اقبال لاهوری شمس تبریزی صائب تبریزی
تیز روم تیز روم تا به سواران برسم
نیست شوم نیست شوم تا برِجانا برسم
خوش شده ام خوش شده ام پاره ی اتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا ز تو سر سبز شوم
آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم
چون که فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ایمن و بی لرزه شوم چونکه به پایان برسم
چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف
باز رهم زین دو طرف تا برِ سلطان برسم
عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکۀ زر تا که بمیزان برسم
هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا
من همگی درد شوم تا که به درمان برسم
(شمس الحق تبریزی)
این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم
ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم
از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم
گر تیشه بر دستم رسد بتهای اذر بشکنم
گر کج بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم
گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم
چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون نهم نٌه چرخ چنبر بشکنم
من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم
تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم
من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام
باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم
میخواهم اکنون تا که من با شمس تبریزی رسم
میجویمش با دام ها تا دام دیگر بشکنم
(شمس تبریزی)
نعره زد عشق كه: «خونين جگرى پيدا شد»
حُسن لرزيد كه: «صاحب نظرى پيدا شد»
فطرت آشفت كه: «از خاك جهانِ مجبور
خودگرى، خودشكنى، خودنگرى پيدا شد»
خبرى رفت ز گردون به شبستان ازل:
«حذر اى پردگيان! پرده درى پيدا شد»
آرزو بىخبر از خويش به آغوش حيات
چشم واكرد و جهان دگرى پيدا شد
زندگى گفت كه: «در خاك تپيدم همه عمر
تا از اين گنبد ديرينه درى پيدا شد»
اقبال لاهوری
ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم
آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم
صائب تبریزی