا زد |
|
من صرفه برم که بر صفم اعدا زد |
| شد کشته هر آنکه خويش را بر ما زد |
|
ما تيغ برهنهايم در دست قضا |
| رضوان بعجب بماند و کف بر کف زد |
|
حورا به نظارهي نگارم صف زد |
| ابدال زبيم چنگ در مصحف زد |
|
آن خال سيه بر آن رخ مطرف زد |
| وين روز جواني به شبي برخيزد |
|
گر غره به عمري به تبي برخيزد |
| در زير لبي به يا ربي برخيزد |
|
بيداد مکن که مردم آزاري تو |
| مپسند که از تو بر کس آزار رسد |
|
خواهي که ترا دولت ابرار رسد |
| کين هر دو بوقت خويش ناچار رسد |
|
از مرگ مينديش و غم رزق مخور |
| اين صورت قبر از کجا پيدا شد |
|
اين گيدي گبر از کجا پيدا شد |
| اين لکهي ابر از کجا پيدا شد |
|
خورشيد مرا ز ديدهام پنهان کرد |
| هر اسم عطيهاي جدا ميبخشد |
|
انواع خطا گر چه خدا ميبخشد |
| يک اسم فنا يکي بقا ميبخشد |
|
در هر آني حقيقت عالم را |
| وز هستي خويش پاک ميبايد شد |
|
دلخسته و سينه چاک ميبايد شد |
| چون آخر کار خاک ميبايد شد |
|
آن به که به خود پاک شويم اول کار |
| شوري برخاست فتنهاي حاصل شد |
|
از شبنم عشق خاک آدم گل شد |
| يک قطرهي خون چکيد و نامش دل شد |
|
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند |
| عقل و خرد و هوش فراموشم شد |
|
تا ولولهي عشق تو در گوشم شد |
| سيصد ورق از علم فراموشم شد |
|
تا يک ورق از عشق تو از بر کردم |
| مقبول تو جز مقبل جاويد نشد |
|
از لطف تو هيچ بنده نوميد نشد |
| کان ذره به از هزار خورشيد نشد |
|
مهرت بکدام ذره پيوست دمي |
| تا آتش دل به حيلتي بنشاند |
|
صوفي به سماع دست از آن افشاند |
| از بهر سکون طفل ميجنباند |
|
عاقل داند که دايه گهوارهي طفل |
| بيدرد کجا لذت دردي داند |
|
کي حال فتاده هرزه گردي داند |
| مردي بايد که قدر مردي داند |
|
نامرد به چيزي نخرد مردان را |
| و آن گوهر بس شريف ناسفته بماند |
|
اسرار وجود خام و ناپخته بماند |
| آن نکته که اصل بود ناگفته بماند |
|
هر کس به دليل عقل چيزي گفتند |
| اين ديده به سيل کوهساران ماند |
|
اين عمر به ابر نوبهاران ماند |
| انگشت گزيدني به ياران ماند |
|
اي دوست چنان بزي که بعد از مردن |
| جان و دل و ديده در تماشاي تواند |
|
چرخ و مه و مهر در تمناي تواند |
| ابجد خوانان لوح سوداي تواند |
|
ارواح مقدسان علوي شب و روز |
| از جملهي کاينات سر يافتهاند |
|
آنها که ز معبود خبر يافتهاند |
| مردان همه از قرب نظر يافتهاند |
|
دريوزه همي کنند مردان ز نظر |
| وين بارگه سپهر مينا زدهاند |
|
زان پيش که طاق چرخ اعلا زدهاند |
| بي ما رقم عشق تو بر ما زدهاند |
|
ما در عدم آباد ازل خوش خفته |
| وين منطقه بر ميان جوزا بستند |
|
آن روز که نور بر ثريا بستند |
| عشقت به هزار رشته بر ما بستند |
|
در کتم عدم بسان آتش بر شمع |
| ترکيب سهي قدان موزون بستند |
|
آنروز که نقش کوه و هامون بستند |
| مردم سخني به پاي مجنون بستند |
|
پا بسته به زنجير جنون من بودم |
| و ندر طلب حور و قصور افتادند |
|
قومي ز خيال در غرور افتادند |
| از کوي تو دور دور دور افتادند |
|
قومي متشککند و قومي به يقين |
| در کاسه بجاي لوت سنگم دادند |
|
در تکيه قلندران چو بنگم دادند |
| ريشم بگرفتند و به چنگم دادند |
|
گفتم ز چه روي خاست اين خواري ما |
| اين کج کلهان مو پريشان بردند |
|
هوشم نه موافقان و خويشان بردند |
| والله که من ندادم ايشان بردند |
|
گويند چرا تو دل بديشان دادي |
| يعني ز شراب ساغري آوردند |
|
در دير شدم ماحضري آوردند |
| بردند مرا و ديگري آوردند |
|
کيفيت او مرا ز خود بيخود کرد |
| آنجا که به خلد يادگار از تو برند |
|
سبزي بهشت و نوبهار از تو برند |
| ايران همه فال روزگار از تو برند |
|
در چينستان نقش و نگار از تو برند |
| مرغان هوا ز آشيان دگرند |
|
مردان خدا ز خاکدان دگرند |
| فارغ ز دو کون و در مکان دگرند |
|
منگر تو ازين چشم بديشان کايشان |
| گويم که مزن ستيزه را بيش زند |
|
يارم همه نيش بر سر نيش زند |
| ميترسم از آنکه نيش بر خويش زند |
|
چون در دل من مقام دارد شب و روز |
| خود را به دم آه سحرگاه زند |
|
آن کس که به کوه ظلم خرگاه زند |
| راهي که زني ترا همان راه زند |
|
اي راهزن از دور مکافات بترس |
| در بند دعاي اشک ريزان باشند |
|
خوبان همه صيد صبح خيزان باشند |
| آهو چشمان ز تو گريزان باشند |
|
تا تو سگ نفس را به فرمان باشي |
| در ميکده لذت ازل ميبخشند |
|
در مدرسه اسباب عمل ميبخشند |
| سرمايهي ايمان به سبل ميبخشند |
|
آنجا که بناي خانهي رندانست |
| معشوق کرشمهاي که نيکوست کند |
|
عاشق همه دم فکر غم دوست کند |
| هر کس چيزي که لايق اوست کند |
|
ما جرم و گنه کنيم و او لطف و کرم |
| نقش دهن تنگ تو دشوار کند |
|
نقاش اگر ز موي پرگار کند |
| ترسم که نفس لب تو افگار کند |
|
آن تنگي و نازکي که دارد دهنت |
| از تير دعاي فقر پرهيز کند |
|
با شير و پلنگ هر که آميز کند |
| گر خود نبرد برنده را تيز کند |
|
آه دل درويش به سوهان ماند |
| ني کام و زبان که گفتگويش نکند |
|
ني ديده بود که جستجويش نکند |
| گر پيش سگ افگنند بويش نکند |
|
هر دل که درو بوي وفايي نبود |
| پيش تو فغان و ناله سودي نکند |
|
در چنگ غم تو دل سرودي نکند |
| سوزيم به آتشي که دودي نکند |
|
ناليم به نالهاي که آگه نشوي |
| ارواح ملايک همه رو با تو کند |
|
خواهي که خدا کار نکو با تو کند |
| يا راضي شو هر آنچه او با تو کند |
|
يا هر چه رضاي او در آنست بکن |
| يا همچو مني فکر وصال تو کند |
|
زان خوبتري که کس خيال تو کند |
| ايزد که تماشاي جمال تو کند |
|
شايد که به آفرينش خود نازد |
| شبها که به کوي تو نيايد چه کند |
|
عاشق که تواضع ننمايد چه کند |
| ديوانه که زنجير نخايد چه کند |
|
گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو |