حكايت دل
سلام، امروز غزلی از خواجه شيراز، حافظ را که جناب شجريان در کنسرت سوييس، در دستگاه ماهور اجرا و در كاست سرو چمان عرضه كرده است تقديم ميكنم:
سرو چمان من چرا ميل چمن نمیکند
همدم گل نمیشود، ياد سمن نمیکند
دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس
گفت که اين سياه کج، گوش به من نمیکند **
تا دل هرزهگرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
پيش کمان ابرويش لابه همی کنم ولی
گوش کشيدهاست از آن، گوش به من نمیکند **
با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
چون ز نسيم میشود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمیکند **
دل به اميد روی او همدم جان نمیشود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند
ساقی سيم ساق من گر همه درد میدهد
کيست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمیکند **
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
بعد از اين خرقه صوفی به گرو نستانند **
سلام، غزلی از حافظ :
خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا که در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
همای گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطی کم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت که حال آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود ما را
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد **
سلام، امروز غزلی از حافظ را تقديمتان میکنم:
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقان را ز بر خويش جدا میداری
تشنه باديه راهم به زلالی درياب
به اميدی که در اين ره به خدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن
به ازين دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حريفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا ميداری
ای مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصير خود افتادی ازين در محروم
از که مینالی و فرياد که را میداری
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه اميد عطا میداری **
سلام، بیترديد نام جواد را ميشناسيد
هردمی چون نی از دل نالان شکوهها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی است از دل خونين
لحظههای عمر بیسامان میرود سنگين
اشک خونآلودهام دامان میکند رنگين
به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
بهار مردمیها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از اين دم سردیها خدايا
نه اميدی در دل من که گشايد مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی که نالهای خورد با آهی
داد از اين بیدرديها خدايا
نه صفايی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
وای از اين بی همرازی خدايا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
دل نهم ز بیشکيبی
با فسون خودفريبی
چه فسون نافرجامی
به اميد بیانجامی
وای از اين افسونسازی خدايا
شعر مولوی:
جان جهان دوش کجا بودهای
نی غلطم در دل ما بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام
آه که تو دوش که را بودهای
رشک برم کاش قبا بودمی
چون که در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگويم تو را
بی من بيچاره کجا بوده ای
آينهای رنگ تو عکس کسيست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
...و ۲ دوبيتی از باباطاهر:
هزاران غم به دل اندوته ديرم ( هزاران غم به دل اندوخته دارم)
به سينه آتشی افروته ديرم ( به سینه آتشی افروخته دارم)
به يک آه سحرگاه از دل تنگ
هزاران مدعی را سوته ديرم
الهی آتش عشقم به جان زن
شرر زان شعله ام بر استخوان زن
ز شوقم برفروز از آتش عشق
در آن آتش دلم پروانه سان زن
سلام،
در اين چند ساله اخير واژه چالش خيلی به گوش همه ما خورده. اوايل شايد دقيقا نمیدانستيم که معنای آن چيست؟ اما امروز طيفی وسيع از معانی را برای اين واژه کوتاه و زيبا میشناسيم.
نمیدانم بايد در حق مترجمانی که اين واژه را در معادل سازی واژه Challenge به كار برده اند دعا كرد
شعری از سعدی
ما گدايان خيل سلطانيم
شهربند هوای جانانيم
بنده را نام خويشتن نبود
هرچه ما را لقب دهند، آنيم
گر برانند و گر ببخشايند
ره به جای دگر نميدانيم
چون دلارام میزند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هوای صحبت يار
زر فشانند و ما سر افشانيم
ای خداوند عقل و دانش و رای
عيب ما را مکن که نادانيم **
هر گلی نو که در جهان آيد
ما به عشقش هزاردستانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشا کنان بستانيم
تو به سيمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حيرانيم
هرچه گفتيم جز حکايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
سعديا بی وجود صحبت يار
همه عالم به هيچ نستانيم
ترک جان عزيز بتوان گفت
ترک يار عزيز نتوانيم **
سلام، امیدوارم مرا به جمع خود بپذیرید.
تلاش می کنم در این وبلاگ، ضمن بیان دغدغه های ذهنی خودم، به مرور اشعاری بپردازم که استاد شجریان از آنها در اجرای آثار آوازی خود استفاده کرده است.
ترديدي نيست كه نام آقاي محمدرضا شجريان در آسمان هنر موسيقي ايران تا هميشه تاريخ خواهد درخشيد. چراكه آثار ايشان نه تنها از حيث آواز, كه از حيث قوت موسيقايي و از آن مهمتر, انتخاب اشعار, كم نظير و ارزشمند است. عموم كساني كه نيوشنده آثار اين استاد گرانمايه بودهاند, تصديق مي كنند كه در برخي موارد شيوه صحيح خواندن اشعار بزرگاني چون حافظ, سعدي, مولانا و... را از ميان آوازهاي شجريان آموخته يا دريافتهاند. نوروزهاي دهه گذشته را به خاطر بياوريد و كارتهاي تبريك نوروزي را كه بازتاب اشعار آوازهاي شجريان است و مثالهايي از اين دست فراوانند.
در طول ساليان ماضي, نام محمدرضا شجريان (كه خود را خاك راه مردم ايران زمين ميخواند), بسيار در رسانهها و محافل بازتاب داشته است. مواضع سياسي, اجتماعي و فرهنگي او، احيانا كم لطفي هايي كه در حق اصحاب فرهنگ كرده است و صدالبته كم لطفي هايي كه بر او رفته, همواره با نامش قرين بوده است. اما به گمانم يك زاويه ديگر نيز با نام شجريان پيوند خورده و كمتر بدان توجه شده است.
آيا شجريان در آثار خود, عمده ترين وزن را به موسيقي مي دهد و بر اساس قالبهاي آن اشعارش را انتخاب مي كند يا برعكس؟ اساسا انتخاب شعر براي اين استاد آواز ايراني در چه جايگاهي است؟ من نمي خواهم پاسخ قطعي به اين پرسشها بدهم و البته صلاحيت آن را نيز ندارم. ليكن به عنوان شنونده مجموعه آثار استاد محمدرضا شجريان, بر اين باورم كه او در انتخاب اشعار آوازهايش با وسواس و دقت عمل مي نمايد و معمولا همانگونه كه در آثار خود گوشه هاي موسيقي اصيل ايراني را موشكافانه احيا مي نمايد, اشعار نغز و پرمغز شاعران بزرگ ايران زمين را نيز بر سر زبانها مي اندازد. گمان مي كنم كه شجريان نه تنها بر گردن مردمان امروز و فردا, كه بر گردن شعراي سلف نيز حقي بزرگ دارد و آن يادآوري اشعار آنان, ترغيب مردم به خواندن اشعارشان و خصوصا صحيح خواندن و درك معاني بلند آنهاست. و من هرچه به خزانه شعريم مراجعه مي كنم, در مي يابم كه عموما اشعاري را در حافظه خود دارم كه از نفس گرم اين استاد بزرگ آواز ايراني به يادگار گرفته ام.
مدتهاست كه در انديشه گردآوري اشعاري هستم كه استاد شجريان در آثار خود آنها را زمزمه كرده است. و مي پندارم تحليل محتواي اين مجموعه, در زمان خودش ارزشمند خواهد شد. چندين بار دست به كار شدم تا اين مجموعه را پس از گردآوري منتشر نمايم ولي...
و اينك چه گستره اي مناسب تر از اينترنت كه بتوان آن خيالات را رنگ و بوي واقعي بخشيد؟...
... از اين پس سعي مي كنم در كنار مطالب خودم اشعاري را كه توسط استاد محمدرضا شجريان در هريك از آثارش ارائه شده, با عنوان (شعر و شجريان) عرضه نمايم. شيوه اين كار چنين است:
1ـ در هر نوبت يك شعر را به طور كامل مي نگارم. سعي خواهم كرد از همان نسخه اي كه استاد بدان استناد كرده استفاده نمايم.
2ـ از آنجا كه عموما يك شعر به طور كامل در قطعات موسيقايي آقاي شجريان عرضه نشده, در مقابل ابياتي كه سروده شده ولي از سوي اين استاد نامي خوانده نشده است, علامت **
مي گذارم تا ابيات منتخب ايشان قابل تشخيص باشد.
3ـ در ابتداي معرفي هر شعر ضمن اشاره به منبع آن, تلاش مي كنم كاست شعر مذكور را نيز با ذكر مشخصاتي كه در دسترس هست, ارائه نمايم.
4ـ بخشي از آثار استفاده شده از طرف آقاي شجريان تصانيف هستند كه در مورد آن نيز به نحوي مناسب عمل خواهم كرد.
5ـ ترديد ندارم كه با بضاعت اندك من, امكان دسترسي به همه آثار استاد وجود ندارد. چنانچه در اين راه از راهنمايي و همراهي با من دريغ نورزيد, سپاسگزار خواهم بود و چنانچه آثار قديمي يا منتشر نشده و ... ايشان را برايم ارسال نماييد با نام شما و رعايت امانت, معرفي خواهم كرد.
6ـ زادراه من, حمايت و هدايت شما خوانندگان سخن سنج و نكته دان است كه قطعا آن را از من مسكين دريغ نمي فرماييد.
امروز به ثبت يکی از اشعار خوانده شده توسط آقای شجريان میپردازم.
شعر از سعدی عليه الرحمه است و در کاست نوا به صورت مرکب خوانی اجرا شده است.
بگذار تا مقابل روی تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم نیست بوالعجب
در حلقهایم با تو چون حلقه بر دریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم
نه بوی مهر می شنویم، از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگرکس بپروریم
ما خود نمی رویم دوان از قفای کس
زان می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغريم
سلام
استاد شجريان در كاست نوا كه به صورت مركب خواني در شور، بيات ترك و سه گاه اجرا شده شعري از استاد سخن سعدي را زمزمه كرده است كه تقديمتان ميكنم:
غم زمانه خورم يا فراق يار كشم
به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم
نه قوتي كه توانم کناره جستن ازو
نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم
نه دست صبر كه در آستين عقل برم
نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم
ز دوستان زجفا سير گشته مردي نيست
جفاي دوست زنم، گرنه مردوار كشم**
چو ميتوان به صبوري كشيد جور عدو
چرا صبور نباشم كه جور يار كشم
شراب خورده ساقي ز جام صافي وصل
ضرورتست كه درد سر خمار كشم
گلي چو روي تو گر در چمن به دست آرم
كمينه ديده سعديش پيش خار كشم