با لعل تو سلسبيل و کوثر همه هيچ
با لعل تو سلسبيل و کوثر همه هيچ
اي با رخت انوار مه و خور همه هيچ
ديدم که همه تويي و ديگر همه هيچ
بودم همه بين، چو تيزبين شد چشمم
گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ
گفتم چشمت گفت که بر مست مپيچ
باز آوردي حکايتي پيچا پيچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوي
شکرا لک في کل مساء و صباح
حمدا لک رب نجني منک فلاح
افتح لي ابواب فتوح و فتاح
من عندک فتح کل باب ربي
نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح
رخسارهات تازه گل گلشن روح
از سايهي خار ديده گردد مجروح
نزديک به ديده گر خيالش گذرد
از درد بدان که هر گزت درد مباد
گر درد کند پاي تو اي حور نژاد
از بهر شفاعتم بپاي تو فتاد
آن دردمنست بر منش رحم آيد
در عشق تو ترک خانمان خواهم داد
در سلسلهي عشق تو جان خواهم داد
آن روز يقين بدان که جان خواهم داد
روزي که ترا ببينم اي عمر عزيز
از بهر مجردان آفاق نهاد
هر راحت و لذتي که خلاق نهاد
آسايش خويش بر دو بر طاق نهاد
هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت
در هجر زدرد ناصبوري فرياد
در وصل زانديشهي دوري فرياد
فرياد زدرد ناصبوري فرياد
افسوس ز محرومي دوري افسوس
از مسجد و دير و کعبه بيزار افتد
با کوي تو هر کرا سر و کار افتد
اسلام بدست و پاي زنار افتد
گر زلف تو در کعبه فشاند دامن
کاري بکنم که پرده از کار افتد
گر عشق دل مرا خريدار افتد
کز هر تاري هزار زنار افتد
سجادهي پرهيز چنان افشانم
کام دو جهان ترا ميسر گردد
با علم اگر عمل برابر گردد
زان روز حذر کن که ورق بر گردد
مغرور مشو به خود که خواندي ورقي
بايد که زتيغ عشق بسمل گردد
آن را که حديث عشق در دل گردد
برخيزد و گرد سر قاتل گردد
در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون
خود بر سر کوي ما طرب کم گردد
ما را نبود دلي که خرم گردد
چون بر سر کوي ما رسد غم گردد
هر شادي عالم که بما روي نهد
غم با الم تو شادماني گردد
دل از نظر تو جاوداني گردد
آتش همه آب زندگاني گردد
گر باد به دوزخ برد از کوي تو خاک
فردا به قيامت اين عمل خواهي برد
اي صافي دعوي ترا معني درد
ننگت بادا اگر چنان خواهي مرد
شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست
غبنا که درين دايرهي غم پرورد
دردا که درين زمانهي پر غم و درد
هر لحظه وداع همدمي بايد کرد
هر روز فراق دوستي بايد ديد
وز بيم حساب رويها گردد زرد
فردا که به محشر اندر آيد زن و مرد
گويم که حساب من ازين بايد کرد
من حسن ترا به کف نهم پيش روم
دلهاي پراکنده به يک جو نخرد
دل صافي کن که حق به دل مينگرد
گويي ز همه مردم عالم ببرد
زاهد که کند صاف دل از بهر خدا
وين پردهي تو پيش جهاني بدرد
گويند که محتسب گماني ببرد
دريابد قطرهاي به جاني بخرد
گويم که ازين شراب اگر محتسبست
يا مرغ بگرد سر کويت بپرد
من زنده و کس بر آستانت گذرد
کو از پس مرگ من برويت نگرد
خار گورم شکسته در چشم کسي
وز چشم ترم هميشه آذر بارد
از چهرهي عاشقانهام زر بارد
کز ابر محبتم سمندر بارد
در آتش عشق تو چنان بنشينم
اشک گلگون و چهر زردي دارد
از دفتر عشق هر که فردي دارد
قربان دلي رود که دردي دارد
بر گرد سري شود که شوريست درو
همت هوس پلاس پوشي دارد
طالع سر عافيت فروشي دارد
استغنايم سر خموشي دارد
جايي که به يک سال بخشند دو کون
ما را به سراپردهي اسرار برد
دل وقت سماع بوي دلدار برد
بردارد و خوش به عالم يار برد
اين زمزمهي مرکب مر روح تراست
وز روي تو آيينه دل روشن برد
گل از تو چراغ حسن در گلشن برد
خورشيد چو ذره نور از روزن برد
هر خانه که شمع رخت افروخت درو
خوشدل بحديثي که ز رويت گذرد
شادم بدمي کز آرزويت گذرد
بوسم کف پايي که به کويت گذرد
نازم بدو چشمي که به سويت نگرد
منت دارم ازو که بس برجا کرد
گر پنهان کرد عيب و گر پيدا کرد
کو چشم مرا به عيب من بينا کرد
تاج سر من خاک سر پاي کسيست
وز يار بدآموز حذر بايد کرد
گفتار دراز مختصر بايد کرد
و آنگاه نگار را خبر بايد کرد
در راه نگار کشته بايد گشتن
وين مفرش عاشقي دو ته بايد کرد
دردا که همه روي به ره بايد کرد
در رحمت و فضل او نگه بايد کرد
بر طاعت و خير خود نبايد نگريست
چشمت چشمم چو چشمهها پر نم کرد
قدت قدم زبار محنت خم کرد
زلفت کارم چو تار خود در هم کرد
خالت حالم چو روز من تيره نمود
احسان ترا شمار نتوانم کرد
من بي تو دمي قرار نتوانم کرد
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مويي
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
از واقعهاي ترا خبر خواهم کرد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
کس را ز درون خويش آگاه نکرد
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد
وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت
يا اينکه بغور او رسيدي که چه کرد
آن دشمن دوست بود ديدي که چه کرد
ديدي که چه ميگفت و شنيدي که چه کرد
ميگفت همان کنم که خواهد دل تو
يعني ز همه روي بما خواهي کرد
جمعيت خلق را رها خواهي کرد
محکم مکن اين رشته که واخواهي کرد
پيوند به ديگران ندامت دارد
زهري که رسد همچو شکر بايد خورد
عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد
دريا دريا خون جگر بايد خورد
هر چند ترا بر جگر آبي نبود
يا دامن کوه و لالهزاري گيرد
عارف بچنين روز کناري گيرد
اي با رخت انوار مه و خور همه هيچ
ديدم که همه تويي و ديگر همه هيچ
بودم همه بين، چو تيزبين شد چشمم
گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ
گفتم چشمت گفت که بر مست مپيچ
باز آوردي حکايتي پيچا پيچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوي
شکرا لک في کل مساء و صباح
حمدا لک رب نجني منک فلاح
افتح لي ابواب فتوح و فتاح
من عندک فتح کل باب ربي
نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح
رخسارهات تازه گل گلشن روح
از سايهي خار ديده گردد مجروح
نزديک به ديده گر خيالش گذرد
از درد بدان که هر گزت درد مباد
گر درد کند پاي تو اي حور نژاد
از بهر شفاعتم بپاي تو فتاد
آن دردمنست بر منش رحم آيد
در عشق تو ترک خانمان خواهم داد
در سلسلهي عشق تو جان خواهم داد
آن روز يقين بدان که جان خواهم داد
روزي که ترا ببينم اي عمر عزيز
از بهر مجردان آفاق نهاد
هر راحت و لذتي که خلاق نهاد
آسايش خويش بر دو بر طاق نهاد
هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت
در هجر زدرد ناصبوري فرياد
در وصل زانديشهي دوري فرياد
فرياد زدرد ناصبوري فرياد
افسوس ز محرومي دوري افسوس
از مسجد و دير و کعبه بيزار افتد
با کوي تو هر کرا سر و کار افتد
اسلام بدست و پاي زنار افتد
گر زلف تو در کعبه فشاند دامن
کاري بکنم که پرده از کار افتد
گر عشق دل مرا خريدار افتد
کز هر تاري هزار زنار افتد
سجادهي پرهيز چنان افشانم
کام دو جهان ترا ميسر گردد
با علم اگر عمل برابر گردد
زان روز حذر کن که ورق بر گردد
مغرور مشو به خود که خواندي ورقي
بايد که زتيغ عشق بسمل گردد
آن را که حديث عشق در دل گردد
برخيزد و گرد سر قاتل گردد
در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون
خود بر سر کوي ما طرب کم گردد
ما را نبود دلي که خرم گردد
چون بر سر کوي ما رسد غم گردد
هر شادي عالم که بما روي نهد
غم با الم تو شادماني گردد
دل از نظر تو جاوداني گردد
آتش همه آب زندگاني گردد
گر باد به دوزخ برد از کوي تو خاک
فردا به قيامت اين عمل خواهي برد
اي صافي دعوي ترا معني درد
ننگت بادا اگر چنان خواهي مرد
شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست
غبنا که درين دايرهي غم پرورد
دردا که درين زمانهي پر غم و درد
هر لحظه وداع همدمي بايد کرد
هر روز فراق دوستي بايد ديد
وز بيم حساب رويها گردد زرد
فردا که به محشر اندر آيد زن و مرد
گويم که حساب من ازين بايد کرد
من حسن ترا به کف نهم پيش روم
دلهاي پراکنده به يک جو نخرد
دل صافي کن که حق به دل مينگرد
گويي ز همه مردم عالم ببرد
زاهد که کند صاف دل از بهر خدا
وين پردهي تو پيش جهاني بدرد
گويند که محتسب گماني ببرد
دريابد قطرهاي به جاني بخرد
گويم که ازين شراب اگر محتسبست
يا مرغ بگرد سر کويت بپرد
من زنده و کس بر آستانت گذرد
کو از پس مرگ من برويت نگرد
خار گورم شکسته در چشم کسي
وز چشم ترم هميشه آذر بارد
از چهرهي عاشقانهام زر بارد
کز ابر محبتم سمندر بارد
در آتش عشق تو چنان بنشينم
اشک گلگون و چهر زردي دارد
از دفتر عشق هر که فردي دارد
قربان دلي رود که دردي دارد
بر گرد سري شود که شوريست درو
همت هوس پلاس پوشي دارد
طالع سر عافيت فروشي دارد
استغنايم سر خموشي دارد
جايي که به يک سال بخشند دو کون
ما را به سراپردهي اسرار برد
دل وقت سماع بوي دلدار برد
بردارد و خوش به عالم يار برد
اين زمزمهي مرکب مر روح تراست
وز روي تو آيينه دل روشن برد
گل از تو چراغ حسن در گلشن برد
خورشيد چو ذره نور از روزن برد
هر خانه که شمع رخت افروخت درو
خوشدل بحديثي که ز رويت گذرد
شادم بدمي کز آرزويت گذرد
بوسم کف پايي که به کويت گذرد
نازم بدو چشمي که به سويت نگرد
منت دارم ازو که بس برجا کرد
گر پنهان کرد عيب و گر پيدا کرد
کو چشم مرا به عيب من بينا کرد
تاج سر من خاک سر پاي کسيست
وز يار بدآموز حذر بايد کرد
گفتار دراز مختصر بايد کرد
و آنگاه نگار را خبر بايد کرد
در راه نگار کشته بايد گشتن
وين مفرش عاشقي دو ته بايد کرد
دردا که همه روي به ره بايد کرد
در رحمت و فضل او نگه بايد کرد
بر طاعت و خير خود نبايد نگريست
چشمت چشمم چو چشمهها پر نم کرد
قدت قدم زبار محنت خم کرد
زلفت کارم چو تار خود در هم کرد
خالت حالم چو روز من تيره نمود
احسان ترا شمار نتوانم کرد
من بي تو دمي قرار نتوانم کرد
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مويي
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
از واقعهاي ترا خبر خواهم کرد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
کس را ز درون خويش آگاه نکرد
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد
وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت
يا اينکه بغور او رسيدي که چه کرد
آن دشمن دوست بود ديدي که چه کرد
ديدي که چه ميگفت و شنيدي که چه کرد
ميگفت همان کنم که خواهد دل تو
يعني ز همه روي بما خواهي کرد
جمعيت خلق را رها خواهي کرد
محکم مکن اين رشته که واخواهي کرد
پيوند به ديگران ندامت دارد
زهري که رسد همچو شکر بايد خورد
عاشق چو شوي تيغ به سر بايد خورد
دريا دريا خون جگر بايد خورد
هر چند ترا بر جگر آبي نبود
يا دامن کوه و لالهزاري گيرد
عارف بچنين روز کناري گيرد
__________________
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 12:12 توسط احمد شيردل
|